تبليغاتX

کلبه کوچولوها
|کلبه کوچولوها

 عيد سعيد قربان

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

معشوق همین جاست بیایید بیایید

معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار

در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

گر صورت بی​صورت معشوق ببینید

هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

 ده بار از آن راه بدان خانه برفتید

یک بار از این خانه بر این بام برآیید

آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتید

از خواجه آن خانه نشانی بنمایید

یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت

یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید

با این همه آن رنج شما گنج شما باد

افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

عيد سعيد قربان بر همه مسلمان جهان مبارك باد

التماس دعا

نوشته شده توسط زهرا در جمعه ششم آذر 1388 | موضوع:
 نقاشي هاي كودكانه من ...
به نام خدا..

چند وقت پيش در ميان كتاب ها و دفترهاي سال هاي گذشته ، نقاشي هاي ۶ ، ۷

سالگي ام را پيدا كردم...

مدت ها به آن ها نگاه مي كردم و خاطرات آن زمان را به ياد مي آوردم..

چند عكس از آن نقاشي هاي كودكانه را انتخاب كردم و اينجا قرار مي دهم تا هميشه در

دفتر خاطراتم ( كلبه كوچولوها ) باقي بماند..

چقدر زود گذشت ....

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 | موضوع:
 مادر...

 

كودكي كه آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: « مي‌گويند فردا شما مرا به زمين مي‌فرستيد، اما من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي‌توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ »
خداوند پاسخ داد: « از ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يكي را براي تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداري خواهد كرد. »
اما كودك هنوز مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه : « اما اينجا در بهشت، من هيچ كار جز خندين و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند. »
خداوند لبخند زد «فرشته تو برايت آواز مي‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.»
كودك ادامه داد: « من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش كرد و گفت: « فرشته تو ، زيباترين و شيرين ‌ترين واژه‌هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. »
كودك با ناراحتي گفت: « وقتي مي‌خواهم با شما صحبت كنم ، چه كنم؟ »
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: « فرشته‌ات، دستهايت را دركنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي‌دهد كه چگونه دعا كني. »
كودك سرش رابرگرداند وپرسيد: «شنيده‌ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي‌كنند. چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ »
- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد كرد، حتي به قيمت جانش تمام شود.»
كودك با نگراني ادامه داد: «اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي‌توانم شما راببينم ، ناراحت خواهم بود.»
خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي‌شد. كودك مي‌دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند.
او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد: «خدايا ! اگر من بايد همين حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگوييد.»
خداوند شانه او را نوازش كرد و پاسخ داد:
«نام فرشته‌ات اهميتي ندارد. به راحتي میتوانی او را مادر صدا كني .»

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 | موضوع: