تبليغاتX

کلبه کوچولوها
|کلبه کوچولوها

 دفترچه خاطرات

به نام خدای مهربون:

دوستای قشنگم سلام؛عموی عزيزم به شما هم سلام می گم.

بچه ها! امروز خيلی خوشحالم.چون ديروز توی برنامه کبوتر دات کام ايميلم رو

خوندند.از يه جهت هم خيلی ناراحتم.چون برانمه کبوتر دات کام،زنگ بچه ها و شايد

عمو هم تموم می شه.خدا کنه که برنامه عمو تموم نشه.اما بايد هممون آماده باشيم

برای شروع سال تحصيلی جديد.راستی فقط ۱ روز ديگه مونده ها!!!!

آماده بشيد که زود زود بريم مدرسه.من که دلم برای خانوم معلما،دوستام و کلا

مدرسه خيلی تنگ شده و دلم می خواد زود زود برم مدرسه و همه اونا رو ببينم.

Hosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.com

موضوع امروز درباره دفترچه خاطرات هست:

بچه ها خيلی خوبه که هرکدوم از ما يه دفترچه کوچيک داشته باشيم و خاطراتمون رو

داخل اون بنويسيم.مثلا وقتی من به دنيا اومدم،دخترخاله هام نوشته بودند که امروز

۳۰ مرداد ما رفتيم خونه خاله جون(مامانم) و دختر خاله ام به دنيا اومد.منم اونا

رو خوندم.کلی هم لذت بردم.يا مثلا من خاطراتم رو می آم براتون تعريف می کنم.و

اون خاطرات توی وبلاگم،توی آرشيوش،ذخيره می شه.وقتی بزرگ شدم،می آم

همشون رو می خونم و از ديدنش لذت می برم.ما به راحتی می تونيم يه دفتر بخريم و

بنويسيم.هيچ دردسری هم نداره.کلی هم مفيده.اونوقت خاطارت قشنگ کودکيمون

از بين نمی ره.

Hosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.com

همتون رو دوست دارم و براتون آرزوی موفقيت می کنم.فردا هم توی وبلاگم متنهای

ويژه می خوام بنويسم.حتما سر بزنيد.

دست علی يارتون                                                                     خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384 | موضوع:
 مدرسه

به نام خدای مهربون:

دوستای مهربون و عزيزم و عمويی خوشکل خودم سلام:

خوبيد بچه ها؛؟امروز می خوام زنگ بزنم برنامه عمو تو رو خدا دعا کنيد که بتونم با خود

عمو حرف بزنم و ازش بپرسم که آيا پروژه ها رو خونده و برمی گرده؟ يه سوال ديگه

هم می پرسم.اونم اينکه اون وبلاگ که به اسم ببلی هست،آيا ماله خوده ببلی

هست که عمو می نويسه يا...

بچه ها قالب وبلاگ منم داره تکراری می شه.بايد برای شروع سال تحصيلی جديد،به

فکر يه قالب ويبلاگ جديد باشم.چون احساس می کنم که بايد در وبلاگم تحولاتی به

وجود بياد.

Hosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.com

موضوع امروز ما درباره ماه مهر هست:

بچه ها ديگه تا چند روز ديگه بايد با تفريح و شادی و بازی خداحافظی کنيم و با کيف و

کتاب و دفتر سلام کنيم.البته تفريح هم در جای خودش هست ولی نه مثل تابستون. 

کمتر.چون بايد فکر درس خوندن باشيم.تا هميشه نمره های خوب بگيريم.هممون هم

دير به دير می آييم.چون ديگه بايد درسمون رو بخونيم.سعی کنيم تاآخر تابستون تموم

کارايی رو که ممکنه زمستون به فکرشون بيفتيم،انجام بديم که ديگه هيچ چيزی

باعث نشه که ما از درس خوندن دور بشيم.بايد هم به هم قول بديم که هميشه نمره

های خوب بگيريم.اون موقع هم ممامان و بابا بيشتر ما رو دوست  دارند و هم عمو.

سعی کنيم که به چيزهای غير از درس فکر نکنيم تا تمرکز داشته باشيم برای درس

خوندن.اميدوارم هميشه نمره ۲۰ بگيريد و هيچ وقت نمره بد نگيريد.

Hosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.com

بچه ها، من خيلی ناراحتم.چون بعضی ها می گن ببلی می ره.ولی من می گم که

ببلی هم نره.چون من خيلی دوستش دارم.نمی خوام بره.اصلا نمی خوام عمو هم

بره.چون اگه بره،می شه مثل قبل از عيد.اون موقع چقدر گريه می کرديم و ناراحت

بوديم و می خواستيم عمو برگرده.حد اقل اون موقع وبلاگ عمو باز بود ولی حالا...تنها

کاری که می تونيم بکنيم،اينه که دعا کنيم عمو نره.همتون رو دوست دارم.

دست علی يارتون                                                                     خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه سی ام شهریور 1384 | موضوع:
 ای گل نرگس خوش آمدی

به نام خدای مهربون:

دوستای خوشکلم،عمويی مهربونم که بهترين عموی دنياهستی،سلام:

خوبيد بچه ها؟؟؟؟داره تابستون تموم می شه ها!!!!

بچه ها ديروز داشتم يه مصاحبه از عمو می خودندم.با جملاتی از عمو روبه رو شدم که

با خودم گفتم:ما تا ديروزقدرعمو رو خيلی کم می دونستيم ولی حالا می

دونم که مثل عمويی من توی دنيا وجود نداره و عمويی رو همه دوست دارند.بزرگترها

هم خيلی دوستش دارند.من آدمهايی رو می شناسم که نه کودک هستند و نه

نوجوان ولی میشينندوبرنامه عمورو می بينند.جالبه...نه؟پس بايدقدرشوبيشتر بدونيم.

راستی دنيز خوشکل خودم هم عمو رو ديده.من عمو رو چهارشنبه و پنجشنبه ديدم و

اون جمعه.

Hosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.com

امروز يه روز خيلی بزرگه.روزی که تمام مسلمانان جهان دوستش دارند.

