![]() ![]() |
سلام به همه شما دوستای گلم...حالتون خوبه؟ خدا رو شکر...
بچه ها دیروز زهراجون به من زنگ زد و موضوع عمو رو توی اصفهان برام گفت..من که باورم
نمی شد..برای همین اومدم توی وبلاگ انسیه جون و شیما جون و جریان رو فهیمدم...
و ممنونم از آقا یا خانم بی نام که خبر رو به بچه ها دادند ولی کاش اسم وبلاگشون رو هم
می نوشتند...اما بعدش ...افشین (داداشم)زنگ زد و ایمیل زن داداش آینده رو بهم داد...
که من سی دی خانم هاشمی رو براش میل کنم...حجمش خیلی زیاد بود و من مجبور
شدم اول صدا رو ضبط کنم و صدا رو حجمش رو کم کنم که اونم خودش شد: ۴.۹۵ مگابایت
بعد تا ساعت ۱۲ شب نشستم و این آپلود شد و میلش کردم...
راستی قالب جدیدم مبارک...آفرین به من و آفرین به رشا جون که این قالب خیلی قشنگ
رو ساخته...امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه...
صبح هم به زور پاشدم و وقتی از کانون زبان اومدم،هنوز صبحانه نخورده بودم...
توی کلاس همش بحث فوتبال بود...خانم معلم از ما می پرسید: بازی ایران ـ آنگولا ساعت
چند هست؟ یکی می گفت: ۱۰ شب،یکی می گفت ۴ بعد از ظهر،یکی می گفت ۵ و خلاصه
معلوم نشد که کی هست...
بعد بابا منو در خونه پیاده کرد و رفت....وقتی اومدم،مامان داشت با زن عمو ساسان صحبت
می کرد....(مامانم خیلی از زن داداش آینده تعریف می کرد!!!!)
دوست داشتم بشینم برنامه تق تق رو ببینم.برای همین تلویزیون رو روشن کردم..داشت
برنامه نم نم بارون با اجرای خانم زهرا سعیدی می گذاشت...آخر برنامه بود...خلاصه اون
تموم شد و عمه گلاب هم برنامه رو با کلی انرژی ادامه داشت....
فردا صبح هم خاله شادونه داره...من برنامه خاله شادونه رو خیلی خیلی دوست دارم...
من صبحانه ام رو خوردم....بعدش نشسته بودم و به این فکر می کردم که کوچکترین ها
خانواده ما کی هستند؟
مثل برای دایی ها و خاله هاکوچکترین خواهر زاده من هستم و کوچکترین برادرزاده پسر
دایی ام سعیدهست که ۶ ماه از من بزرگتره...
یا برای عمو ها و عمه ها کوچکترین خواهرزاده پسر عمه ام حسین و کوچکترین برادرزاده
پسر عمو وحیدم امیر هست که دو سال و نیم سالش هست...
توی خانواده خودمون هم من کوچکترین فرزندم...چه جالب!!!!
راستی دوباره دیروز دختر دایی زهرافهیمی که رویا جون بود،توی برنامه خانم هاشمی
شرکت کرد (برای بار دوم)!!!
می دونید بچه ها!!دوست من چند سال پیش که باهم توی یه مدرسه بودیم،مدرسشو
عوض کرد..ما گاهی باهم تماس داریم...اون موقع وقتی براش زنگ می زدم و ازش می
پرسیدم که فلان دانش آموز رو می شناسی،می گفت که توی اون کلاسه...من نمی
شناسمش...برام خیلی عجیب بود...آخه من حتی بچه های کلاس های دیگه رو هم
می شناسم و باهمشون دوستم ولی اون بچه های کلاس کناری رو نمی شناخت!!!
بچه ها من همتون رو دوست دارم و امیدوارم بتونم تک تک شما رو یه روز از نزدیک
ببینم...مواظب خودتون باشید...امیدوارم تعطیلات بهتون خوش بگذره!!!خداحافظ
به نام خدای مهربون و بخشنده ای که مهربونی رو در وجود همه ما قرار داد.
سلام به شما بچه های خوب و عزیز و بزرگترهای مهربون...امیدوارم مثل من سرحال
و پر انرژی و شاداب باشید...
وای که دیروز چه روز عجیب و غریبی بود... تقریبا ظهر بود که یکی در زد....من سرم
توی کامپیوتر بود و داشتم کارامو انجام می دادم...مامان چون می دونست حواسم
نیست،رفت در رو باز کرد...به من نگفت کیه؟؟؟ چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید که
صدای پسرخاله ام که چند سال بود من ندیده بودمش و خیلی وقت پیش فسا اومده
بود،اومد...واقعا عجیب بود...من فکر کردم اشتباه می کنم ولی نه...
چادر رنگیمو سرم کردم و رفتم...بعد از سلام و احول پرسی بحث ها شروع شد...از
مامانم که خواهرشو چند ماه پیش دیده که اومده بود فسا و همش می گفت: مامان
خوبه؟؟ چیکار می کنه؟ هوا گرمه؟و کلی سوالای دیگه....
خلاصه بحث ها کلی ادامه داشت...منم اونجا نشسته بودم و فقط گوش می کردم و
حوصلم دیگه داشت سر می رفت...خلاصه مامانم دوباره شروع کرد که ناهار باید خونه
ما بمونی که اون قبول نمی کرد که آخرش گفت که خونه خاله جون(فسا هست)باید
بره و اونجا ناهار دعوت داره...خب مامانم هم دیگه چی می تونست بگه؟
خلاصه اون رفت و من به مامان گفتم که گرسنه ام و مامان ناهار رو آماده کرد و همه
ناهار خوردیم....بعد من آنلاین شدم...
دختر خاله ام سوده توی اینترنت بود...بهش گفتم که مامانت امروز مهمون داره و اونم
مثل من واقعا تعجب کرده بود...آخه سوده فسا نیست...
خلاصه ساعات می گذشت و بعد از ظهر زهراجون فهیمی برام مسیج فرستاد و یه
خبر مهم بهم داد...منم اصلا باورم نمی شد ولی خب خوشحال شدم........
بعدش بابا از بیرون اومد و فیش کامپیوتر که به تلفن وصل می شد رو عوض کرد ویه
سیم سفید قشنگ گذاشت...
بعد از نگاه کردن برنامه کودک و کارای روزانه و خوردن عصرانه و این کارها،اومدم توی
اینترنت...رشا جون یه قالب جدید برام ساخته اما من به رشا گفتم بذاره توی وبلاگم
ولی تا اومدم قالب رو ببینم،کارت اینترنتم تموم شد....خب من قالبم رو هم ندیدم...
بعد مامانی رفت مسجد و من تنها شدم...زن عمو زنگ زد و من گوشی رو دادم به
بابایی..بعد هم امین(داداشم) زنگ زد...بعد از قربون صدقه های همیشگی ما من
سوال همیشگی رو پرسیدم که کی می آد؟؟؟
بعد مامانی از مسجد اومد و شام خوردیم...همزمان با شام خوردن داشتیم اخبار
هم می دیدیم...البته من با وجود اینکه خبرنگارم ولی علاقه زیادی به اخبار ندارم ولی
خب می بینم... مصاحبه رو که همه شما اطلاع دارید رو هم دیدم....
بعدش هرچی می خواستم پوستر برای فاطیماجون بسازم،حوصله ام نمی شد....
هرکاری می کردم،نمی شد....یا خراب می شد یا خودم صفحشو می بستم...
دوباره کارامو انجام دادم و رفتم خوابیدم....صبح هم تا ساعت ۱۰ خواب بودم...
بعد از صبحانه خوردن و با مامان حرف زدن،مامان گفت که می خوام برم بیرون...
خلاصه بازم منو گذاشت و رفت بیرون...کار مهمی داشت که رفت....
هرچی می خواستم شعر بگم و مطلب بنویسم،نمی تونستم یعنی آمادگی
نوشتن یه مطلب رو نداشتم...
برای همین اومدم اینجا...دیگه وقتتون رو نمی گیرم.....
دوستتون دارم خیلی زیاد***فراموشتون نمی کنم از یاد****خدانگهدار
بچه ها جون تابستونه مثل گلای ايوونه
به نام خدای بخشنده و مهربون...سلام به همه شما دوستای مهربون و عزيزم...
خوبيد؟خوشيد؟ سرحاليد؟ سلامتيد؟ خب خدا رو شکر......
بچه ها ديگه اين وبلاگم هم شده يادداشت های روزانه تابستونا!!آخه هرروز آپديت
می شه مگر روزهايی که مورد مهمی باشه که حتما بهتون خبر می دم...
وای که بازم خوابم می آد آخه ديشبم با فاطيما جون و رشا جون تا ساعت ۱۱
داشتيم صحبت می کرديم و امروز هم زود بيدار شدم...آخی!!!
صبح ساعت ۷:۱۵ سوار ماشين بابا شدم و بابا به سمت کانون زبان حرکت کرديم
توی راه خانوم معلم کانون رو ديديم که منتظر تاکسی ايستاده.ايستاديم و خانوم
معلم هم سوار شد و باهم به سمت کانون رفتيم.وقتی رسيديم،الهام داشت
می رفت توی کانون زبان که متوجه ما شد...خدا به دادم برسه...ما پياده شديم
و از بابا خداحافظی کرديم و با خانوم معلم رفتيم توی کانون...من رفتم توی کلاس
و ديدم الهام داره می گه: زهرا داشته خودشيرينی می کرده...من رسيدم..
فرناز گفت:چی شده؟ گفتم: چيزه خاصی نشده..بعد توی کلاس کلی بازی کرديم
و خنديديم و چيزای خوب يادگرفتيم...وقتی کلاس تموم شد،بابا هنوز نيومده بود..
بابای فرناز هم نيومده بود...من و فرناز و فريبا و الناز منتظر ايستاده بوديم...به فرناز
گفتم: باباهای ما با هم دوستن.دوتاشون قرار گذاشتند که باهم بيان که با هم حرف
بزنن!(به شوخی!!!)
فرناز هم کلی حرفای قشنگ زد و خلاصه بابای من زودتر از بقيه اومد و ما اومديم
خونه...تا رسيدم و وسايلمو مرتب کردم، مامانم شروع کرد که براش تعريف کنم چی
شده؟ بعد اتاقمو مرتب کردم...
تا ساعت ۱۰:۱۵ داشتم کارای عقب مونده رو انجام می دادم.البته من کلی کار بين
اين کلاس و خونه انجام دادم که اونا جزءکارای روزانه است برای همين نگفتم...
وای که ديشب هم خواب های عجيب و غريبی ديدم...از همه چيز...البته فانتزی بود
خوابم...چون همه شخصيت های کارتونی داخلش بودن...مثل تام و جری!!!!
الان هم تلفن زنگ زد...يه خانومه گفت: سلام منزل آقای ناظمی؟گفتم: سلام بله...
گفت: زهراخانوم شماييد؟ گفتم: بله...گفت: منو می شناسی؟ گفتم: بله... گفت:
من کيم؟ گفتم:خانم.... گفت: آفرين به اين هوشت!!!!!
اين روزها اصفهان شده پر از مهمون...آخه جشنواره امسال مثل جشنواره فيلم کودک
و نوجوان توی اصفهان برگزار می شه....دعا می کردم شيراز بشه ولی خب نشد...
اميدوارم که جشنواره های بعدی و سال های بعد شيراز باشه...موضوع خبری خوبی
هم برای من می شه!!!!
خب خدا رو شکر عارفه جون هم حالش خوب شد و برگشت پيش ما...
بچه ها تيممون هم حذف شد.عيب نداره بچه های تيم ملی واقعا تلاششون رو
کردند..من خيلی دعا می کردم...اما خب نشد...ايشاءالله برای ۴ سال بعد..
راستش خانوم معلم کانون زبان تحقيق داده بود که بريم بپرسيم که توی همه ی
کشورهای دنيا آيا ۳۶۵ روز وجود داره؟که جواب می شه آره...
اما من که با رشا صحبت کردم، رشا گفت که مثلا توی کانادا ۶ ماه زمستونه و ۶ ماه
تابستون...
خب بچه ها من ديگه وقتتون رو نمی گيرم و باهاتون خداحافظی می کنم.....
به قول خانم هاشمی: دوستتون داريم...قدرتون رو می دونيم و خدانگهدار
سلام سلام سلام به شما گلای خوب و مهربون... می دونی چرا اين روز ها همش
می گم گلای مهربون؟؟؟
آخه خاله شادونه که می گفت، مم ياد گرفتم..حالتون خوبه؟خوبيد؟خوشيد؟
وای وای ديشب من و فاطيماجون و رشا جون داشتيم توی اينترنت باهم حرف
می زديم که برق رفت....ببخشيد ديگه!!!! منم گرفتم تا ساعت ۱۰ صبح خوابيدم...
رشا جون ديشب توی يه مسابقه تلويزيونی ماله شبکه جام جم شرکت کرد و برنده
شد...آخ جون!!!رشا جون تبريک تبريک تبريک!!!!
اما بچه ها من وبلاگ گروهی رو امروز آپديت کردم...راستش نمی دونستم چی
بنويسم و به نظر خودم متن خيلی جالبی نشد ولی سعی می کنم ويرايش کنم
متن رو....
امروز صبح ساعت ۱۰ ربع کم تلفن زنگ خورد.هرچی خواستم بيدار نشم ديدم مامان
نيست.به زور پاشدم...جواب دادم ديدم دختر عمه مامان هست...گفتم:وقتی خواب
بودم، مامان رفته بيرون... هرچی صبر کردم،مامان نيومد...تا دايی احسان زنگ زد...
با دايی احسان هم کلی حرف زديم...بعدش زنگ زدم به دوست مامانم...آخه اونا هر
روز باهم تماس دارن...گفتم: شما خبر ندارين؟ و اون گفت: من زنگ زدم تلفنتون
اشغال بود....خلاصه کلی که حرف زديم،مامان خانوم اومد....
خداحافظی کردم و دويدم به سمت مامان و شروع کردم: مامانی کجا بودی؟ وای خب
چی خريدی؟؟ بابا کجاست؟ خب کی رفتی؟
مامانم مونده بود کدوم سوال رو جواب بده و توضيح داد که رفته بوده خريد...
من کامپيوتر رو روشن کردم که بشينم چندتا متن رو ويرايش کنم برای نشريه که
مامان گفت: زهرا!!!! تو که هنوز صبحانه نخوری؟؟ بدو بيا دست و صورتتو بشور و بيا
بشين صبحانه بخور...من که دست و صورتم رو شسته بودم..رفتم چند تا لقمه خوردم
و بعد پاشدم و رفتم سر کارام...
که زن داداش مهربونم زنگ زد که با من حرف بزنه...آخ جون... چه قدر خوشحال شدم.
گفت:چرا اون شب نيومدی پيش من بشينی؟ گفتم: روم نشد...يا مثلا گفت:از
شاهکارت می گفتی!!! منم گفتم:کدوم شاهکار؟؟؟؟؟ گفت: همه تو اداره می گن که
توی تلويزيون چه شاهکاری کردی!!!
حرفای زيادی زديم و قرارشد سی دی برنامه رو بعد براش ببرم...
چقدر ما به اين زودی با هم صميمی شديم..آخ جون...
آخه اونم مثل من تک دختره و خواهر نداره و مثل من فقط ۲ تا برادر داره....
الان هم اومد پای کامپيوتر آپديت می کنم و بعد می رم سراغ کارای بعديمم...
حتما کارت اينترنتم تموم می شه...آخه ديشب چند ساعت با فاطيما و رشا توی
اينترنت بوديم!!!!
خب همتون رو دوست دارم و براتون آرزوی موفقيت می کنم....
کلیک کنید: http://www.tinypic.com/view/?pic=14t6jk4
سلام به بچه های ناز و خندون بچه های عزيز و ناز و مهربون
سلام سلام سلام... سلام به شما بچه هايی که با وجود اينکه ايران بازی رو
باخت ولی اميدتون رو از دست نداديد.بچه های تيم ملی واقعا تلاششون رو
کردند...ديديد که...خب پس ما اميدمون رو از دست نمی ديم...آنگولا هم هست.
اما ببخشيد اول از سحر جون که بهش قول آپديت دادم ولی متاسفانه وقت نکردم
و از شما که امروز دير شد...ببخشيد...
امروز صبح وقتی رفتم کانون زبان، همه شاد و خندون بودند.البته من واقعا خوابم
می اومد.چون ديشب مجبور شدم تا ۱۱ يا ۱۲ بيدار بمونم و ۶ صبح هم پاشم و
به خاطر جريان چند شب پيش واقعا کم خوابی داشتم ولی خب چيکار می تونستم
بکنم؟ آخه ايران هم بازی داشت.ظهر کار هم داشتم واقعا نتونستم بخوابم...
چشمام سرخ شده...خوابم می آد ولی چيکار کنم....خب ايشاالله فردا صبح بتونم
راحت بخوابم....
وای که اين مدت واقعا نتونستم به هيچ کس سر بزنم....يعنی واقعا الان موندم که
چطوری جبران کنم؟؟ می گم بايد به فکر يکی باشم که جای من بياد(شوخی!!!)
بچه ها توی ماه تير کلی جشن تولد داريم:فاطيما جون،پسرخاله ام،دايی احسان،
خاله جون،دوست مامانم و....
خدابه دادم برسه.کلی بايد هديه بخرم...البته من جشن ها رو خيلی دوست دارم.
ولی بچه ها همونطور که گفتم، ما در تدارک يه جشن برای ۲۹ شهريور هستيم که
رشا جان ساعت ۹ شب به وقت ايران هست...
ايشاءالله که با تلاش ما هم عمو می آد و هم مهمانان ويژه و شما گلای مهربون...
من که از ارديبهشت ماه کلی برنامه ريختم.می خوام متفاوت باشه و حالا در تلاشم.
به نظر خودم که عالی می شه...البته اگه شما کمک کنيد که البته باهاتون هماهنگ
می کنم....
خب ديگه وقتتون رو نمی گيرم.تا فردا و يه روز قشنگ ديگه خداحافظ
سلام سلام صد تا سلام...هزار و سيصد تا سلام....
خوبيد؟ خوشيد؟ سلامتيد؟ سرحاليد؟ امتحاناتون تمام شد؟ خوش می گذره؟
خب خدا رو شکر....البته من که صدای همتون رو نشنيدم...ولی خب...
راستش ما چهارشنبه صبح بعد از کانون زبان حرکت کرديم به سمت شيراز...
من فورا اومدم پيش کامپيوتر و گفتم:آخی يه ماه کسی روشنت نکرده!!!!!

بعد منتظر بوديم که دايی احسان فردا ظهرش بياد اما دايی احسان زنگ زد و گفت امشب حرکت می کنم و با ماشين خودم می آم...مامانم خيلی نگران شد و به افشين(داداشم) گفت که بهش زنگ بزنه و بگه که با اتوبوس بياد ولی دايی احسان گفت که چون اتوبوس نيست خودم می آم...
من شب شعری رو که برای دايی احسان نوشته و سروده بودم رو با يه آهنگ بچه گونه برای دايی احسان کردم آهنگ و روش عکس گذاشتم و خلاصه شد کلیپ فقط مخصو دايی احسان...
شب زود خوابيدم تا صبح زود پاشم.صبح پنجشنبه مامانم هرچی صدام زد، بيدار نشدم و منو گذاشتند و بعد از نماز صبح که من دوباره خوابيدم، رفتند شاه چراغ... من تنها مونده بودم..خلاصه کاری هم نداشتم برای همين همه جا رو مرتب کردم و منتظر بودم که دايی احسان مسيج بزنه و بگه دارم می آم که نزد.

من خودم مسيج زدم و دايی احسان گفت که توی جاده هست.خلاصه اينم از اومدن اما ما منتظر بوديم که ساعت ۹ صبح برسه ولی ديديم که تا ۱۲ نيودم.مامانم داشت با دايی حسن حرف می زد و می خواست ببينه چرا دايی احسان نيومده و اونا خبر نداشتند که من زنگ زدم با موبايل به دايی احسان و گفتم کجاييد؟ دای احسان بعد از کلی شوخی و شيطنت های هميشگی به من گفت که کارم طول می کشه شما ناهار بخوريد .ولی من گفتم که ما منتظرتون می مونيم.ساعت ۱ و نيم ظهر دايی احسان زنگ زدو گفت ناهار نخورديد؟ گفتم: مگه می شه شما نباشيد و ما ناهار بخوريم ما منتظريما!! بعد گفت دارم می آم...من خوشحال و خندون...همه ی پوستر ها و آهنگ هايی که برای دايی احسان درست کرده بودم رو آماده کردم..آخ جون صدای ماشين دايی احسان وامد...
دايی احسان با تمام اشتياق و لبخند و شاديه هميشگی اومد و شادی ها رو دو برابر کرد.بعد که ناهار خورديم، همش همه درباره افشين حرف می زدند و همش درباره ازدواج افشين حرف می زدند.هيچ کس نظر منو که برادرم می خواد ازدواج کنه رو نمی پرسيد.خيلی ناراحت نشسته بودم که دايی احسان گفت: خب خانومی تو هم يه نظر بده. گفتم: تا يه ماه پيش همه می گفتن زهرا چه دختر خوبيه و نازيه و شيرين زبونه حالا همش بحثه افشينه... دايی احسان گفت: امشب بحث افشين تموم می شه.نترس دوباره مشهور می شی.البته من به شوخی گفتم...

خلاصه بعد با دايی احسان اومديم پای کامپيوتر و دای احسان سی دی برنامه خانوم هاشمی رو ديد و به مامانم گفت: دخترت چه بلبل زبونه!!! بعد من به دايی احسان ر گفتم که انی آهنگ رو گوش کنه و وقتی گوش کرد: گفت: خيلی خوب بود.تو خونده بودی؟گفتم: آره و باورش نمی شد که من کلی زحمت کشيده باشم برای اين کار.خلاصه دايی احسان و مامان و بابا و افشين رفتند بخوابند منم کلی کار داتشتم و کارامو با کامپيتر انجام دادم.يه دفعه ديدم دايی احسان لباس پوشيده داره می ره.گفتم:کجا؟ گفت: يه کار دارم انجام می دم زود برمی گردم...

