![]() ![]() |
به نام خدای مهربون:
دوستای گلم و عموی خوب و مهربونم سلام.
خوبيد بچه ها؟ خسته نباشيد.مدرسه بهتون خوش می گذره؟ به من که خيلی خوش می گذره.
راستش جمعه برنامه فيتيله جمعه تعطيله رو نگاه می کردم و توی اسامی نوشته بود: فاطمه بهارمست.فکر کنم فاطيما باشه.آخه فاطيما توی شناسنامه اش فاطمه هست.
شنبه هم روز به ياد موندنی بود ولی با کلی درس.چون يکشنبه امتحان رياضی داشتيم.من شنبه نشسته بودم و کتاب رياضی ام باز بود.بعد از تمام شدن برنامه عمو،برنامه خانم هاشمی شروع شد.من داشتم يه مسئله حل می کردم که مامانم گفت: زهرا ببين اسمتو.من سرمو بلند کردم و ديدم نوشته زهراناظمی.فسا.برای بار دوم.يه دفعه تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به پريناز و بهش خبر دادم.
حتما نامه ام رو خونده بودند يا شايد يکی از بچه ها اسممو به خانم هاشمی داده باشه.آخه من که زنگ نزدم.همون يه بار که زنگ زدم،اسممو نوشتند.حتما ناممو باز کردند و خوندند.بار دوم هم اسممو ديدم.خيلی خوبه؛نه؟
صبح روز يکشنبه تا رفتم مدرسه،وقتی خواستم برم سر صف،ديدم محدثه هم داره می ره و باهم رفتيم سر صف.زنگ ها گذشت و گذشت تا زنگ آخر اومد.پدر خانم معلممون به خاطر بيماری چند روز پيش فوت کردند و ما پای تخته تسليت نوشته بوديم.بعد خانم معلممون گفتند که خيلی ممنون.دستتون درد نکنه به خاطر اون مقواهايی که توی تابلوهای مدرسه زده بوديد.
ياد يه موضوع مهم افتادم.بچه ها تقريبا ۲۳ آذرماه تا اونجايی که من خبر دارم، سالگرد عسل دوست عزيزم هست که انشاءالله هممون سعی کنيم يه مراسم خوب برگزار کنيم.واقعا جان در بين ما خاليه ولی يادش هميشه توی خاطره ما هست.به من که خيلی سخت گذشت چون او ن صميمی ترين دوستم بود.دوستی که هيچ وقت نمی تونم فراموشش کنم.کاش می موند پيشمون!
الان داشتم وبلاگ هايی رو که ذخيره کرده بودم روی کامپيوتر رو نگاه می کردم.بيشترشون ماله عمو بود.يادش بخير اون موقع ها.عمو آپديت می کرد و ما با کلی علاقه می رفتيم تا براش کامنت بذاريم و خوشحال بوديم.وقتی می ديدم، عمو يه دونه پيام برای هرکدوممون گذاشته،چقدر خوشحال می شديم.من که از روی خوشحالی فورا زنگ می زدم و به داداش هام می گفتم.
خودم که خيلی خوشحال می شدم.کاش اون روزا نمی رفتند.يادمه اولين پيغامی که عمو برام گذاشت، از خوشحالی جيغ زدم و تا چند روز شادی می کردم و از اينکه عمو جوابمو داده، کلی خوشحال بودم.الان هم مثل اون موقع.خيلی خوشحال می شم.خيلی زياد...
بچه ها کاش عمو نمی رفت ولی من می دونم که عموی ما هيچ وقت بچه ها رو تنها نمی ذاره و مطمئنم يه روز برميگرده.ولی کاش زودتر می اومد.چون ما خيلی دلمون براش تنگ شده بود.
بچه ها ما چهارشنبه تعطيل هستيم.آخه خانوم معلم هامون جلسه دارن.ديروز توی مدرسه زنگ تفريح دوتا از بچه ها نشسته بودند.من و پريناز هم بوديم.بچه ها گفتند خانم معلم گفته که چهارشنبه تعطيله.من باور نکردم.چون نمی دونستم برای چی.بعد پای تخته نوشتند که چهارشنبه هفته بعد تعطييل هست.خب بازم مطمئن نبودم کی تعطيل هست.
تا اينکه زنگ که خورد، من و پريناز رفتيم پيش خانم معاون و گفتم: اجازه بچه ها می گن چهارشنبه تعطيله.درسته؟ گفت: آره.گفتم:چهارشنبه اين هفته؟خانم معاون گفتند: بله.همين هفته. پريناز بلند گفت: آخ جون!!!!! خانم معاون گفت:آره برای شما خوبه ولی ما که بايد بيايم مدرسه. من گفتم: چرا؟خانم معاون گفتند: آخه ما با معلما جلسه داريم.
بچه ها به خدا به وبلاگ همتون سر زدم.همشو هم ديدم ولی متاسفانه گاهی وقت کامنت گذاشتن رو ندارم.فکر نکنيد فراموشتون کردم.نه! من هميشه به يادتون هستم و هميشه به تک تک وبلاگاتون سر می زنم ولی متاسسفانه وقتم کمه.بايد به درسام هم برسم.برای همينه.سرعت اينجا هم يه ذره کمه.
پس از دستم ناراحت نشيد.سعی می کنم از اين به بعد بيشتر سر بزنم به وبلاگاتون.بچه ها جمعه دريا جون برام زنگ زد و گفت که اسم وبلاگ آقای کامران نجف زاده که يکی از خبرنگاران تونای اخبار هستند، رو بنويسم:
دريا جون گفت اسم سايت ايران سيما رو هم که برنامه های عمو رو می گيرم، رو بنويسم.چشم؛اينم اسم سايت:
بچه ها شما استقبالتون از پروژه خيلی زياد بود ولی متاسفانه برای وبلاگ پروژه که کاراتون رو داخلش گذاشتم، هيچ علاقه ای نشون نداديد و استقبال نکری.نمی دونم چرا؟ بازم اسم وبلاگ ها رو می نويسم.سر بزنيد.انشاءالله سعی می کنم زود به زود آپديت کنم.خصوصا وبلاگ فاطيما.نگاه های منتظر عمو و نيمرخ آپديت شده ولی فاطيما هم امروز آپديت می شه:
www.dareghandoon.persianblog.com (پروژه نگاه های منتظر برای عمو)
www.fatima-baharmast.blogfa.com (وبلاگ من و پريناز و فاطيما بهارمست)
www.dareghandoon.blogfa.com ( وبلاگ من و پريناز و ريحانه و نيمرخ)
بچه ها حتما ديدن کنيد.راستی نيمرخ هم قرار شده آپديت کنه و ما کاربری رو به فاطيما و عمو داديم که اگه دوست داشتند، آپديت کنند.ما خيلی خوشحال می شيم.
نوبت به تشکره؛کاری که من هميشه می کنم.ممکنه تکراری باشه ولی خب به خاطر اينکه وقتم کمه،همين جا جواب پيغام های قشنگتون رو می دم(انتقاد،پيشنهاد،نظر):
اسما جان کامنت قشنگتو خوندم.خيلی خيلی ممنونم و من به شما اطمينان می دم که هيچ کس دوست نداره که عمو بره.من خودم به همه می گم که عمو هميشه بايد توی دنيای ما بچه ها بمونه.خانم دکتر هم نبايد باعث بشن که عمو بره.
سحر عزيزم ممنون که سرزدی.منم برات آرزوی موفقيت می کنم.
رشا جان ممنونم خيلی زياد به خاطر لطفی که داری و من هميشه وبلاگتو می بينم.از دستم ناراحت نشو.عزيزم من قالب رو برای اين از وبلاگم برداشتم چون بعضی از بچه ها نمی تونستند خط رو بخونند و نمی دونستند چه طوری می شه خط ها رو درست کرد.ولی قالب خيلی خوشکلی بود.
پريسا جون چشم قول می دم سعی کنم وبلاگم از اين بهتر هم بشه.دارم فکر می کنم که چيکار کنم بهتر بشه.برای همين به کمک و راهنمايی های شما و ديگر دوستای گلم نيازمندم.اگه تونستی ايميلت رو به من بده تا انشاءالله از اين به بعد برات ايميل بزنم.
سميه جان خيلی وقت پيش شما آيديتون رو لطف کرديد و به من داديد.برای همين ممنونم ولی متاسفانه وقت نکردم سر بزنم ولی برای جشن تولد وبلاگ عمو براتون ايميل زدم.دوست گلم سعی می کنم بيشتر سر بزنم.
هانيه جان وبلاگ نگاه های منتظر در کامپيوتر من خيلی خوب باز می شه.نمی دونم چرا برای شما باز نمی شه.اگه خواستيد بدونيد می تونيد به وبلاگ سازنده قالب اون سر بزنيد؛ www.set.mihanblog.com
معصومه عزيزم پوسترهات خيلی خيلی خوشکله و من سعی می کنم هميشه اونا رو در وبلاگم استفاده کنم.واقعا عاليه.دستت درد نکنه.
آبجی زهرای گلم ممنونم سر ميزنی.عزيزم همه کامنت هاتو می خونم و برات آرزوی موفقيت می کنم و اميدوارم هميشه شاد شاد شاد باشی.
حلماجان وبلاگتو ديدم.خيلی خوشکل بود و اميدوارم هميشه به آپديت اون ادامه بدی.
انسيه جان من اون عکس رو هنوز پيدا نکردم.يکی از بچه ها اونو داره ولی متاسفانه به من نمی ده.اگه تونستی اونو پيدا کنی به من هم لطف کن بده.
خانم پرديس ممنون به خاطر لطفتون.اميدوارم شعرها به دستتون رسيده باشه.به دختر گلتون سلام منو برسونيد.
عاطفه جان و ايرسا جون به خاطر لطفتون ممنونم.منم مثل شما درس دارم ولی خب می دونم درس شما از من سنگين تره.چون بالاخره شما از من بزرگتريد.
نسيم جان اگه از خاله عسل خبری داشتی بگو.چون هنوز خبری ندارم.
زهراجان ممنون وبلاگتو ديدم عزيزم.متن هات مثل هميشه خوشکل بودند.
ريحانه جان ممنون که سرميزنی عزيزم.من وبلاگتو چندين بار ديدم.قول می دم نظر هم بدم.فراموشت نکردم عزيزم.هميشه به يادت هستم ولی کاش يه خبر از راحله جون می دادی.فکر کنم اون درسش از ما سنگين تر باشه.
کتايون جون به خاطر لطفت ممنونم.اميدوارم به آرزوهای خوشکلت برسی.
فاطيماجان ازشما هم ممنونم.اميدوارم در همه جا خصوصا در درس هات موفق باشی
پريناز جون ممنون ولی متاسفانه نمی شه توی موقعيت پيشنهادتو عمل کنم.چون بچه ها درس دارن.ما خودمون هم امتحان داريم.اميدوارم بعدا بتونم پيشنهادتو عملی کنم.موفق باشی.
از همه شما دوستای گلم هم ممنونم.از عمويی خوبم که هروقت پيام می ذاره،کلی خوشحالم می کنه و من ازش ممنونم.از خاله عسل که خيلی مهربون هستند ولی خب چند هفته هست ازشون خبر ندارم.
همتون رو دوست دارم.اگه خبری شداز خاله عسل بهم بديد.دوستتون دارم.خدانگهدار
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای خوب و مهربون:
سلام.سلام به تمام بچه های ايران.
سلام به عمويی که فکر کنم داره از مشهد می آد يا حتی اومده.
سلام به خاله عسل که هيچ کس ازش خبر نداره و دلم براش تنگ شده.
سلام به فاطيما خانوم بهارمست و همه کسانی که برای شادبودن بچه ها درتلاشند.
بچه ها امروز جمعه است.نمی دونم تا شب قراره چه اتفاقاتی بيفته ولی اميدوارم هراتفاقی هست،برای من خوب باشه.شايد در يک دقيقه ديگه آرزوم برآورده بشه.کی می دونه؟ کسی از حتی يک ثانيه بعدش هم خبر نداره ولی دعا می کنم برای همه روز خوبی باشه.
بچه ها ! تا حالا شده معلم بهتون بگه درباره يه چيز بی جان انشا بنويسيد؟
موضوع اين هفته انشای ما اين بود که از زبان يه چيزبی جان بايد می نوشتيم.هرکس چيزی نوشته بود.يکی صندلی،يکی پنجره، بخاری، عروسک يا حتی کامپيوتر.انشاها خيلی قشنگ بودند.قبل از اينکه انشام رو بنويسم، داشتم به اين فکر می کردم که بچه ها خودشون رو جای اون چيز می ذارن.
منم سعی کردم همين کار رو بکنم ولی چقدر خوب می شه اگه وقتی انشا می نويسیم، از اطلاعاتی که تحقيق می کنيم و می نويسيم هم خودمون استفاده کنيم.شما اگه اين موضوع انشا رو بايد می نوشتيد، از طرف چه کسی می نوشتيد؟
خب از اين موضوع که بگذيم، امروز هم يه لينک دارم.ماله برنامه عمو که روز عيد فطر بود و انسيه جون توی مسابقه عمو شرکت کرد:
http://iransima.ir/WinMediaPlayer.jsp?code=12648
اما بچه ها يه موضوع ديگه.چند هفته پيش يه موضوع انشا داشتيم درباره خاطره يک روز.اتفاقا اون هفته توی ماه رمضان بود و اون روز مصادف می شد با روز کودک يعنی ۱۶ مهر که توی مسابقه عمو شرکت کردم.
همه اون نکته ها رو نوشتم.هم اينکه توی مسابقه عمو شرکت کردم، هم اينکه پريناز که زنگ زدم، مامانش گفت کانون زبانه و مامانش می گفت که ديدم توی مسابقه عموپورنگ شرکت کردی و ..
موضوع بعد اينکه.عمو اون روز توی برنامه براش عجيب بود که اون دختر که توی مسابقه شرکت می کرد، گفت که من تا ۸ شب کلاس زبان دارم .فکر کنم عمو از اين موضوع با خبر نبود.آخه من خودم تا ساعت ۹ شب کلاس زبان دارم.
موضوع بعد اينکه بچه ها خواهش می کنم تلفن های سازمان رو اينقدر اشغال نکنيد.منظورم اين نيست.منظورم اينه که بعضی از بچه ها زنگ می زنند و همکارای عمو رو اذيت می کنند.اين کار خيلی بديه.با اين کار باعث می شه خدا اون بچه ها رو دوست نداشته باشه.همونطور که عمو توی برنامه گفت، ما نبايد کسی رو اذيت کنيم.
خاله عسل مهربون! اگه پيام منو می خونی، من حدود ۲ يا ۳ هفته می شه که از شما خبر ندارم.بچه های ديگه هم همين طور.از هرکسی می پرسم، از شما خبر ندارند.خواهش می کنم به ما اطلاع بديد.خاله جون بچه ها خيی دلشون براتون تنگ شده و ما منتظر بازگشت شما هستيم.همونطور که خودتون به من قول داديد هيچ وقت ما رو تنها نذاريد.خيلی دوستتون دارم.
عموجون سلام.خسته نباشيد.اگه پياممو خونديد، می خوام بگم که اين چند روز که نبوديد، جاتون خيلی خالی بود.آخه گزارش ها پخش زنده که نبودند.ما منتظر اجراهای شما هستيم و اينکه زود زود بيايد و مهمون خونه هامون بشيد.ما بچه ها خيلی خيلی دوستتون داريم و همونطور که خودتون گفتيد:
البته شايد روزي فرا برسد كه دوباره حرفهاي دلمان را برايتان بنويسيم
ما منتظر می مونيم تا شما برگرديد.اميدواریم روزی حضور سبزتان را در هم وبلاگ خودتان و هم در وبلاگ همه بچه های دنيا ببينيم.
فاطيما خانوم بهارمست اگه پياممو می خونی، فاطيما جان اسمتو توی برنام ه فيتيله جمعه تعطيله شنيدم.بچه ها حتما دوست دارند که وبلاگی که کار مشترکمان بود، توسط شما دوست عزيزم هم آپديت شود.
اسما خانوم گل، ممنونم ازت که سر می زنی.اميدوارم هميشه در زندگيت موفق باشی و هميشه شاد و به آرزوهای خوشکلت هم برسی.
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای بخشنده و مهربون:
دوستای گلم سلام.خوبيد بچه ها؟ عمويی سلام.خوبيد؟ خاله عسل به شما هم سلام می کنم.خسته نباشيد.به خاله نگار هم سلام می کنم.
بچه ها ديگه هوا سرد شده و بايد مواظب خودمون باشيم.مثل اون روز بود که من سر درد داشتما !!! من حتما يه اشتباهی کرده بود که داشتم سرما می خوردم.اما خوشبختانه با غذاهای گرمی که خوردم و لباس گرم پوشيدم و حرف مامانم رو گوش کردم،خوب شدم.
اما يه چيز می گم که برای همه هست.منظورم شخص خاصی نيست ولی خب اين اشتباه به وجود اومده.
بچه ها خيلی برام ايميل اومده که بچه ها گفته بودند که من دوست دارم خانم دکتر بياد و عمو نياد. اين حرف های شما اصلا منطقی نيست. خب اگه من خانم دکتر رو دوست دارم ، بر اين دليل نمی شه که بگم ديگه عمو نياد.خدا نکرده خدايی نکرده اگه عمو نياد، واقعا من خودم شخصا واقعا ديگه...
درسته خانم دکتر رو دوست دارم ولی عمو رو بيشتر دوست دارم.بيشتر شما می دونيد که من عمو رو خيلی دوست دارم و حاضر نيستم که خانم دکتر جای عمو بياد و به نظر من عمو حتما بياد. اين از حرف من.پس خواهشا ديگه نگيد که من دوست دارم خانم دکتر هميشه بياد و عمو نياد.حالا من يه دفعه اومدم نوشتم خداکنه خانم دکتر باشه اين همه ايميل اومده که می گن تو دوست داری خانم دکتر باشه.دليل بر اين نشد که عمو نياد.من همين جا می گم که عمو رو بيشتر از خانم دکتر دوست دارم و حاضر نيستم که عمو بره.
خب بچه ها فسا که از اول هفته بارون داره می آد و ما از اول هفته هرروز باران که يه نعمت خيلی خوب هست رو ببينيم.
اما بچه ها امروز توی مدرسه با يه دختر خوب ديگه آشنا شدم و يه دوست بردوستام افزوده شد.اين دختر خوب و مهربون اسمش محدثه هست.اون عمو رو خيلی دوست داره و چند بار هم عمو رو از نزديک ديده.
خب بچه ها بازم می گم به وبلاگ نگاه های منتظر سر بزنيد.آخه زحمت هايی که خودتون کشيديد، داخلش هست:
www.dareghandoon.persianblog.com
از پريناز جان و مهتا جان ممنونم به خاطر همه چيز.
از کتايون به خاطر شعر خوشکلش واينکه اسم منو داخلش نوشته بود،ممنونم.
عموجون به خاطر گزارش ها خيلی خيلی ازتون ممنونم.خيلی خوشکل بود.
خاله عسل هنوزم ازتون خبر ندارم و دلم براتون خيلی تنگ شده.
بچه ها خيلی خيلی دوستتون دارم.مواظب خودتون باشيد.اميدوارم به همه آرزوهاتون برسيد و هيچ وقت غمگين نباشيد.
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای خوب و مهربونمون:
سلام بچه ها ! يه سلام گرم گرم.
سلام به عموی خوب و مهربونم عموپورنگ.
سلام به فاطيما خانوم بهارمست.
سلام به خاله عسل که خيلی مهربونه.
سلام به خاله سميرای خوشکلم.
سلام به خاله نگار عزيزم.
سلام به مامان و باباهای مهربون.
سلام به همه بچه های دنيا.
و سلام به همه شما دوستای گل و خوب و مهربونم.
بچه ها قبل از هرچيز بگم که چند تا لينک می نويسم که باز کنيد.خوشتون می آد:
اولينش ماله برنامه عمو روزی هست که من توی مسابقه شرکت کردم:
http://iransima.ir/WinMediaPlayer.jsp?code=10778
اين ماله اخبار شبانگاهی هست که روز ۱ مرداد با عمو مصاحبه شد و بعضی ها نتونستند ببينند:
http://iransima.ir/WinMediaPlayer.jsp?code=5740
اين ماله روزی هست که من تلفنی توی مسابقه فاطيما شرکت کردم:
http://iransima.ir/WinMediaPlayer.jsp?code=8649
اما اينا وبلاگ هايی هستند که دوست دارم سر بزنيد بهشون:
اين وبلاگ نگاه های منتظر که زحمت همه شما دوستای گلم هست:
www.dareghandoon.persianblog.com
اين وبلاگ نگاه های منتظرمن و ريحانه خانم وپريناز جون و خانه فرهنگ نيمرخ هست:
اينم وبلاگ من و پريناز و فاطيما خانوم بهارمست هست:
www.fatima-baharmast.blogfa.com
خب بچه ها اميدوارم به همش سر بزنيد.ممنون می شم.
بچه ها شما از خاله عسل خبر نداريد؟اگه خاله عسل اين پيامم رو می خونه بهش می گم خيلی دلم براش تنگ شده و خيلی دوستش دارم و اميدوارم بازم بياد پيشم.
فاطيما خانوم گل (فاطيما بهارمست) از ايميلت خيلی ممنونم.
اسما جان،زهرا خانم فهيمی، حلمای گل، پريسای مهربون،رشای بامحبت و سحر عزيزم ممنونم که سر زدند.
خب بچه ها فکر کنم از اين به بعد فقط روزهای آخر هفته بتونم سر بزنم.چون درس ها داره زياد می شه و من بايد درسامو بخونم.خيلی خيلی دوستتون دارم.
عموجون اميدوارم ايميل ها و آفلاين هامو بخونی.خيلی دوستتون دارم و دلم براتون تنگ شده.آخه رفتيد مشهد.اميدوارم بهتون خوش بگذره.برای منم دعا کنيد.منتظر گزارش های خوشکلتون هستيم.
بچه ها مواظب خودتون باشيد.خداحافظ
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای مهربون:
سلامی به زيبايی بارون به بچه هايی هايی که شهرشون داره بارون می آد.
عمويی خوبم سلام.يه سلام پر از شادی و نشاط.
خانم هاشی عزيز سلام.يه سلام پر انرژی.
فاطيما خانوم سلام.يه سلام پر از مهربونی.
خاله شادونه سلام.يه سلام شادونه ايه،شادونه ايه،شادونه ای.
خاله سميرا سلام.يه سلام به زيبايی لبخند.
خاله عسل سلام.يه سلام پر از محبت.
خانم دکتر سلام.يه سلام با شعار بچه ها مواظب باشين.
ببلی و شپلی و ايران خانم و مش رجب و تمشکی و هپلی و حسنی و گلنار سلام.
کسانی که در برنامه کودک کار می کنيد سلام.
خاله نگار سلام.سلامی به شيرينی کارهای تربچه.
مامان و بابا و دخترخوبشون فاطمه سلام.يه سلام به قشنگی وبلاگتون.
دايی غلامعلی و دايی احسان خوبم سلام.يه سلام به مهربونی شما.
دختر خاله های عزيزم سوده،زينب،مرضيه و راضيه سلام.يه سلام شاد و قشنگ.
دختر دايی خوبم مهسا خانم سلام.يه سلام به قشنگی آسمون.
اصلا سلام به همه کسانی که مهربونند و مهربونی رو دوست دارند.
امروز هم خيلی شادم و هم يه ذره سرم درد می کنه.
می دونيد اين چند روز که نبودم چه اتفاقاتی افتاد؟
روز سه شنبه من تلفنی با خانم هاشمی صحبت کردم:(قرمز ها من و نارنجی خانم
هاشمی)
بله، بفرماييد.
ـ خانم هاشمی خودتونيد؟
ـبله عزيزم.
ـ خانم هاشمی سلام.خسته نباشيد.
ـ سلام.شما هم همين طور.
ـ اول بگم برنامه امروزتون خيلی خيلی خوشکل بود.دست شما و همکاراتون در سيمای نوجوان درد نکنه.
ـ خواهش می کنم عزيزم.اين برنامه ماله همه نوجوان های ايرانيه.
ـ خانم هاشمی من زهراناظمی ۱۲ ساله از شهرستان فسا که توی استانه فارسه، تماس می گيريم.
ـ ممنون که تماس گرفتی.
ـخانم هاشمی من از ۵ سالگی بيننده برنامه هاتون بودم.برنامه های کودک و الان نوجوان.
ـ چه جالب!
ـ من به مسابقه هايی مثل نمکدان نامه فرستادم و يا خودتون گفته بوديد عکسمون رو بفرستيم رو من فرستادم ولی نه توی مسابقه شرکت کردم، نه عکسمو نشون داديد و نه اسممو حتی گفتيد.
ـ من الان به خاطر اينکه توی سيمای نوجوان هستم، نمی تونم پيگيری کنم ولی حتما اسمتو فردا توی برنامه می گم.
ـ ممنون.من به سيمای نوجوان هم نامه دادم ولی هنوز که نامه ام رو نخونديد و اسمم رو هم نخونديد.
ـ ببين عزيزم تعداد نامه ها اونقدر زياده که ما نمی تونيم همشونو بخونيم و همه رو توی مسابقه شرکت بديم.به هرحال من اسمتو فردا توی برنامه می خونم.
ـ پس اگه می شه اسم دوستم پريناز قانع رو هم توی برنامه بخونيد.
ـ چشم.پس زهراناظمی و پريناز قانع رو من توی برنامه می خوانم.کاری نداری عزيزم؟
ـ نه ممنون.از اجرای خوبتون تشکر می کنم.به همه سلام برسونيد.
ـ شما هم همين طور.خداحافظ
ـخداحافظ.
روز چهارشنبه اسمم به خاطر تموم شدن وقت خونده نشد ولی پنجشنبه هم اسم من و هم اسم پريناز خونده شد.اين گذشت و من شب برای ايرسا جان و خاله سميرا (منشی صحنه برنامه فاطيما)مسيج زدم و ايرسا جان جواب دادند و منتظر جواب خاله سميرا بودم که تلفن زنگ زد.با خودم گفتم: حتما ايرسا هست.وقتی برداشتم، ديدم خاله سميرای خوب و مهربونم هست.کلی خوشحال شدم.خيلی وقت بود صداشونو نشنيده بودم ولی خب خيلی خيلی خوشحال شدم.
صبح جمعه توی فيتيله جمعه تعطيله برای بار دوم اسمم رو خوندند و کلی لذت بردم.اما شنبه.يه روز بارونی خيلی خيلی خوب.
ما يه دونه آزمون داشتيم به نام آزمون همراه که ۵ بار در سال برگزار می شه.من جواب آزمون ها رو که دادم،يه بار ديگه با دقت نگاه کردم که ببينم چيزی رو کم ننوشته باشم.البته آزمونمون چهارگزينه ای بود که از ساعت ۸ صبح شروع شد و تا ساعت ۹ و ۴۵ دقيقه وقت داشت.من ساعت ۹ بود که جواب همشو داده بودم و چند بار هم خونده بودم.ديدم همه بچه ها نوشتند.مسئله جالبی بود.برای اولين بار بود که ديدم به اين زودی همه نوشته بودند.ما سر ساعت برگه هامون رو تحويل داديم و وقتی اومدم بيرون، ديدم کلاس های ديگه زودتر از ما داده بودند.من پريناز رو ديدم و اون پرسيد: خوب دادی؟ منم گفتم: آره.خيلی آسان بود.تو چی؟اونم گفت:خوب دادم.
رفتم توی کلاس و به خاطر سردی هوا از توی کيفم دستکشم رو برداشتم و پوشيدم.با خودم گفتم: کاش بارون می اومد.زنگ کلاس خورد و فارسی داشتيم.خانم معلم درس داد و به خاطر تقسيم زنگ ها، زود زنگ خورد و ما رفتيم بيرون.ولی بارون اومده بود.و داشت می اومد ولی شدتش خيلی کم بود.من رفتم توی حياط.هنوز يک ساعت نشده بود که با خودم گفته بودم: کاش بارون می اومد و آرزوم برآورده شد.زنگ کلاس خورد و ما علوم داشتيم.خانم معلم جواب آزمون همراه رو بهمون داد و زود زنگ خورد و املا داشتيم.
خانم معلم به ما گفت که کلمه های سخت درس جديد رو بنويسيم توی دفتر و معنيشون رو پيدا کنيم.اما بازم زنگ خورد ولی اين دفعه گفتند که زنگ تفريح نداريم.چون وقت کم بود.بهمون شير دادند و ما شير رو خورديم و خانم مدير اومد سرکلاس و در مورد علوم باهامون صحبت کرد.زنگ خورد.وقتی خواستيم بيايم خونه،به شدت بارون می اومد و وقتی رسيدم خونه، خيس خيس شده بودم و الان همچنان داره بارون می آد و سرم خيلی درد می کنه.احساس می کنم قراره سرما بخورم.پس بايد به توصيه های خانم دکتر عمل کنم.
بچه ها ما برای اينکه سر ما نخوريم، بايد کارای کوچک ولی مفيدی بکنيم.مثلا اينکه دستامونو زياد بشوريم، وقتی سرما می خوريم، استراحت کنيم و وقتی خانم دکتر يا آقا دکتر بهمون دارو می دن، اونا رو بخوريم و نترسيم.دکتر که ترس نداره! لباس گرم بپوشيم، ميوه زياد بخوريم،غذاهايی که مامان می پذه رو بخوريم خصوصا سوپ،شلغم،آش.که خيلی مفيدند.
تا حالا شده به يه برنامه نامه بنويسيد و اونا اسمتون رو بگن و يا نامتون رو بخونن يا حتی توی مسابقه شرکت کنيد؟
شرکت در مسابقه عمو، عمو دوبار توی جام جم اسممو خوند،عمو ۲ بار شبکه ۱ اسممو خوند، فاطيما يه بار اسممو خوند، توی مسابقه فاطيما شرکت کردم،رفتم حضورا توی برنامه فاطيما،فيتيله جمعه تعطيله ۲ بار اسممو خوندند،کبوتر دات کام اسممو خوندند،کبوتر دات کام ايميلم رو خوندند،خبرنگار افتخاری کبوتردات کام شدم و با خانم هاشمی تلفنی صحبت کردم و ايشون اسممو خوندند.
خب بچه ها بايد برم.به خاطر سردردم بايد استراحت کنم تا زود زود خوب بشم.اما بچه ها من يه دوست دارم که اسمش سايه هست.متاسفانه يه هفته هست که مدرسه نيومده.به خاطر يه بيماری که سه شنبه هم عمل داشته و قرار بود شنبه مدرسه بياد ولی نيومده.بچه ها ازتون خواهش می کنم براش شفای همه بيماران خصوصا دوست من دعا کنيد تا زود زود حالش خوب بشه و بياد مدرسه.چون جاش خيلی خاليه.امروز دعا می کنم و با اين دعا از همه شما خداحافظی می کنم:
خدايا! همه بيماران رو شفا بده.خصوصا همه بچه هايی که الان توی بيمارستانند.
خدايا ! ظهور آقا امام زمان (عج) رو نزديک کن.
خدايا ! همه اونايی که رفتند و الان در پيش ما نيستند رو بيامرز و روحشون رو شاد کن.خصوصا برادر عموی خوبمون و عسل دوست عزيزم.
خدايا ! عموی ما رو که اين همه زحمت می کشه تا ما شاد باشيم و بچه ها رو شاد می کنه رو کاری کن شاد بشه و هميشه سالم باشه و برگرده پيشمون و هميشه موفق باشه و هيچ وقت ناراحت و غمگين نشه.
آمينَ يا رَبَّ اَلعالَمين
خيلی دوستتون دارم.مواظب خودتون باشيد.همه رو دوست داشته باشيد.
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای مهربون:
سلام به عموی خوب و مهربونمون عموپورنگ.
سلام به خاله های خوبمون خاله عسل، خاله نگار و خاله سميرا.
سلام به دوستای گلمون مثل فاطيما خانوم بهارمست.
و سلامی به قشنگی لبخند به شما دوستای گلم که اميدوارم هميشه گل خنده
روی لباتون جاری باشه و هيچ وقت غمگين نشيد.





اول اينکه طبق قولی که داده بودم، اول بايد يه مطلب درباره عمو بنويسم.
نود درصد پاسخگويان يك نظرسنجي حداقل يكي از برنامه هاي كودك و نوجوان شبكه
يك سيما 88درصد حداقل يكي از برنامه هاي كوك و نوجوان شبكه دو سيماو 40
درصد حداقل يكي از برنامه هاي شبكه پنج سيما را درايام نوروز 84 ديده اند .
براساس نظر سنجی انجام شده توسط مركز تحقيقات ,مطالعات وسنجش برنامه اي
صداوسيما كه از يك هزار كودك ونوجوان 7تا 17ساله تهراني انجام شد برنامه عمو
پورنگ با 86درصد بيننده , فيلم هاي سينمائي كارتوني با 58درصد بيننده و برنامه
غنچه و خاله كوكب با 41 درصد بيننده بيشترين درصد بيننده را دربين برنامه هاي
كودك ونوجوان نوروز 84 داشته اند.
شادترين برنامه هاي كودك ونوجوان نوروز از نظر بينندگان برنامه عموپورنگ (59درصد )
بوده است.
براساس نتايج اين نظر سنجي پربيننده ترين برنامه ها ي بزرگسالان از نظر مخاطبان
كودك ونوجوان سريال طنز جايزه بزرگ ( 57درصد) و سريال خوش غيرت ( 37درصد )
بوده است.
با توجه به استقبال چشمگير مخاطبان كودك ونوجوان به برنامه هاي بزرگسالان و
بنابه نظر كارشناسان ارائه آموزش هايي به والدين در جهت كاهش اثرات منفي برنامه
های بزرگسالان براي مخاطبان كودك ونوجوان ضروری است.





خوشتون اومد؟ اميدوارم ازش لذت برده باشيد.اما امروز که علوم داشتيم، خانم معلم مارو برد توی حياط تا آزمايش انجام بديم و توی حياط هم کلی بهمون خوش گذشت و چيزهای خيلی خوبی ياد گرفتيم.
بچه ها از اين به بعد روزهای فرد خانم دکتر خوب و مهربون برامون برنامه اجرا می کنه که اسم برنامه هم هست: بچه ها مواظب باشين.
من خانم دکتر رو خيلی دوست دارم و ايشون هم توی مدت کوتاهی تونستند رابطه خوبی با ما برقرار کنند.اميدوارم هميشه اجرا کنند و گليجان و عمو هم به برنامه زنگ بزنند.
عمو هم روزهای زوج اجرا داره و من خوشحالم از اينکه عمو نرفته و اميدوارم بتونيم از چيزهای خوبی که عمو توی برنامه می گه ، به خوبی استفاده کنيم.
اما ديروز توی برنامه خانم هاشمی اسم زهرا جون خونده شد و من همين جا بهش تبريک می گم.
به قول خانم هاشمی همه رو دوست بداريم.خدانگهدار
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای مهربون:
سلام به بچه های شيرين زبون و خوب ايران.
سلام به مامان بابا های مهربون از جمله خانم پرديس.
سلام به عمويی خوب و مهربونم.
سلام به بزرگترهايی مثل: مادر سپيد.
سلام به خاله های مهربون.مثل خاله نگار ، خاله عسل ، خاله زهرا.
سلام به دايی های مهربون مثل دايی غلامعلی و دايی احسان خودم.
سلام به عموهای مهربون مثل عموپورنگ و عمو ساسان خودم.
سلام به داداش های مهربون مثل داداش امين و داداش افشين خودم.
سلام به دخترخاله های مهربون مثل سوده،زينب،مرضيه و راضيه(دخترخاله خودم)
سلام به دختر دايی های مهربون مثل دختر دايی خودم مهسا.
و سلام به همه مردم جهان.
چقدر خوبه سلام کردن.مگه نه؟ ديدين می گن؟ سلام سلامتی می آره؟ خب پس همه با هم می گيم:
سلام،سلام،سلام
بچه ها نمی دونيد چقدر خوشحالم.می دونين چرا؟
آخه توی فيتيله جمعه تعطيله اسمم خونده شد، توی برنامه عمو چند بار اسمم رو ديدم، انسيه خانوم گل توی مسابقه عمو شرکت کرد،روز شنبه کلی جايزه گرفتم به خاطر درس هام و...
اين چند روز برای اين نبودم که:
اما خوشبختانه فردا راحتم.آخه امتحان نداريم،مشقامو هم کردم و مشق روز بعد هم کردم.
اول يه مژده می دم به دوستای عزيزی که می گن از عمو بيشتر بنويس و بعد يه خاطره رو تعريف می کنم.بچه ها !!!توجه !!! توجه !!! توجه!!!
از چند روز آينده مطالب درباره عمو بيشتر می شه و قالب وبلاگم در بلاگ فا زيبا خواهد شد.