ميلاد باسعادت حضرت مهدی(عج)هست.من اين روز رو از صميم قلب به تمام

مسلمانان جهان،به شما دوستای خوشکلم و عمويی ناز و عزيز و مهربونم تبريک و

شاد باش می گم و اميدوارم که هميشه شاد باشيد و در زندگی موفق.

Hosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.com

بچه ها شادی کنيد عيد اومده                                       نکنه اخم کنيد خيلی بده

من ماه شعبان رو خيلی دوست دارم.ماه شعبان امسال ۲ تا از بزرگترين آرزوهای من

برآورده شد.اميدوارم همه شما دوستای عزيزم و عمويی خوبم هميشه شاد شاد

شاد باشيد.

منم شاگرد مهدی،آن انيس و مونس جانم     

                                                 دلم خواهد شوم لايق،ببينم روی تابانش

خدا بخشا به او،گناهان مرا   

                                                 خدابخشا به او،گناهان مرا

که شرم دارم دگر بخوانم من تو را

                                                 دلم خواهد شوم مهمان در آن دشت و بيابانش

دلم خواهد روم ياران زنم دستی به دامانش

                                                 بگويم من به مولانا رسائيهای دورانش

تمنای دلم غير از حقيقت علم و حکمت نيست

                                                به سر جز شور و آگاهی ز احکام شريعت نيست

اگر رو سيايم ای خدا بخشنده هستی تو

                                                به گفتی بنده ام بخشم اگر شرمنده هستی تو

دلم خواهد شوم يارب من از خدام و دربارش

                                                دلم خواهد بميرم در حضور روی تابانش

Hosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.com

باز هم اين روز بزرگ رو به تمامی شيعيان جهان تبريک و شاد باش عرض می کنم.

آخر جشنمون نبايد دعا رو فراموش کنيم:

خدايا! به حق اين روز عزيز،عموی ما رو برگردون تا دل همه بچه ها شاد بشه.

خدايا! توی اين روز زيبا، همه بيماران رو شفا بده.

خدايا! ظهور آقا امام زمان(عج) رو نزديک بدار.

خدايا! دوستای گل ما رو،مامان و باباهامون رو،عموی خوبمون رو و همه مردم ايران رو

در پناه خودت سالم نگه دار.

Hosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.comHosted by Putfile.com

خوش به حال اونايی که الان در مسجد جمکران مشغول دعا و نيايش هستند.

وبلاگمون که اسمش نگاه های منتظر هست،آماده شده و قبل از شروع سال

تحصيلی اونو افتتاح می کنيم.

عمو عزيزم،توی اين روز زيبا،دل بچه ها رو شاد کن و برگرد پيشمون.

برای همه شما دوستای مهربونم و عمويی خوشکل و ناز و عزيز و مهربونم آرزوی

موفقيت میکنم واميدوارم که هميشه شاد باشيد و گل خنده روی لباتون جاری باشه.

دست علی يارتون                                                                    خدانگهدارتون

خوبه نه

 

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 | موضوع:
 حرف

به نام خدای مهربون:

دوستای گلم، ننه مليحه مهربون،ببلی عزيز و بهترين عموی دنيا سلام:

هنوز خوشحالم.نمی تونم باور کنم که عمو رو ديدم و آرزوم برآورده شده.خيلی

خوشحالم.همه پيامهاتون به دست عمو رسيد.برای عمو نوشتم که وقتی اونا رو

خوند،به همتون جواب بده.همه حرفامو توی نامه هام نوشتم.فکر کنم عمو خونده

باشه.چهارشنبه می خوام زنگ بزنم و از عمو بپرسم که آيا اونا رو خونده يا نه؟

اونايی که شماره موبايل عمو رو از من می خواهيد؛توجه!!!!!توجه!!!!!

ديروز به يکی از همکارای عمو زنگ زدم و ايشون گفتند که عمو موبايلشون رو فروختند

من هم ديگه چيزی نگفتم.راستی عمو شنبه تبريز بوده.

**************************************************************

اين تمام حرفايی که اونجا من به عمو زدم:(صورتی ها حرفای عمو و آبی حرف من)

ـ سلام عمو. 

ـ سلام عزيزم. 

ـ عمو، من زهرا ناظمی ۱۱ ساله،از فسا اومدم

ـ آره،ديروز توی برنامه فاطيما ديدمت.برنامه زنگ بچه ها.بهار.

ـ عمو اين ماله شماست.(پروژه،نامه های خودم،هديه)

ـ ممنون عزيزم.چرا زحمت کشيدی؟راضی به زحمت نبودم.

ـ عمويی دوستم کتايون داره می آد.

ـ واقعا ببخشيد.من برنامه دارم.همين الان هم خيلی دير کردم.از طرف من ازش عذر

خواهی کن.

ـ کی می تونم ببينمتون و صحبت کنيم؟ 

ـ‌ فردا ساعت ۲ يا يکشنبه بعد از برنامه.

ـ فردا می تونم خودتون رو ببينم و صحبت کنيم‌؟‌

ـ آره.فردا ساعت ۲ توی پارک لاله.بعد به داداشم گفت: آقا عذر می خوام.

من گفتم: عمو داداشم امين هست.

بعد با داداشم دست داد و گفت:‌ببخشيد که نشناختم.به ماهم گفت: دخترای گلم

خداحافظ.خداحافظی کرد و رفت.

فردای اون روز امين نمی خواست منو ببره پارک لاله ولی من خيلی پافشاری کردم و

منو برد ولی نتونستم با عمو صحبت کنم.فقط من دست تکان دادم و اونم برام دست

تکان داد.اونجا از عمو نپرسيدم چرا نمی آيی به وبلاگت؟چون جوابم رو قبلا از خودش

گرفته بودم و نمی خواستم عمو رو ناراحت کنم.

