تبليغاتX

کلبه کوچولوها
|کلبه کوچولوها

 خداحافظ یانگوم

به نام خدا...

 

و در آخر آخرين جمعه ي پخش سريال جواهري در قصر..

 

 

بايد گفت خداحافظ يانگوم...

 

 

يانگومي كه با اراده و پشتكار به مقصد نهايي رسيد...در پي مقام نبود..در پي بزرگي نبود..

 

 

در پي كمك و هدف بود...

 

 

و به هر كدام از بيننده هاي سريالش نكته اي را ياد داد و رفت...

 

نمي دانم چرا اين قدر به سريال جواهري در قصر عادت كرده بودم كه دوست نداشتم

 

قسمت آخر را ببينم..

 

 

هر كس مي گفت:‌ آخر كي يانگوم تمام مي شود؟

 

قسمت آخر چه مي شود؟ يانگوم بانوي اول مي شود يا پزشك شاه؟

 

اما هيچ كس نمي پرسيد آيا او به هدفش مي رسد؟؟

 

 

هدف او بانوي اول يا پزشك شاه يا حتي مقام سوم شدن نبود..هدفش كمك بود..

 

در آخر پزشك ساده اي شد..اما راضي...

 

 

حتما برايتان پيش آمده كه با ديدن يكي از قسمت هاي اين سريال با ديدن

 

حوادث،با خوشحالي ها و اتفاقات خوب بخنديد و با گريه ها گريه كنيد..

 

سه قسمت اين سريال مرا به گريه وادار كرد:

 

 

1_‌قسمتي كه بانوهن ، معلم يانگوم درگذشت.

 

 

 

 

2 _ قسمتي كه افسر مين جانگ هو تبعيد شد.

 

 

3 _‌ قسمت 54 ( آخرين قسمت ) اين سريال..

 

 

اما مي دانم كه مردم با تمام احساساتشان اين سريال را مي ديدند..

 

كاش هيچ وقت تمام نمي شد....

 

و در اخر...

 

خداحافظ يانگوم

 

 

 

بانوهن

 

  

 

افسر مين

 

 

 

بانوچويي

 

 

گيوميونگ

 

 

يونسنگ

 

 

 

پادشاه

 

 

چنگ ، بانو لي و همه و همه....

 

 

خداحافظ......

 

 

نوشته شده توسط زهرا در جمعه هجدهم آبان 1386 | موضوع:
 یاد روزگاران

به نام خداي بخشنده و مهربون..

 

سلام..

 

امروز آپديت من با تمام آپديت هايي كه در اين چندين سال در  كلبه ي كوچولوها ( وبلاگ من )

 

خوانديد ، فرق مي كند..

 

امروز مي خوام براتون يه جاي خيلي قشنگ و يه عالمه آدماي مهربون رو توصيف كنم..

 

و يك دنيا خاطرات زيبا ....

 

امروز مي خوام براتون از يه جايي بگم كه دلم براش خيلي تنگ شده...

 

 

يادش بخير..مدرسه ي قبلي ما...

 

هميشه شلوغ ترين كلاس ، كلاس ما بود اما نمره هاي ما از كلاس هاي ديگه بهتر بود..به خاطر

 

همين هم معلم ها خيلي ازمون انتظار داشتن..

 

 

لحظه ي ورود معلم به كلاس همه بلند مي شديم و شروع مي كرديم به خوندن:

 

در باز شد گل اومد

                   صداي بلبل اومد

                               خانم معلم خوش اومد

                                                  از توي دفتر اومد

                                                                 با لب خندون اومد

                                                                               با سبدي گل اومد

                                                                                            خوش اومد خوش اومد

 

يا گاهي مي گفتيم به عنوان گل ياس ،‌ معلم مادر ماست

 

 

اين شعار ها رو هانيه هميشه تنظيم مي كرد كه چه زنگي چي بخونيم و هميشه بلند ترين صدا ،

 

صداي اون بود كه اول از همه شروع مي كرد و ما با اون مي خونديم...

 

هر كدوم توي كلاس كاري رو بلد بوديم و به هرحال شغلي داشتيم...

 

فاطمه هميشه كار نقاشي كلاس رو مي كرد...

 

صفورا خطاط كلاس بود ...

 

معصومه دوست داشت تخته رو تميز نگه داره...

 

كيميا هميشه كارهاي خريد كلاس رو بر عهده داشت ( مثلا براي روز معلم كيك بخريم )...

 

سايه هميشه باعث خنده ما مي شد...

 

فرناز بيشتر از يانگوم مي گفت و هر روز به من مي گفت براش عكس هاي يانگوم رو ايميل كنم...

 

زهرا هميشه به دنبال نوشتن شعرهاي قشنگ توي دفترچه خاطراتش بود

 

و....

 

 

يه بار يكي از معلم ها بهمون گفت كه كلاس شما صميمي ترين كلاسي هست كه تا

 

حالا وجود داشته و واقعا راست مي گفت...

 

از سعيده و سميرا مي گم كه هميشه با هم دعوا مي كردند..

 

 و من و مريم كه هميشه كنار هم مي نشستيم.

 

من ، مريم ، سعيده ،‌سميرا و زهرا دوستاي صميمي بوديم...

 

من ، سعيده و سميرا روزهايي كه امتحان زبان داشتيم، مي رفتيم توي حياط و كلي با هم

 

تمرين مي كرديم

 

وقتي با هم قهر مي كرديم، 5 دقيقه هم نمي شد كه يكيمون معذرت خواهي مي كرد...