اما خاطره روز شنبه که روز بعد عيد بود:
ساعت ۷ صبح رفتم مدرسه.وقتی وارد شدم، ديدم زنگ نخورده و بچه ها هم دارن توی حياط می چرخن و خيلی بهشون خوش می گذره.برام عجيب بود.آخه اين موقع همه بچه ها توی کلاس بودند و کتابشون دستشون بود و دداشتند درس زنگ های بعد رو می خوندند.اول از همه رفتم وسايلمو گذاشتم توی کلاس.زنگ خورد و همه بچه ها رفتند سر صف.اول خانم معلم پرورشی گفتند که بچه ها بريد روی صندلی های حياط بشينيد.بی سابقه بود که بگن بريد بشينيند.وقت ی رفتيم نشستيم، ديدسيم معلم ورزش بچه ها رو با لباسهای مخصوص به تيم بسکتبال آورد داخل حياط.تازه فهميده بودم که مسابقه بسکتبال هست.
منم مسابقه های ورزشی رو خيلی زياد دوست دارم.بعد برای خانم معلم ها صندلی آورده شد و اونا نشستند و ما هم رفتيم روی نيمکتهها نشستيم.ما طرفدار يه تيم بوديم که در سمت چپ زمين و بقيه طرفدار يه تيم ديگه بودند که در سمت راست زمين نشسته بودند.تعداد ما خيلی زياد بود . تشويق هامون هم زياد تر.من که خيلی بهم خوش گذشت ولی خب گلو در گرفتم. ازبس دست زدم و جيغ.درسته که کار خوبی نبود ولی همه می زدند و بازی خيلی هيجان داشت که بالاخره تيم ما برنده شد.بعد رفتيم دوباره سر صف ايستاديم و خانم مدير گفت که به صف بريم توی سالن مدرسه بشينيم.نشستيم.ديديم همه جا رو تزئين کردند.ولی ديديم که معلمها برامون برنامه اجرا می کنند.
به خاطر روز دانش آموز اونا اجرا می کردند.مثلا يکی قرآن می خوند، يکی مجری بود، يکی مقاله می خوند، يکی روی سرمون گل می ريخ،يکی شعر می خوند، يکی مسابقه اجرا می کرد و خلاصه برای ما خيلی جالب بود.ما هم فقط اونا رو تشويق می کرديم.
آخر نوبت جايزه شد.اول از همه خانوم مدير اسم بعضی هامون رو خوند که بالاترين معدل ها رو داشتند که منم جزء شون بودم و بهمون هديه داند.بعد کلی هديه ديگه دادند که من چند تا هديه گرفتم.
برنامه ها که تموم شد، رفتيم بيرون.من و پريناز هديه هامون رو توی کيفمون گذاشتيم و رفتيم توی حياط.همه دانش آموزای مدرسه يه حلقه بزرگ زدند و وسطش معلم ها پرچم آمريکا رو آتش زدند و ما هم شعار داديم.
مثلا: مرگ بر آمريکا
تقريبا ساعت ۱۰ بود که زنگ خورد و همه رفتيم سر کلاس هامون.معلم ها ازمون درس نپرسيدند.زنگ خورد و همه با خوشحالی از کلاس ها اومدند بيرون و رفتند خونه.
به انسيه خانوم به خاطر شرکت در مسابقه عمو تبريک می گم و اميدوارم هميشه به آرزو های قشنگش برسه.
همتون رو دوست دارم.مواظ خودتون باشيد.منو يه وقت فراموش نکيند و اونايی که تلفنمو دارند، برام زنگ بزنند.چون خوشحال می شم صددای قشنگشون رو بشنوم
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای خوب و مهربون و بخشنده:
عيد آمد و عيد آمد آن بخت سعيد آمد
برگير و دهل می زن کان ماه پديد آمد
دوستای گل و خوب و مهربون من سلام.خوبيد بچه ها؟
عمويی خوبم سلام.خسته نباشيد عمويی خوبم.
خاله نگار عزيزم سلام.نارگل خانوم و تربچه جون خوبن؟
فاطيما خانوم سلام.با درس و مدرسه چيکار می کنی؟
امروز عيد بزرگ مسلمانان جهانه.عيد همتون مبارک.
آی مژده مژده مژده عيده و وقت شادی
اخماتو وا کن از هم وقته غم و غصه نيست
آينه بگير تو دستات نگاه بکن به چشمات
بگو به خودت مبارک تا که بخنده لبهات
روزه به اين قشنگی جشن به اين بزرگی
پس چرا شاد نباشی بگو يا علی تا پاشی
آره بچه ها!!! امروز همه مسلمانان جشن می گيرن.شيرينی پخش می کنند.شربت می دن.توی همه خونه ها جشنه.تمام خيابان ها چراغونی شده.توی تمام مسجد ها جشن و شاديه و همه مدرسه ها تزئين شده.
يک ماه ما مهمون خدای مهربون بوديم و سعی کرديم که توی اين ماه کارای خوب انجام بديم.حالا نه اينکه وقتی ماه رمضان تموم شد،ديگه بريم به قول خانم دکتر برنامه عمو پرخوری کنيم يا ديگه اون کارای خوب رو انجام نديم و بگيم ماه رمضان تموم شده. نه،ما بايد تمام روزهای سال هميشه کارای خوب انجام بديم تا خدای مهربون هم ازمون راضی باشه.
ما توی مدرسمون امسال توی اين يک ماه ختم قرآن داشتيم.اين توفيقی بود که نصيب ما شد.ممکنه توی مدرسه شما هم اين کار انجام شده باشه.به هرحال اين توفيق تصيب ما شد که قرآن رو ختم کنيم و ثواب اونو ببريم.
اما توی اين روز قشنگ تولد خيلی از بچه ها هم هست.من به همه اون بچه هايی که توی ماه آبان و يا اين روزها به دنيا اومدند، تبريک ويژه می گم و اميدوارم انشاء الله ۱۲۰ ساله بشن.برای همين:
دست بزنيد و شادی کنيد امشب شب تولده
تو باغ سبزه زندگی يه غنچه گل واشده
گل و گل و گل گل گلکه چه خوشکل و بانمکه
تولدت مبارکه مبارکه مبارکه
اينم از طرف خودم:ای گل ناز و کوچک،تولدت مبارک.ای غنچه بانمک،تولدت مبارک.يک سال بزرگتر شدی،چقدر بلند تر شدی.الهی صد ساله شی،خرم و سالم باشی.
بچه ها يادتونه تابستون من درباره دوستی حرف زدم؟
گفتم که اسم دوستای صميميتون رو بگيد و قول دادم که اسم دوست صميمی خودم رو در اينجا بهتون بگم.
از همون موقع من کلی روی اين مسئله فکر کردم.اما نتونستم صميمی ترين دوستم رو پيدا کنم.اما ديروز درباره اين مسئله با انسيه جان به نتايجی رسيديم و دربارش صحبت کرديم.
به اين نتيجه رسيديم که دوستمون نبايد به خاطر يه چيز که اونو دوست داره با ما دوست بشه و اين دوستی پايدار نيست.دوست بايد کسی باشه که فقط به خاطر خودت باهات دوست بشه.
مثلا بعضی ها می گن می خوايم باهات دوست بشيم.وقتی هدف دوستيشون رو می فهميم، می بينم که به خاطر خودمون نبوده و به خاطر چيزی بوده که اونو از ما بيشتر دوست داشته.
ولی دوستايی هستند که فقط ما رو به خاطر خودمون دوست دارند. نه به خاطر اينکه ما چيز مهمی داريم.اينا دوستی حقيقی هستند که هميشه پايبند می مونند.
من می دونم که دوستای من از نوع دوم هستند و در دوستی ها مقام اول رو دارند.ولی خب بازم بايدفکر کنم که چه کسی اينجا می تونه بهترين دوست من باشه؟
اميدوارم شما پيدا کرده باشيد ولی خب هنوز بهم نگفتيد.
اما بازم اين عيد سعيد رو بهتون تبريک می گم و اميدوارم که ماه رمضان رو به خوبی پشت سر گذاشته باشيد و از اون استفاده کامل رو برده باشيد.