**************************************************************

بچه ها می دونيد چرا ديروز آپديت نکردم؟ دو دليل داشت.اول اينکه صبح اومدم بيام

آپديت کنم که اينترنت قطع شدو وصل نمی شد.خطوط خراب بود.مهم ترين دليلش

هم اين بود که عصر وقتی از عمو شنيدم که برنامش آخر اين هفته تموم می

شه،کلی گريه کردم.ديگه حتی حاضر نبودم که بيام به کامپيوتر نزديک بشم.چون

وقتی می آم اينجا،حتی روی صفحه با عکس های عمو روبه رو ميشم ودوباره يادم

می افته.خيلی ناراحت شدم.اميدوارم رفتن عمو طولانی نشه.چون اون موقع که عمو

رفت،حداقل توی اينترنت بود ولی الان عمو وبلاگشو ترک کرده.

خيلی دوستتون دارم.هممون به حرف عمو گوش می کنيم:با شروع ماه مهر مشغول

درس خواندن باش.منم به حرفش گوش می کنم تا هميشه نمره ۲۰ بگيرم.

دست علی يارتون                                                                  خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 | موضوع:
 من برگشتم

به نام خدای آسمون ها و زمين:

دوستای خوشکلم وعمويی مهربون و عزيزم سلام؛اميدوارم حالتون خوب باشه.

اين چند روز که نبودم،همونطور که قبلا گفتم،تهران بودم.خيلی بهم خوش گذشت.

اما خيلی ها فکر نمی کرديد برم به برنامه فاطيما.چون گفته بودم که نمی رم ولی

الان جريانشو براتون تعريف می کنم:

ما دوشنبه به سمت تهران حرکت کرديم.سه شنبه تهران بوديم.تقريبا ۱۰ صبح بود که رسيديم تهران.اول شهر با ترافيک زيادی برخورد کرديم ولی خب من خيلی عجله داشتم که زود برسيم خونه دايی غلامعلی و من زود آماده بشم و برم خانه فرهنگ نيمرخ.ساعت ۱۲ رسيديم اونجا.آماده شدی و ناهار خورديم و رفتيم خيابان ناهيد غربی و خانه فرهنگ نيمرخ.

دم در نگهبانی نمی دونست بايد کجا منو راهنمايی کنه.يه دختر هم مثل من اونجا بود که اونم نمی دونست.من با از همونجا زنگ زدم خاله سميرا و بهش گفتم که من الان اينجام ولی کسی منو راهنمايی نمی کنه و اون منو  راهنمايی کرد و گفت که خودم الان می آم.ما رفتيم و توی سالن نشستيم.صبر کردم.ملودی زنگ زد.داشتم باهاش صحبت می کرد که يه خانوم با چهره ای مهربون خيلی زود منو شناخت.منم فهميدم خاله سميرا هست.سلام کرديم و احوال پرسی و من با ملودی خداحافظی کردم و رفتم پيش خاله سميرا.چند دقيقه نشستيم.يه دفعه فاطيما اومد اونجا.

با مامانش بود.سلام کرد و بعد خاله سميرا ما رو به هم معرفی کرد و من اونجا با بچه های ديگه هم آشنا شدم.بازم صبر کرديم.ديدم آقای مسلم آقاجان زاده اومد از جلومون رد شد.به داداشم گفتم:امين آقای آقاجان زاده هست.تهيه کننده عمو.اونم يادش افتاد به عمو و به خاله سميرا گفت:آقای فرضيايی نيستند؟ خاله سميرا هم گفت:فکرنمی کنم.دفترشون و آقای آقاجان زاده بالاهست.من می رم بالا و اگه بود،بهتون می گم.وقتی برگشت،گفت:آقای آقاجان زاده هم رفتند.

يه خانوم مهربون اومد.مابچه ها رو برد توی يه سالن و باهامون ديالوگ تمرين کردبعدش من و خاله سميرا و فاطيما رفتيم توی استديوی خاله شادونه و باهم عکس انداختيم.يه متن هم فاطيما گرفت و اومد تا باهم ديالوگ ها رو تمرين کنيم.اون خانومی که باهامون ديالوگ تمرين می کرد،گفت بايد بريم.ولی قبلش کلی با فاطيما حرف زديم و داداشم هم کلی با مامانش حرف زد.تازه فاطيما گفت که من ايميل هم دارم.و گفت که دوستت سحر برام ايميل زده و گفته که دوسته زهراناظمی هستم و گفته آيا تو خوده فاطیما هستی؟

بعد خاله سميرا دستم رو گرفت وبردم استديوی برنامه های نوجوان رو بهم نشون داد.و بعد بچه ها رو سوار ماشين کردند و بردند صدا و سيما.اونجا ديدم دارند به من ميکروفن وصل می کنند.به خاله سمیرا گفتم:من که نبايد برم روی آنتن.گفت:من تلاشم رو کردم و می تونی بری.خيلی خوشحال شدم و تست صدا گرفتند ازمون و گفتند بريد توی استديو و بشينيد.صدای يه گربه می اومد که حتی فاطيما و خاله سميرا هم نمی دونستند ماله چی هست...تصوير بردار ها خيلی مهربون بودند.مخصوصا آقای ميرزايی.تهيه کنننده خيلی مهربون تر بود.ما رو برد پش صحنه.بعد موقعش صدامون زد که بريم توی خوداستديو.سکانس دوم ما بايد می رفتيم روی آنتن.بعد از اينکه برنامه تموم شد،بايد يه آقا پسر می رفت که اون نويسنده بود.۸ سالش بود و من خيلی بهش افرين گفتم .چون کارش خيلی جالب بود.برنامه تموم شد و من و تکتم و خاله سميرا و اون پسر اومديم بيرون.

آقای تهيه کننده اومد و شيرینی منو گرفت و بين همه تقسيم کرد.خاله سميرا هم يه دونه رو برداشت.يه مجله به نام هدهد هم اومده بودند که با فاطيما مصاحبه کنند و من همه حرفاشو شنيدم.خيلی قشنگ مصاحبه میکرد.بعدا براتون می نويسم.ما رو بردند خانه فرهنگ نيمرخ.توی راه متوجه شدم که اون خانمی که ديالوگ ها رو تمرين می کرد،پرستو شاه محمدی بود. که من تازه شناختمش.کلی هم مجری اونجا ديدم.