خالاصه دايی احسان رفت و تا ساعت ۸ شب نيومد.اين مدت من همش نشسته بودم کلیپ ايران رو که جديدا عمو خونده، می ديدم...دايی احسان اومد و همه آماده شديم بريم خونه زن برادر آينده ام.البته مامانم همش اين جمله رو تکرار می کرد که: تو چون هنوز کوچيکی خيلی دوستت دارن و خواهر شهوهر حسابت نمی آرن...بعدش دايی حسن اومد....من تا آخرين لحظه ايستادم تا با افشين و دايی احسان بريم پايين و بريم خاونجا.دايی احسان و اينا همه منتظر حضور افشين بودند.رفتيم اونجا و قرارامونو گذاشتيم...منم بچه ...افشين اشاره می کرد که برم پيش ر زن برادر آينده بشينم ولی روم نمی شد...خلاصه ساعت ۱ شب از اونجا اومديم بيرون و قرار شد که دايی حسن اينا بيان خونه ما...من اصلا خواب بودم..سابقه نداشت اينقدر دير بشه و نخوابم...همه می دونستند خوابم می آد ولی هيچی نمی گفتند..تا بالاخره زن دايی(زن دايی حسن) گفت: زهراجون برو بخواب... من گفتم: نه فعلا هستم.ديدم نمی تونم تحمل کنم.برای همين رفتم توی اتاق و خوابيدم..يه دفعه صدام زدند: زهرا زهرا پاشو پاشو عموپورنگ... من با هول پپاشدم.. و با حالت خواب رفتم ديدم هنوز مامان و بابا و دايی احسان و دايی حسن اينا دارن حرف می زنند و ساعت ۲ هست و ديدم دارن کلیپ عمو رو از تلويزيون اون موقع پخش می کنن...

گفتم: اين کلیپ !!! بعد کلبپ تمام شد و رفتم خوابيدم...تا صبح..صبح که بيدار شدم،و بعد از نماز خوابيدم و دوباره بيدار شدم، فکر کردم ساعت ۸ هست و همه خوابن.وقتی پاشدم، ديدم ساعت ۱۰ صبح هست و همه صبحانه خوردن..گفتم: شما چه قدر زود بيدار شدين..يه دفعه نگاه به ساعت کردم!!!! بعد از دست و صورت شستن و صبحانه خوردن و برنامه کودک نگاه کردن دوباره بحث افشين شروع شد...اعصابم خورد شده بود..بعد تقريبا ساعت ۱۱ صبح دايی احسان گفت که می خوام ...اينقدر ناراحت شدم که خدا می دونه..اصلا دوست نداشتم بره...هرچی اصرار کردم گفت نه بايد برگردم...خلاصه من دعا می کردم که نره ولی نمی شد..بعدش دايی احسان که رفت، ديدم لباسشو جا گذذاشته..اينقدر خوشحال شدم.رفتم زنگ زدم به موبايل...گفتم لباساتونو جا گذاشتين و گفت که برمی گردم.خلاصه دايی احسان دوباره برگشت و اين بار با کلی شوخی و خنده خداحافظی کرديم...

بعد هم الانه که دارم آپديت می کنم و همزمان کلیپ عمو هم گوشه ی مانيتور می بينم...
خلاصه که اينم از روز چهار نشبه تا جمعه...اينقد ر اتفاقای جالب ديگه افتاد که خدا می دونه...

خب خوشحال شدم که امروز در خدمتتون بودم.همتون رو دوست دارم و براتون آرزوی موفقيت و سربلندی
می کنم.خدانگهدار
تابستونه فصل شادی و خنده بچه ها توی کوچه گرم بازی مثل چند تا پرنده
یه سلام به رنگارنگیه رنگین کمون...یه سلام به بزرگی و پاکی آسمون...یه سلام به زیبایی
لبخندی که بر لبان شما جاری می شه...و یه سلام مخصوص...یه سلام شاد شاد...یه سلام
پر انرژی به شما دوستای مهربون و گلم.....
خیلی خیلی خیلی خیلی دلم براتون تنگ شده بود....اما امتحان داشتم دیگه...امتحانامون یک
هفته پیش تمام شد....اما راستش یه ذره خسته بودم...کلی کار هم داشتم...برای همین
گفتم اول کارامو بکنم بعد مثل یه بچه ی خوب بیام پیش شما و هرروز آپدیت کنم....
آخ جون .... من برگشتم با معدل ۲۰ و شادی از اینکه هم خودم خوشحالم و هم مامان و بابا...