چند مورد تشکر هست که بايد حتما بکنم:
از انسيه گلم خيلی خيلی زياد ممنونم و انشائااله بتونم محبت هاشو جبران کنم.
از يگانه جان ممنونم که موضوع رو بهم اطلاع دادند.
از رشا خانوم، نسيم خانوم، فاطمه خانوم هم ممنونم که بهم لطف دارند.
از پريسا خانوم خيلی ممنونم که پيشنهاد دادند و بايد بگم که توی وبلاگم در بلاگ فا تا ۴۰ برادر عمو صفحه مشکی هست و انشاء الله بعدش صفحه رنگی خواهد شد.به خاطر احترامی که برای برادرشون قائل بودم، صفحه رو مشکی کردم تا چهلم و اينکه چشم.سعی می کنم شاد تر بنويسم.از مصاحبه های عمو استفاده کنم و درباره عمو بيشتر بگم.
از دوست عزيزی که جای اسمشون نقطه گذاشتند ممنونم که سر زدند و گفته بودند که پيغام هايی رو که عمو برام گذاشته رو بذارم.چشم.سعی می کنم اول از عمو اجازه اين کار رو بگيرم.بعد اگه اجازه دادند، حتما اونا رو در اختيار شما قرار خواهم داد.
از داداشم امين ممنونم که بهم سر می زنی و گاهی اوقات کامنت می ذاره و از داداشم افشين که نظرشو درباره وبلاگم می گه تا وبلاگ زيباتری داشته باشم تا شما بيشتر خوشتون بياد.
از سوده خانوم و زينب خانوم ( دو دختر خاله ام) و مهسا خانوم(دختر دايی ام) هم ممنونم که هميشه برام ايميل می زنند و به فکر من هستند.
همتون رو دوست دارم.مواظب خودتون باشيد.اگر دير به دير سرزدم ازم ناراحت نشيد چون درسها سنگينه يه ذره و ممکنه نتونم مثل سابق براتون بنويسم.
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای خوب و بخشنده:
دوستای گل من سلام.عموپورنگ عزيزم سلام.خاله نگار مهربون سلام.
راستش الان داشتم به يه مسئله فکر می کردم:
اينکه عموپورنگ دايی خوبی هم برای بچه ها هست.آخه ديدم که بعضی بچه ها که دايی ندارند، اونو دايی صدا می زنند و اين نکته جالبه که عموپورنگ نه تنها به عنوان عموی بچه ها بلکه به عنوان عمو هم در ميان بچه ها بهترينه.
اما موضوع مهم.
اما تولد يه وبلاگ خيلی قشنگه.تولد وبلاگی که صاحبش خيلی مهربونه.بچه ها رو خيلی دوست داره و بچه ها هم دوستش دارند.
آره بچه ها.تولد وبلاگ قشنگ و زيبای خاله نگار که ما امروز بين ساعت ۱ و نيم تا ۲ جشن کوچکی گرفتيم که متاسفانه از دست بعضی از شما هم خيلی ناراحت شدم.
اونايی هم که نيومدند نمی دونم بهشون چی بگم ولی خب ازشون خيلی ناراحتم.
من خاله نگار رو هم دعوت کرده بودم ولی نمی دونم چرا نيومد.حتما کاری براش پپيش اومده.
اما توی جشن به خاطر اينکه خيلی ناراحت شدم، می خواستم جشن رو بذارم و برم ولی خب انسيه جان با صحبت های خيلی خوبش به من اميد داد.
آخه بچه ها اين درسته که بزرگترها بچه ها کوچکتر رو اذيت کنند؟ خودتون بگيد.اين درسته؟ و ما اين مسئله رو داريم و داشتيم.
اما خب از دوستانی مثل نسيم جان و انسيه جان و فاطمه خانوم ممنونم که خيلی به موقع اومدند ، تشکر می کنم.
اما بچه ها از يه موضوع خيلی ناراحتم.نه درباره جشن نيست.
همه می گن عمو بعد ماه رمضان می ره.آخه چرا اينجوری بايد بشه؟
بچه ها ممکنه يا فردا عيد بشه يا پس فردا.مهم برای من قرعه کشی مسابقه عمو هست.
بچه ها تو رو خدا ازتون می خوام با اون دلای پاکتون دعا کنيد من برنده بشم.خواهش می کنم.آخه موضوع خيلی مهميه.دعا کنيد.
بعضی هامی گن چون اسمت زير هست، اسمت بيرون نمی آد.منو هم نااميد کردند ولی خب بازم ازتون خواهش می کنم.همتون رو دوست دارم.مواظب خودتون باشيد.
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای مهربونی ها:
دوستای گلم سلام.عمويی خوبم که خيلی مهربونی سلام.
بچه ها رو ز چهارشنبه تولد وبلاگ يه خاله خوبه.خاله ای با عروسکیمهربون.خاله نگار
و تربچه:
www.khaleh-negar.persianblog.com
خيلی مهربونه.هميشه بهمون سر ميزنه.اونم مثل عمو احساس غرور نمی کنه.
روز چهارشنبه ساعت ۱ و نيم بعد از ظهر الی ۲ و نيم در ياهو مسنجر آنلاين
باشيد و آيدی منو اد کنيد.
فقط از تک تک شما خواهش می کنم که اين دفعه مثل جشنای قبل نشه.نظم رو خواهشا رعايت کنيد.
متاسفانه به خاطر بی نظمی بعضی از بچه ها خيلی از برنامه ها اجرا نشد.پس ازتون خواهش می کنم اين دفعه نظم رو رعايت کنيد.
اگه فرد مهمی مثل عمو يا خاله نگار يا خاله عسل اومد، خواهش می کنم اينقدر سوال ازشون نپرسيد.اجازه بديد تا در جمع راحت باشن.و مثل جشن قبل که خاله عسل رو خيلی ناراحت کرديد، نشه و اجازه بديد که جشن به نحو احسنت اجرا بشه و من بتونم برنامه هامو اجرا کنم.
نکات زير رو برای شرکت در جشن بخونيد:
اميدوارم توجه کرده باشيد به نکاتی که گفتيم.سعی می کنم اونايی رو که می شناسم رو شخصا خودم دعوت کنم.اونايی هم که دوست دارند بيان،آيدی منو که zahragoli10 هست رو اد کنند.
منتظر حضور سبزتان در روز چهارشنبه ساعت ۱ و نيم الی ۲ و نيم هستيم.
با تشکر از دوست عزيزم پريناز که در برگزاری اين جشن با ما همکاری می کنه.
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای مهربون:
دوستای خوب من و عموی عزيزم سلام:
امروز خيلی شادم.چون مدرسه بهم خيلی خوش گذشت.داستان از اين قراره که:توی يکی از مسابقه های مدرسه که امروز به مناسبت روز بسيج اجرا شد،برنده شدم و ۲ تا هديه بهم دادند.
خيلی وقته نتونستم خيلی خوب از دوستام تشکر کنم و اين کار رو گذاشتم برای امروز:
از عمويی خيلی خيلی خيلی زياد ممنونم که واقعا وقتی پيامشو ديدم، از خوشحالی نمی دونستم چيکار کنم وباعث شادی بيشترمن شدند و من ازش خيلی زياد ممنونم.
از آبجی زهرا ممنونم که هميشه بهم سر می زنه و خيلی مهربونه اما تا حالا به من نگفته از کدوم شهره و چند سالشه؟
از ريحانه جان و راحله جان،دو خواهر خوب و مهربون تشکر می کنم و من جواب هردو سوالتون رو دادم.اميدوارم کامل داده باشم.