وقتی برگشتيم،دايی غلامعلی و امين اونجامنتظر ما بودند.دايی غلامعلی رو ديدم و بعد با خانم شاه محمدی و خاله سيرا و فاطيما خداحافظی کرديم.خيلی خوشحال بودم.داداشم می گفت که دوباره آقای آقاجان زاده رو ديده و من ازخاله سميرا پرسيدم که می تونم فردا عمو رو ببينم؟اونم گفت:آره.فردای اون روز داداشم نمی خواست منو ببره در جام جم برای  عمو.ساعت ۵ و نيم زنگ زدم برنامه عمو ولی نتونستم باهاش حرف بزنم.چون داشت اجرا می کر.اونا گفتند که می تونی ببينيش.ما زود رفتيم اونجا.وقتی رفتيم،ماشين صدا و سيما ايستاده بود و عمو و آقای آقاجان زاده هم داخلش بودند و عمو داشت با يه دختر خانوم صحبت می کرد.خيلی هول شده بودم.

بچه ها قرمز ها حرفهای عمو و آبی ها حرفهای من هست:

ـ عمو سلام.    ـ سلام عزيزم     ـ عمو من زهرا ناظمی هستم ۱۱ ساله و از فسا

 - بله،ديروز توی برنامه بهار ديدمت.برنامه زنگ بچه ها.

ـ ممنون؛عمويی اين ماله شماست(پروژه،نامه های خودم و هديه)

ـ ممنون عزيزم.چرا زحمت کشيدی؟راضی به زحمت نبودم ـ عمو،دوستم کتايون داره

 می آد ـ ببخشيد واقعا.من ديرمه.الان هم خيلی دير کردم. برنامه دارم. ـ عيب

نداره.من کی می تونم شمارو ببينم و باهاتون صحبت کنم؟   ـ فردا ساعت ۲

توی پارک لاله.

بعد عمو با داداشم دست داد و گفت:دخترای گلم خداحافظ.باهامون خداحافظی کرد و رفت.دستم می لرزيد.زنگ زدم به ملودی.اون منتظر تماسم بود.کتايون هنوز نيومده بود.بچه ها من همه پيام هاتون رو با ايميل و آدرس وبلاگتون نوشتم و توی يه فلاپی دادم به عمو.نگران نباشيد همه پياماهتون به دستش رسيد.کتايون اومد.خيلی ناراحت شد که نتونست تومارشو بده به عمو.

فردا ساعت ۳ و نيم رفتيم اونجا.من و داداشم.تهيه کننده عصبانی بود.خيلی ناراحت شدم و دلم براش سوخت.خيلی زحمت می کشه.کتايون صدام زد و گفت:انسيه و ايرسا هم دارن می آن.من نمی تونستم درست تهيه کننده رو ببنيم چون خيلی شلوغ بود.با کتايون تا وسط جمعيت هم رفتيم ولی نشد.برگشتيم و يه جا ايستاديم.زنگ زديم ايرسا و اون گفت که وسطه جمعيته.قرار گذاشتيم بياد پشت دوربين.ولی نديديمش.رفتيم بالای پله ها.يه دختر خوشکل کنارم ايستاده بود .

بهم گفت:تو زهرا نيستی؟گفتم:آره و فهميمدم که اون کسی نيست جز ايرسا جان دوست عزيز و خوب من.بعد من از عمو عکس می گرفتم و اونم فيلم.برای عمو دست تکون دادم و عمو برام دست تکان داد و گفتم:کتايون کتايون!عمو داره برام دست تکون می ده.وقتی عمو وارد شد،جيغ زدم و پريدم بالا.خيلی خوشحال شدم ديدمش.آخر برنامه زنگ زديم کوثر و انسيه اومدند و ما بهام عکس گرفتيم و اونا برام خاطره نوشتند و ما خداحافظی کرديم.وقتی عمو دست تکون داد،کلی ذوق کردم.عمو منو می شناسه.

اينم ۳ روزی که عمو و فاطيما رو ديدم.خوب بود؟من که خيلی خوشم اومد.همتون رو

دوست دارم.مواظب خودتون باشيد.

دست علی يارتون                                                                    خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در شنبه بیست و ششم شهریور 1384 | موضوع:
 چند روز نیستم

به نام خدای مهربون:

دوستان عزيزم و عموپورنگ نازنينم و بزرگترهای مهربون سلام:

ديروز ساعت ۲ و نيم زنگ زدم خاله سميرا.منشی صحنه برنامه زنگ بچه ها.ايشون با

نظرم موافقت نکردند و می گن:شما نمی تونی بری توی استديو .منم بهشون حق

دادم.چون دليلشون قانع کننده بود.ولی خاله سميرا گفت:شما بيا اينجا همون

ساعت.من خودم می برمت توی قسمت ها گروه کودک.اونجا می تونی همشو هم

ببينی.منم خيلی خوشحال شدم و قرار شد برم.اونجا هم خاله سميرا رو می بينم و

فاطيما.

اين چند روز نيستم.شايد اونجا مثلا يه بار اومدم و پيام هام رو چک کردم.ولی

چندروزی آپديت نمی کنم.اميدوارم عمو هم نره تبريز تا ما بتونيم پروژه رو تحويل

بديم.متاسفم که اين اتفاق افتاد و شما نمی تونيد فردا منو از تلويزيون ببينيد.چون قرار

بود برم ولی..

  • اما نمی دونم آيا حلما جان هم با ما می آد؟چون تهرانيه.

همتون رو دوست دارم.بچه ها دعا کنيد عمو تبريز نره.مواظب خودتون باشيد.

دست علی يارتون                                                                 خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384 | موضوع:
 فداکاری

به نام خدای مهربون:

دوستای عزيز و مهربونم سلام.عمويی خوش اخلاقم هم سلام:

اول يه معذرت به همه شما بدهکارم.برای اينکه اين سه روز که آپديت کردم،بهتون

بابت اين ماه زيبا تبريک نگفتم.واقعا ببخشيد.حواسم همش به اين بود که می خوام

برم برنامه فاطيما يا نه؟برای همين در کل يادم رفت.واقعا ببخشيد.ازتون معذرت می

خوام.