بهار با خود شکوفه آورد شکوفه سبز شکوفه زرد
شکوفه اینجا شکوفه آن جا شکوفه پایین شکوفه بالا
شکوفه برخاک شکوفه برآب شکوفه بیدار شکوفه در خواب
نسیم هرجا قدم گذارد شکوفه ریزد شکوفه بارد
وای بچه ها نمی دونید روز ۱۴ و ۱۵ خرداد که تعطیل بود، امین(داداشم) بعد از ۳ ماه و دایی احسان
بعد از یک سال اومد...وای که چقدر خوشحال شدم...امین کلی کتاب برام خریده بود که امروز برای
معرفی کتاب از بعضی از اونا استفاده می کنم:
نام کتاب نام نویسنده
HTML4 حمیدرضا بابایی
قصه خضر و موسی قاسم کریمی
آشنایی با وبلاگ الهه طاهریان ریزی،ابوالفضل طاهریان ریزی
WEBLOG2 حسین یعسویی
اینترنت عباس لقمانی
عجایب هفتگانه جهان بهروز بیضایی
در جهان ریاضیات بهروز بیضایی
کتاب
آهای آهای بچه ها دوستای خوب ماها
کتاب چه مهربونه چه خوب و خوش زبونه
وقتی کتاب می خونیم خیلی چیزا می دونیم
از خونه و از بیرون از پلیس مهربون
از همه و از همه کتاب چه مهربونه
کتاب که بی زبونه پس چه طوری می خونه
کتاب نوشته داره عکس های زیبا داره
ما کتاب رو دوست داریم همیشه اونو یاد داریم
اما خبر مهم:من روز ۲ خردادماه زنگ زدم با عموپورنگ صحبت کردم و عمو وقتشو گذاشت و برام
توضیح داد که این وبلاگ: www.purang.persianblog.com ماله مامان و بابا و دخترشون هست
و گفت که ازشون تشکر کنیم و قرار شد که اونا نه دیگه آپدیت کنن و نه جای عمو بنویسن.
من هم تشکر می کنم از اینکه ۲ بار وبلاگمو آپدیت کردند....
بعد هم روز ۱۰ خرداد ماه من در برنامه خانم هاشمی از طریق تلفن شرکت کردم .
بدون هیچ استرسی.آخه من چند بار قبلش با خانم هاشمی صحبت کرده بودم و برای همین
خب خانم هاشمی دوست خودم بود.
سلام سلام بچه ها بازم اومدش زهرا
این همه وقت نبودم مشغول درس ها بودم
روز ۲ خردادماه زنگی زدم به عمو
عمو به من گفتش که دخترخوبم برو
پیش مامان و بابا دخترشون هم زهرا
بگو بگو به آن ها که ممنونیم از شما
که توی این مدت بچه ها نشن ناراحت
روز ۹ خرداد ماه زنگی زدم به آن جا
خانم هاشمی گفتش فردا برنامه بیا
زنگی زدند برایم از سیمای نوجوان
شرکت کردم من آنجا ای کودک مهربان
روزهای بعد خدا آی پسرا دخترا
۱۴ و ۱۵ که شد ۲ تعطیلی آغاز شد
روز ۲۰ خرداد شد تابستونم آغاز شد
حالا که اومدم من برای آپدیت این
وبلاگ خوب و کوچک اینو همه بدونین
وای که جام جهانی شروع شده.البته ما دختریم ولی خب ما هم برای تیم ملی
کشورمون ارزش قائلیم و برای همین برامون مهمه....
آی بچه ها یه گل کمه یه دسته گل برای همه
اما می خوام از این به بعد درباره شهرمون(فسا) بنویسم تا شما بیشتر باهاش آشنا بشین:
مراکز و آثار تاریخی و باستانی شهرستان فسا:
تل ضحاک،خنب آتشکده،چهل چشمه،منطقه گلیان،کوزه گر خانه (واصل آباد)،تنگ مج،
تنگ موردی،تل نخوری و تپه های مجاور آن،تل سیاه،تنگ خمار،چاه های گبری در
ارتفاعات مجاور سنان،بقعه ی سید شمس الدین،بقعه زاهد کبیر،ساختمان منصوریه و
ده ها قلعه ی تاریخی و آثار باستانی دیگر.
مسابقه!!!! مسابقه!!!!! مسابقه!!!!
به قشنگ ترین جمله درباره تابستون یه جایزه خیلی خوشکل می دم....
لطیفه:
معلم: علی جان! جمع کلمه خرس چه می شود؟
علی: آقا اجازه! خروس
عجایب هفتگانه جهان:
۱ـ معبد آرتمیس و اِفسوس یکی از عجایب هفتگانه جهان بود.از این ساختمان فقط پِی آن
باقی مانده است.پِی یعنی زمینی که ساختمان رو بر روی آن می سازند.