از شيما خانم و پريسا خانم خيلی خيلی ممنونم که بهم سر می زنند.
از رشا خانم هم خيلی ممنونم به خاطر اينکه بهم سر می زنه و خوشحالم می کنه.
از زهرا خانم فهيمی ممنونم که سر زد و منم تولد وبلاگشو تبريک می گم و اميدوارم که هميشه برپا باشه.
از حلما جان ممنونم که حلمای خوبم اميدوارم هميشه شاد باشی.ببخشيد که يه ذره دير به دير سر می زنم.
از پرستو جون ممنونم که واقعا هم توی اين جشن و هم جشن تولد عمو در کنارم بوده و همراهيم کرده.
از عاطفه جان ممنونم که سر ميزنه و براش آرزوی موفقيت می کنم.
از سحر خانم ممنونم.عزيزم من که کاری نکردم.اميدوارم هميشه شاد باشی و گل خنده بر روی لبات جاری باشه.
از دايی احسان عزيزم تشکر می کنم که هميشه بهم سر می زنند و منو خوشحال می کنند.
بازم از عمو تشکر می کنم و ميگم که همه ما بچه ها شما رو دوست داريم و واقعا هرچی ازتون تشکر کنيم، بازم کمه. اميدوارم هميشه بهم سر بزنيد.چون خيلی خوشحالم می کنيد.
بچه ها وبلاگ نگاه های منتظر رو که فراموش نکرديد؛
www.dareghandoon.persianblog.com (وبلاگ عمو و من و دريا ايراندوست)
حتما بهش سر بزنيد و نظرتون رو راجع به شعرها بگيد.فکر کنم در چند روز آينده پوستر های زيبای شما رو هم قرار بديم داخلش.
خيلی دوستتون دارم.عموجون خيلی شما رو دوست داريم.اميدوارم هميشه همه شما دوستای گلم موفق باشيد.
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدای مهربون:
دوستای گلم، عموی خوبم، خاله نگار خوشکلم و فاطيما خانوم مهربون سلام:
خوبيد بچه ها؟ خسته نباشيد؟ با درس و مشق و امتحان چطوريد؟
از همه اونايی که زحمت کشيدند و اومدند جشن از صميم قلب سپاسگزارم.اونايی که بودند، می دونن که توی جشن اتفاق های عجيبی افتاد که من خيلی از اون اتفاقات خوشحالم.
از خاله نگار خوبم ممنونم که ما رو راهنمايی کردند و روز ۱۱ آبان برای وبلاگ شما هم جشن می گيريم و بهتون خبر می ديم.
از پريناز جان ممنونم که واقعا خيلی کارا رو انجام داد و اگه اون نبود،شايد جشن برپا نمی شد.
از پرستو خانم ممنونم که هميشه در کنارمه و هروقت به مشکلی بربخورم،با حرفای قشنگش هم منو راهنمايی می کنه.
اما درباره هديه؛ اونايی که نبودند، هديه هامونو برن ببينن:
www.dareghandoon.persianblog.com وبلاگ نگاه های منتظر(من و دريا و عمو)
www.fatima-baharmast.blogfa.com وبلاگ فاطيمای مهربون(من و پريناز و فاطيما)
www.dareghandoon.blogfa.com وبلاگ نگاه های منتظر(من وريحانه وپرينازو نيمرخ)
بريد سه تاشو ببينيد و اگه دوست داشتيد،داخلش پيام بذاريد.
امروز توی مدرسه روز خوبی بود.همراه با کلی کار سخت.خوبيش اين بود که کارنامه يه دونه از آزمون هايی که پارسال گرفته شده بود و ماله کشور بود اومد و من رتبه خيلی خيلی خوبی رو کسب کرده بودم.خستگيش هم ماله سرگروه بودنه.من برای اينکه معدلم بالا بوده،به همراه ۶ نفر ديگه شديم سر گروه.ولی اعضای گروهم خيلی شلوغ می کنند و من بايد تمام وقت حواسم بهشون باشه.تازه بايد از بچه ها کلی امتحان بگيريم.اونم بيشتر علوم.آخه معلممون گفته که سرگروه ها هفته ای يک بار از يکی از اعضای گروه بايد امتحان بگيرند.خوشبختانه اعضای گروهم همه معدلشون بالای ۱۹و نيم هست و من راضيم ولی از شيطنت هاشون ....ولی خب اونا هم خب مثل منن.هم سن منن.خب سنشون کمه و می تونن شيطنت کنن.
خب بچه ها خيلی خوب می شه اگه بهم سر بزنيد و بيشتر نظرتون رو درباره وبلاگم بگيد.انتقاد کنيد و يا پيشنهاد.
دوستتون دارم.مواظب خودتون باشيد.دعا برای من يادتون نره.خدانگهدار
دست علی يارتون خدانگهدارتون
به نام خدايی که نعمت سلامتی رو به ما داد. دوستای گل من،عمويی خوبم، بچه های زرنگ و خوب ايران سلام:
فکر کنم امروز همه شاد باشند.چرا؟برای اينکه امروز تولد خوشکل ترين وبلاگ دنيا هست.وبلاگ عمويی.که امروز مصادف شده با روز قدس که همه بچه ها و بزرگترها توی يه راهپيمايی به دشمن های کشورمون می گن که مردم ما وحدت دارن و هيچ کس نمی تونه بر اونا مسلط بشه.شما هم اگه دوست داريد بيشتر با اين روز آشنا بشيد، بريد پيش مامان يا بابا و ازشون در اين باره سوالهاتون رو بپرسيد.

اما جريان وبلاگ عمو.امروز ۳ ساله می شه.وبلاگی که تا ۱۷ اسفند شلوغ شلوغ بود.بچه ها بهش سر می زدند و نظر می دادند.گاهی بچه ها سوالاتی رو می پرسيدند.گاهی پيشنهاد می دادند.گاهی تعريف می کردند.گاهی می خواستند که زود آپديت بشه.گاهی ... اما الان چی؟ اون روز غم انگيز که داداشم امين زنگ زد و گفت عمو وبلاگشو بسته و من وقتی سر زدم و ديدم ... اما بازم اميد داشتم.اميد به اينکه عموی ما مهربونه.عمويی هيچ وقت ما رو تنها نمی ذاره و هميشه در کنارمون و روزی برمی گرده.اما درست ۳۱ مرداد ماه نوشت اين وبلاگ برای هميشه بسته شد و دوباره غصه به وبلاگ هامان آمد.يادمه که بچه ها وقتی ديدند که عمو وبلاگشو توی پرشين بلاگ پيامهاشو بسته،رفتند توی بلاگ فا و توی آرشيو وبلاگ توی نظرات می نوشتند و به همون هم اميد داشتند.

اما وقتی سوار ماشين پدر کتايون بوديم و به سمت خونه دايی غلامعلی توی تهران می رفتيم، کتايون به من گفت که ايرسا گفته عمو وبلاگشو حذف کرده.اون موقع بود که...اميدم رو برای لحظاتی از دست دادم ولی وقتی پروژه کتايون رو ديدم، زحمت هاشو و کار زيبايی که انجام داده بود، با خودم گفتم:نااميدی هيچ فايده ای نداره.بايد فکر کاری ديگه باشيم.

می دونم عموپروژه ام رو که با دست خودم بهش دادم،خونده و با دقت به اون توجه کرده.ولی ماله منم نشد.برام مهم بود که عمو زحماتمون رو ببينه ولی بازم نشد.

اما ما نااميد نيستيم.هنوز هم اميد داريم که روزی اون وبلاگ آپديت بشه و روزی عموی برگرده و شادی رو به ما هديه کنه.