بچه ها ديروز بهتون گفتم:امروز می خوان برام از برنامه زنگ بچه ها زنگ بزنندوبگن:من

برم اونجا يا نرم؟ديروز تا ساعت ۹ شب صبر کردم ولی زنگ نزدند.خودم زنگ زدم به

خاله ــــــــــــ .آخه من خيلی باهاشون دوست و صميمی شدم و ايشون شماره تلفن

همراهشون رو دادند به من.گفتند:من نتونستم با تهيه کننده در اين مورد صحبت کنم .

قرار شد که امروز ساعت ۲ و نيم ظهر براشون زنگ بزنم و نتيجه رو بپرسم.خيلی می

ترسم.می ترسم بگن نمی تونی بيای.خيلی دعا کردم.ممنون می شم شما هم دعا

کنيد.چون اگه بگن:نه.... نمی تونم برم.

خدايا!کمکم کن که برم اونجا.خواهش می کنم.

**************************************************************

بچه ها اين ماه ،ماهی زيبا و به ياد موندنی هست.که توش پر تولده:

تولده امام حسين (ع)،امام زين العابدين(ع)،حضرع ابولفضل العباس(ع)،حضرع علی

اکبر(ع)،اما زمان (عج) و...

من اين روزهای قشنگ رو به همه مسلمانان جهان،خصوصا بچه های ايران و عمويی

خوبم تبريک می گم.

**************************************************************

موضوع امروز درباره فداکاری هست:

روز جمعه ولادت حضرت ابوالفضل(ع) بود و روز جانباز.آدمهای مهربونی که به خاطر ما و

به خاطر وطنشون(ايران) رفتند جبهه و زخمی شدند.اونايی که يه عضو بدنشون رو به

خاطر خاک کشورشون دادند.اما يه سری ديگه رفتند.اونايی که جانشون رو فدا

کردند.اونايی که هميشه توی خاطر ما می مونند.همه ما بچه ها توی کتاب هامون

درباره آدمهای فداکار خونديم و درس فداکاری رو ياد گرفتيم.مامان و بابای ما هم

فداکارند .می دونيدچرا؟برای اينکه مثلا وقتی ما مريض می شيم،اونا تا صبح بالای

سر مابيدار می مونند و ازمون مواظبت می کنند.اين خودش يه نوع فداکاريه.يا ما هم

می تونيم فداکار باشيم.همين الان می تونيد بريد پيش يه بزرگتر و ازش بپرسيد که

چطوری ما می تونيم فداکار باشيم.اميدوارم همه شما دوستای خوبم درس فداکاری

رو ياد بگيريد و به اون عمل کنيد.

**************************************************************

يه معذرت مخصوص هم به الناز جان بدهکارم.چون بهش گفتم ساعت ۱۲ ظهر می آم

ولی خط ها شلوغ بود و تا ساعت ۱ نتونستم وارد اينترنت بشم.

ملودی عزيزم نمی دونم می آيی با ما پيش عمو يا نه؟ چون برای اون مسئله ميخوام

ببينم تو می آيی يا اون کار رو بکنم.

**************************************************************

قابل توجه حلما جان:توی اون وبلاگ مشکوک نوشته شده که من پورنگ نيستم و اين

يعنی اينکه عمو نيست.چون خودشون اعلام کردند و اگه عمو باشه،عمو هيچ وقت

به ما دروغ نمی گه.پس عمو نبوده.

همتون رو دوست دارم.خيلی خيلی خيلی زياد.مواظب خودتون باشيد.

دست علی يارتون                                                              خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه بیستم شهریور 1384 | موضوع:
 سفر

به نام خدای مهربون:

دوستای نازنين خودم،عموی صادق و مهربونم و بزرگترهای مهربون سلام:

بچه ها ديروز ديديد عمو چه برنامه قشنگی داشت؟من که کلی لذت بردم.عمويی

دستتون درد نکنه.اميدوارم هميشه برنامه های خوشکل برامون اجرا کنيد وهميشه

گل خنده روی لبهاتون باشه.امروز يه روز مهم برای من هست.خيلی مهم.برای اينکه

سه شنبه بتونم برم توی برنامه زنگ بچه ها،امروز بهم خبر می دن.خيلی مهمه.يه

سری برنامه ريزی ها هست که بايد برام زنگ بزنن و بهم بگن.انشاءالله اگه رفتم

اونجا،حتما به اونايی که قول دادم اسمشون رو می گم ولی تو رو خدا دعا کنيد .اگه

دعا کنيد،هميشه ممنونتون می شم.باشه؟خواهش می کنم دعا کنيد.

**************************************************************

بچه ها!توی فصل تابستون من درباره خيلی موضوع ها نوشتم و اطلاعاتی رو که خودم

می دونستم،در اختيار شما گذاشتم.ممکنه اطلاعاتم خيلی کم بوده باشه ولی

همين موضوع باعث شد که برم توی کتاب های مختلف دنبال اون موضوعی که می

خوام بنويسم،بگردم برای همين اطلاعاتم نسبت به قبل چند برابر شده.خيلی از

اطلاعات رو هم از شما ياد گرفتم وخيلی ها رو از عمويی مهربون خودم.عمويی توی

برنامه به ما خيلی چيزا ياد داد.عمو دستتون درد نکنه يه موضوع ديگه اينکه:شما هم

مثل من با شروع ماه مهر،مدرسه هاتون باز می شه و نمی تونيد هرروز مثل تابستون

سر بزنيد و بايد به درس بپردازيد.منم همين طور.برای همين می خواستم بگم که من

توی مدرسه ها نمی تونم هرروز بيام.ببخشيد.چون می خوام هميشه ۲۰ بگيرم.