۲ـ هرم خئوپس نزدیک گیزه (درمصر) که به نام موسس آن خئوپس فرعون مصر(حدودا ۲۵۵۱
تا ۲۵۸۲ سال قبل از میلاد مسیح) نامیده می شود ، قدیمی ترین و تنها اثر باقی مانده از
عجایب باستانی جهان است که تا حدودی حفظ شده و باقی مانده است.این بنا برای
عظمت و بزرگی که دارد،هرم بزرگ نیز نامبده می شود و در لیست عجایب جهان
به عنوان نخستین اثر وارد شده است.
خبر جالب:
۱ـمن دارم زبان ترکی رو از دوست گلم زهرافهیمی یاد می گیرم.این طور که اون کلمات رو
با معنی برام مسیج می کنه و منم توی دفترچه ام می نویسم و حفظ می کنم.
۲ـروز قبل از شرکت من در سیمای نوجوان کوثر جان و بعد از من عمه ی زهرا جان(فهیمه
فهیمی) و چند روز بعد هم دختر دایی مهربون زهراجون(رویا خانوم) شرکت کردند.
۳ـ فردا دایی احسان می آد شیراز پیش ما...حتما وبلاگمو می خونه!!!
۴ـ سروش کودکان شعرهامو چاپ کرده.آخ جون... شعرم درباره عمو هست.ماه خرداد...
تقدیم به شما دوستای گلم:
گلای باغ فردا سلام من به شما
اسم دوستای گلم می خوام براتون بگم
اول هرکس زهرا دختر خوب و زیبا
انسیه ی مهربون دختری هست خوش زبون
فاطیما جون که ماهه دشمن او خودخواهه
مهربون و زرنگه با دشمن هاش می جنگه
مونای شیرین زبون می شه یه روز خاله جون
کوثر،کتایون،دنیز کسی نره زیر میز
ریحانه و راحله مثل گل های لاله
خوشکل و ناز می مونند مثال گل می مونند
رشا شده چه شیطون خوش زبون و مهربون
فاطمه جون،الناز جون فائزه ونسیم جون
گلنار دوست جدیده کی مثله اونو دیده؟
یگانه جون، مریم جون حلما شده هم زبون
دریای خوب و عزیز دوست داره فصل پاییز
لادن جون نارنجی نفیسه جون نرنجی!!
نرگس جونم چه ماهی فدات بشم الهی
سمیرا و فرناز جون با مینا و حسنا جون
عاطفه و آنیتا عارفه اومد اینجا
سروه جون و سحر جون ملودی شده هم زبون
پرستو جون خوشکل نداره هیچ وقت مشکل
بیا بیا نیلوفر کیک ها رو بردار ببر
اگه شده یه اسمی ازتوی ذهنم کنار
بهت می گم عزیزم همیشه با ما باش یار
خلاصه گلهای ما مهربون و عزیزند
برای ما بچه ها دوستای خوب می مونند
بچه ها من یه فکر عالی دارم.اینکه بیایم توی تابستان جشن هایی که داریم رو یه ذره
با تلاش کمتری بگیریم و یه جشن روز ۲۹ شهریور بگیریم که من بتونم به عمو بگم بیاد
و همه هنرمندایی که توی اینترنت هستند رو دعوت کنیم...من کلی براش برنامه ریختم.
امیدوارم بشه...
اما تشکر می کنم دایی احسان خوب و عزیز و مهربون ودوست داشتنی که خیلی خیلی
مهربونه و من خیلی دوستش دارم و براش بهترین آرزوها رو می کنم.امیدوارم به همه
آرزوهای قشنگش برسه...راستی پارسال ۱ مرداد دایی احسان هم توی جشنمون بود...
تولد دایی احسان توی تیرماهه.حتما یه جشن می گیریم.تقدیم به دایی احسان:
دایی من چه نازه به خوبی هاش می نازه
دوستش دارم یه عالم اون داره هروقت قلم
دایی مهربونم خوشکل و خوش زبونه
برای ما بچه ها یه دوست مهربونه
دایی من تو غم ها تو شادی ها تو حرف ها
همیشه پیش منه اون که پیشم می مونه
دایی زیبای من وقتی می آد به خونه
همیشه برای من یه دایی خندونه
همه ی ما بچه ها براهمه دایی ها
داد و می زنیم و می گیم دایی دوستت می داریم
بچه ها من همتون رو دوست دارم و براتون آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم که همیشه
شاد و خندون و سرحال باشید.
دوستتون دارم خیلی زیاد فراموشم نکنید از یاد