**************************************************************

موضوع امروز درباره سفر هست:

بچه ها سفر خيلی چيزهای خوب به ما ياد می ده.توی سفر علاوه بر اينکه ما گردش

می کنيم،تفريح می کنيم،يه چيز خوب هم ياد می گيريم.مثلا می ريم از آثار باستانی

اون شهر ديدن می کنيم و ياد می گيريم که توی اون شهر چه آثاری قرار داره.يادم به

جمله عمو افتاد.عمو گفت:آدم ها در سفر چيزهای خوبی ياد میگيرند.عمو رفت قمصر

و اسکيت رو ياد گرفت.اين خودش يه چيز خوبه.ياسفر باعث می شه که از ديدن مناظر

طبيعی که نعمت های خدا هست،لذت ببريم. يادتون هست من خاطرات سپيدان رو

براتون تعريف کردم؟من اونجا (برای اينکه کوه زياد بود)ياد گرفتم که مثل کوه،استوار

باشم در مقابل مشکلات و من درس های زيادی ياد گرفتم. يا خود شما.وقتی ميريد

سفر،علاوه بر تفريح و شادی،يه چيزهای خوبی هم ياد می گيريد.درسته؟فرقی نمی

کنه سفر به کجا باشه.چون همه شهرهای کشور هميشه سرسبز ماايران زيباهست

و توی هرکدومش هزار تا جای تاريخی و زيبا هست.من مطمئنم همه شماسفر رو

دوست داريد.پس سعی کنيد توی سفرهاتون چيزهای خوبی هم ياد بگيريد.

**************************************************************

يگانه جان من اگه عمو رو ديدم،درخواستتو بهش می گم.درخواستت در خواست همه

بچه ها هست.

هم سر زدم.

شنبه خوبی داشته باشيد و دوستتون دارم.

دست علی يارتون                                                                   خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در شنبه نوزدهم شهریور 1384 | موضوع:
 اراده و پشتکار

به نام خدای مهربون:

کسانی که به اين وبلاگ کوچولو اومديد سلام.اميدوارم شاد باشيد.

من سه شنبه می رم توی برنامه فاطيما و چهارشنبه هم با کتايون جان ودوستای

ديگه که نمی دونم چه کسانی می خوان بيان، می ريم پيش عمو.نمی دونم دنيز و

ايرسا میگن عمو داره می ره تبريز و نسيم می گه اين واقعيت نداره.نمی دونم حالا

عمو می ره يا نه؟خداکنه حقيققت نداشته باشه.بچه ها ازتون می خوام خيلی خيلی

زياد دعا کنيد.اگه عمو بره،تمام تلاش های ما بی نتيجه می شه.خواهش می کنم دعا

کنيد.بچه ها دعا کنيد برم توی برنامه فاطيما.خواهش می کنم.

**************************************************************

موضوع امروز درباره اراده هست:

بچه ها يادتون هست عمو وقتی رفته بود قمصر می خواست اسکيت بازی

کنه؟عمو بلد نبود ولی اراده داشت و می خواست ياد بگيره.درسته عمو خورد

زمين.ولی براش تجربه شد.عمو اون کار رو ياد گرفت.بچه ها اگه ما اراده نداشته

باشيم،هيچ کاری رو نمی تونيم بکنيم.مثلا امسال برای امتحانات آخر سالمون اراده

کرديم که تمام وقتمون رو برای درس خوندن بذاريم و نتيجه خوبی هم گرفتيم.اما اراده

و پشتکار با هم می تونند يه توده بزرگ تشکيل بدند که بتونه بر مشکلات غلبه

کنه.درسته؟روش فکر کنيد و به قول خانم هاشمی دو موتور پشتکار و اراده

روشن کنيد و هرگز اونا رو فراموش نکنيد.

**************************************************************

تشکر ها:

از ريحانه و راحله عزيز هم ممنونم که بهم سر می زنند.

از ايرسای گلم،انسيه نازنينم، زهرا و هانيه عزيزم هم ممنونم.

از نسيم عزيزم ممنونم که بهم سر می زنه.

از نيلوفر جان ممنونم و اميدوارم اون روز هرچه زودتر برسه.

**************************************************************

بچه ها بازم ازتون می خوام دعا کنيد برم توی برنامه فاطيما.درسته می رم تهران.ولی

بازم دعا کنيد.باشه؟خواهش می کنم تمام وجود پاکتون رو برای اين دعا بذاريد.ممنون

می شم.

اميدوارم هميشه سالم وتندرست ودرزندگی موفق باشيد.

دست علی يارتون                                                                   خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در جمعه هجدهم شهریور 1384 | موضوع:
 رنگ

به نام خدای مهربون:

دوستای خوب و عزيز و مهربون و نازنينم و عموی مهربونم سلام:

خوبيد بچه ها؟ کم کم داريم به فصل قشنگ پاييز نزديک می شيم و بايد بريم سراغ

درس تا معدلمون مثل هميشه بشه۲۰ و هم مامان و بابا و هم خانم معلمامون ازمون

راضی باشند.

در مورد برنامه فاطيما که من توی مسابقش شرکت کردم، ازتون بازم معذرت می خوام

که نتوستم اسمتون رو بگم.انشاءالله سه شنبه وقتی رفتم برنامه می گم.البته اگه

بازم هول نشم.بازم می خوام ازتون که برام دعا کنيد که سه شنبه به راحتی برم

برنامه و هيچ مشکلی پيش نياد و اون موقع همه شما می تونيد منو ساعت ۵ و ربع

تا ۶ازشبکه اول سيما وبرنامه زنگ بچه ها ببينيد.فقط بازم می گم خيلی دعا کنيد.

**************************************************************

موضوع امروز درباره رنگ ها هست:

بچه ها توی دنيا خيلی رنگ ها هست.ما خيلی از رنگ ها رو دوست داريم و خيلی ها

 رو هم دوست  نداريم.مثلا من رنگهای روشن مثل صورتی،زرد،نارنجی و يا آبی رو

دوست دارم ولی بعضی از رنگها مثل مشکی يا قهوه ای تيره رو اصلا دوست ندارم.اما

خدای مهربون رنگا رو آفريده تا ما به خوبی ازش استفاده کنيم و همه رنگ ها رو هم

دوست داره.ما بچه ها بيشتر رنگهای روشن رو دوست داريم و دوست داريم هميشه

لباسمون اون رنگی باشه که دوست داريم.اما گاهی وقتها در انتخاب رنگ بايد گذشت

هم بکنيم.مثلا من با دوستم رفتم در مغازه لوازم تحريری که برای شروع سال

تحصيلی دفتر بخرم.دوستم می گه رنگ قرمز خوبه ولی من می گم صورتی بهتره.اگه

اينجوری باشه،خيلی بد می شه و آقای مغازه دار هم از دستمون ناراحت ميشه.

درسته؟ خب من می آم گذشت می کنم و اين دفعه انتخاب رنگ رو به دست

دوستم می سپارم و می ذارم اون انتخاب کنه.اما گاهی وقتها هم خودمون نمی

تونيم انتخاب کنيم.چون مثلا گاهی وقتها دوستمون داره نقاشی می کشه و خودش

به سليقه خودش می کشه.اون موقع خودمون می ريم دفتر نقاشيمون رو برمی داريم

و يه نقاشی به سليقه خودمون می کشيم.اميدوارم نقاشی های خوشکل با رنگهای

خوشکل بکشيد.

**************************************************************

از همه کسانی که نشستند و برنامه فاطيما را ديدند،تشکر می کنم.

دست علی يارتون                                                                    خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه هفدهم شهریور 1384 | موضوع:
 آب

به نام خدای مهربون:

دوستای مهربونم و عمويی عزيز و نازنينم سلام.يه سلام گرم گرم و شاد شاد.

قبل از هرچيز بگم که اون وبلاگ مشکوک که به اسم عمو بود، مشخص شد که عمو

نيست و خياله همه ما راحت شد.

بچه ها ازتون خواهش می کنم برام دعا کنيد که برم توی برنامه فاطيما.البته من برنده

شدم و بايد برم ولی ازتون خواهش می کنم بازم برام دعا کنيد.

**************************************************************

موضوع امروز درباره آب هست:

آب يه چيزی هست که اگه نباشه، هيچ کس زنده نمی مونه.تقريبا همه غذاهايی که

ما می خوريم،‌داخلش از آب استفاده شده.توی تابستون وقتی گرممونه، يه ليوان آب

رو به هر چيزی ترجيح می ديم. يا گاهی اوقات يه ليوان شربت که در شربت هم از

آب استفاده شده.ما برای حمام رفتن و شستن ظرفها و لباسها، مسواک زدن و

کلی کار ديگه از آب استفاده می کنيم.اگه آب نباشه، گل ها و درخت ها و حيوانات،

بچه ها،‌آدم بزرگا و همه موجودات دنيا از بين می روند.اما برای اينکه آب تموم نشه،

يه راه وجود داره.اونم اينه که در مصرف اون صرفه جويی کنيم.وقتی بابا می خواد

ماشينشو بشوره،از يه سطل استفاده کنه و آب رو هدر نده يا وقتی مسواک می زنيم

يا حمام می ريم،‌آب رو باز نذاريم.با يه ليوان آب مسواک بزنيم و وقتی هم دستمون رو

می شوريم،آب رو ببنديم و وقتی لازم داشتيم باز کنيم و يا حياط خونه رو جارو کنيم

تا لازم نباشه از آب استفاده بشه و هدر بره.خدای مهربون همه بچه هايی رو که

سعی می کنند آب رو هدر ندند، خيلی دوست داره.

**************************************************************

از زهرا خانوم ممنونم که بعد از مدتها بهم سر زدند.اما از همه بچه ها خواهش می

کنم که برای اينکه مامان مهربونش زود خوب بشه، دعا کنند.

از حلما جان ممنونم که بهم سر زدی وخوشحالم کردی و برنامه فاطيما رو ديدی

کتايون جان همونطورکه خودم بهت گفتم توی وبلاگت بنويس که چهارشنبه بريم.

دنيا جان به شما زيارت قبول می گم. اميدوارم هميشه سالم و تندرست باشی.

ايرسا جان  و ريحانه و راحله دستتون درد نکنه که بهم سر می زنيد.

الناز جان ممنونم که بهم سر زدی و صدای منو از برنامه فاطيما شنيدی.

سحرجان،ملودی جان،نسيم جان و حکيمه جان ممنونم که برنامه فاطيما رو ديديد.

زهرا و هانيه خوشکلم ممنونم ازتون که می آييد پيشم.بازم بهتون سر می زنم.

فائزه عزيزم ممنونم که ايميلم رو خوندی و ممنون که بهم سر زدی.

دريا جون من برات کامنت می ذارم.ممنونم که برام کامنت گذاشتی و سر زدی.

**************************************************************

مواظب خودتون باشيد.تابستون خوبی هم داشته باشيد.

دست علی يارتون                                                                      خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1384 | موضوع:
 من توی مسابقه فاطیما شرکت کردم

به نام خدای مهربون:

دوستای خوبم و عموی نازنينم و شمايی که به وبلاگم اومديد سلام:

امروز که برنامه فاطيما رو ديديد.ديشب ساعت ۸ شب داشتم بازی کامپيوتری می

کردم که تلفن زنگ زد.با خودم گفتم حتما داداشم امين زنگ زده.چون هرچی بهش

زنگ زده بوديم،گوشی رو برنمی داشت و ما فکر کرديم که خونه نيستند.تلفن رو

برداشتم يه خانوم خيلی مهربون گفت:سلام.زهرا خانوم شمايی؟گفتم:سلام آره

بفرماييد.گفت:زهرا خانوم ناظمی.گفتم؟گفت.من خاله ـــــــ هستم از برنامه زنگ بچه

ها.من خيلی ذوق زده شده بودم.گفت:خوبی عزيزم؟ گفتم:ممنون.شما خوبيد؟گفت:

خيلی ممنون.گفت:عزيزم فردا که برنامه رو می بينی.گفتم:حتما.گفت:فردا توی

مسابقه شرکت می کنی؟گفتم:بله.گفت:خب شما چند سالته؟گفتم:چند روز پيش

۱۲ ساله شدم.گفت:خب عزيزم بگو ۱۱ سالته باشه؟گفتم:چشم.يه سوال دارم.فردا

می تونم برای جايزه بگم يه روز می آم برنامه؟چون من از تهران نيستم.گفتم:حتما

عزيزم بگو به بهارکه می خوای بيای برنامه.بعد کلی صحبت کرديم.مامان و بابا هم

خونه نبودند و من تنها بودم.شب خوابم نمی برد.ذوق زده شده بودم.هيچ کس اينقدر

خوشحال نبود.اومدم توی اينترنت و به همه خبر دادم.صبح رفتم کانون پرورشی.اونجا

به فکر اين مسئله نبودم.بعد ساعت ها گذشت و من منتظر بودم زنگ بزنند.ساعت ۵ و

۱۰ دقيقه که هنوز برنامه شروع نشده بود،اون خانوم مهربون زنگ زد و گفت:زهرا جون

آماده ای؟گفتم:بله.من بعد از صحبت با بهار قطع کنم؟گفت:نه عزيزم.بعد از صحبت

خودم می آم و باهات صحبت می کنم باشه؟گفتم: باشه ولی من نمی خوام شنبه

بيام برنامه می خوام سه شنبه بيام.گفت:باشه همه حرفاتو به بهار بگو ولی صبر کن

هروقت بهار گفت مسابقه تلفنی داريم الو.. تو شروع کن به صحبت.الان تلفن رو قطع

نکن تا ۲۰ بشمار تا تست صداتو بگيريم.من تا ۳ شمردم و گفت:کافيه عزيزم.بهار

گفت:مسابقه تلفنی داريم.الو...

گفتم:الو بهار جان سلام.گفت:سلام عزيزم.خوبی؟گفتم:ممنون شما خوبی؟

گفت:مرسی.اسمت چيه؟من زهرا ناظمی ۱۱ ساله از شهرستان فساهستم.گفت:

فسا کجاست؟گفتم: يکی از شهرستان های استان فارسه.نزديک شيراز.گفت:شما

که نزديک شيراز هستيد تا حالا شيراز هم رفتيد؟گفتم:خيلی.گفت:حافظ هم رفتی؟

گفتم:آره.گفت:زهرا جون کدوم مسابقه رو می خوای؟جمله سازی يا بادکنک های

رنگی؟گفتم:جمله سازی می خوام.

گفت:با تلفن و تقويم جمله بساز.گفتم:من شماره تلفن خانه خود را در تقويم نوشتم.

گفت:با تلفن و تقويم و بستنی جمه بساز.من بعد از مدتی گفتم:من تلفن و تقويم و

بستنی را دوست دارم.گفت:با شير و پفک جمله بساز.گفتم:شير پفک را دوست دارد.

گفت:مگه می شه؟با شير و پفک و چاقو جمله بساز.گفتم:شير پفک و چاقو را روی

ميز گذاشت.بعد برام شعر خوند و من گفتم:ممنون.گفت:کاری نداری؟گفتم:نه ممنون

خداحافظ.تازه يادم اومد اسم دوستام رو يادم رفته بود بگم.از اونايی که بهشون قول

دادم معذرت می خوام.خانوم مهربون گوشی رو برداشت و باهام قرار گذاشت.بعد

گفت:من ۲۰ دقيقه ديگه زنگ می زنم.۱۰ دقيقه بعد زنگ زد و آدرس رو داد به من و

قرار شد سه شنبه برم توی برنامه زنگ بچه ها.من کلی ذوق کردم.دوستام تند تند

زنگ می زدند.اول دخترخالم زينب زنگ زد.بعد پريناز  و بعد زهرا.بعد عمو سعيد زنگ

زد.کلی از دوستام زنگ زدند.بعد هم من زنگ زدم به داداشم و باهاش قرار گذاشتم

وآدرس رو بهش دادم که منو ببره اونجا.

خيلی خوب بود.دستتون درد نکنه که نشستيد و هم حرفامو گوش کرديد و هم اينکه

برنامه زنگ بچه ها رو ديديد.اميدوارم عمو هم ديده باشه.دوستتون دارم.

اميدوارم شما هم توی برنامه فاطيما يه روز شرکت کنيد.

دست علی يارتون                                                                     خدانگهدارتون

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه پانزدهم شهریور 1384 | موضوع:
 تو رو خدا فردا برنامه رو ببینید

بچه ها فردا برنامه فاطميا رو ببنيد

 

 

من توی مسابقه شرکت می کنم

 

 

ساعت ۵ و ربع تا ۶ عصر شبکه اول

 

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه چهاردهم شهریور 1384 | موضوع:
 صداقت

به نام خدای مهربون:

دوستای مهربونم، عموی خوبم و دايی احسان و دايی غلامعلی عزيزم سلام:

اول از همه بگم که چرا توی پروژه دريا جان شرکت نکرديد؟پروژه خيلی خوبی بود

که... همين الان بريد توی وبلاگش و اگه نخونديد، بخونيد و توش شرکت کنيد.اگه

پروژه هامون رو بيشتر کنيم، احتمال برگشتن عمو هم بيشتر می شه.

توی پروژه کتايون جون هم شرکت کنيم. هممون.من همين الان می رم براش مطلب

می فرستم. اگه توی پروژه من شرکت کرديد،توی پروژه بقيه هم شرکت کنيد.

**************************************************************

موضوع امروز درباره صداقت هست:

بچه ها وقتی ما يه کار بد می کنيم، اولش می ترسيم ولی بعد با صداقت می ريم به

مامان يا بابا می گيم.وقتی يه درخواست دوستمون ازمون می کنه و مانمی تونيم اون

کار رو براش انجام بديم، با صداقت می ريم بهش می گيم که نمی تونيم انجامش

بديم.وقتی غيبت نمی کنيم، دروغ نمی گيم،اشتباهات خودمون رو می ريم می گيم

از صداقت و پاکی ماست. مثلا عمو.عمو با صداقت با ما رفتار می کنه. دروغ نمی گه

غيبت نمی کنه و وقتی کار اشتباهی می کنه، مثل اون دفعه که گلدون ايران خانوم

رو شکسته بود، رفت و گفت و ايران خانم هم با صداقت اونو بخشيد.پس بچه ها

بياين صادق باشيم تا ديگران هم صادق باشن و با صداقت با ما رفتار کنند.

**************************************************************

شما به کدوم برنامه ها نامه يا ايميل فرستاديد که اسمتون رو خوندن؟

خود من: برنامه عمو ۲ بار، زنگ بچه ها ۱ بار،‌