 

چه كلاس قشنگي داشتيم..

 

ديوارهاي صورتي...پر از روزنامه ديواري !!!!

 

چه خانوم مدير خوبي بود!!! هميشه با لفظ دختر گلم منو صدا مي زد...

 

و يا خانم معاونمون كه خيلي خوب و مهربون بود...

 

خانم معلم پرورشي كه حسابي با مامان صميمي شده بود و براي شورا خيلي به من كمك كرد...

 

حياط مدرسمون پر از مهر و محبت و دوستي بود...

 

نماز خانه ي قشنگ مدرسمون پر از احاديث قشنگي بود كه هميشه بتونيم ازشون پند بگيريم..

 

دفتر مدرسه پر بود از كاغذ هاي مختلف كه هيچ وقت آروم نبودند..

 

من و زينب كارهاي تايپ مدرسه رو انجام مي داديم..

 

گاهي ما رو صدا مي زدند و بين زنگ ها مجبور بوديم بريم توي كتابخانه و شروع كنيم به تايپ كردن..

 

بعضي زنگ ها كه قرار بود از زنگ زبانم گرفته بشه، اينقدر براي زينب غر مي زدم كه بالاخره اجازه

 

منو مي گرفت تا به كلاس برگردم و زبان بخونم..

 

چون عاشق زنگ هاي زبان بودم..

 

به حدي زبان و معلممو دوست داشتم كه گاهي بچه ها بهم مي گفتند تو داري

 

خودشيريني مي كني .. آخه مگه كسي مي شه اينقدر معلمشو دوست داشته باشه؟

 

اما من واقعا معلممو دوست داشتم و دوست داشتم خوب باشم تا معلمم هم منو دوست

 

داشته باشه..

 

 

اينقدر حساس شده بودم كه براي يك 19.75 گريه مي كردم..

 

اما حالا كه ياد خاطرات قشنگ اونجا مي افتم، لبخند مي زنم و گاهي از شدت دلتنگي گري

 

مي كنم..

 

مدرسه ي جديدمون مثل اونجا نيست..

 

 

ديگه من، سميرا ، سعيده ، مريم و زهرا با هم نيستيم..

 

در مدرسه جديد فقط خوشحالم كه مريم هست تا حداقل بتونيم زنگ ها تفريح بشينيم

 

و از خاطرات قشنگ مدرسه بگيم..

 

توي مدرسه جديدمون ديگه هركس مسئول كاري نيست و ديگه اون صميميت و محبت و مهرباني قبل رو

 

احساس نمي كنم..

 

حالا ديگه شعارهاي ورود معلم به كلاس كمرنگ شده..

 

و ديگه اون معلم مهربوني كه قدر تمام دنيا دوستش دارم ، نيست..

 

و وقتي زبان داريم، اينقدر دلم براش تنگ مي شه كه مي خوام گريه كنم...

 

اما به خودم مي گم بايد صبر كني..

 

به خودم اميد مي دم تا بتونم تمام نمره هامو 20 بگيرم و معلمم را خوشحال كنم..

 

معلمي كه مثل يك خواهر در كنارمه..

 

تا وقتي يه چيز رو داريم،‌قدرشو نمي دونيم اما وقتي از دست مي ديم، تازه مي فهميم كه

 

چقدر ارزشمند بودند..

 

ما هم همين طور بوديم..تا وقتي توي اون محيط سرشار از محبت بوديم، قدرشو ندونستيم

 

و حالا نه تنها من بلكه همه ي بچه هاي كلاس پشيمون هستند..

 

تنها راهي رو كه مي تونيم انتخاب كنيم، اينه كه هر از چند مدت سري به مدرسه بزنيم..

 

معلم مهربونمون رو ببينيم‌ و برگرديم توي كلاس و بگيم خدايا بابت همه چيز ممنون..

 

و تنها كاري كه مي تونيم انجام بديم اينه كه به خودمون اميد بديم و درسامون رو خوب بخونيم

 

تا شاد بمونيم..

 

تصميم دارم هر طور شده تمام بچه هاي كلاس رو جمع كنم و يه روز هم كه شده يه جشن بزرگ

 

بگيريم ... جشني كه بتونيم از ته دل بخنديم...

 

و اين كار رو خواهم كرد...نمي خوام بچه ها فراموش كنند كه روزي ما در اين مدرسه چه لحظات

 

زيبايي گذرانديم..همان طور كه هميشه در ياد من خواهد ماند...

 

مي خوانمت مدرسه ي من...

 

كه مدرسه قطعه اي از بهشت است كه از آسمان فرو فرستاده شده براي ما تا ياد بگيريم هر

 

آنچه كه خوبيست...

 

كاش مي شد حتي 1 ثانيه برگرديم و روزهاي قشنگ را براي يك لحظه تجربه كنيم...

 

اما چه سخت است........

 

مي خوانمت كلاس من...

 

كلاسي كه يك دوست خوب براي بچه ها بودي..1 سال ... چقدر زود دير مي شود!!!!!!!

 

به راستي كه چقدر زود مي گذرد...

 

هنوز به ياد دارم زهرا را كه مدام نقاشي مي كشيد...هرچه مي ديد مي كشيد..

 

من و مريم هميشه به او مي گفتيم تو آخر يك نقاش بزرگ مي شوي...

 

به ياد دارم فرشته را.. هميشه با هم شوخي مي كرديم و من سر به سرش مي گذاشتم!!!

 

و ...

 

مي خوانمت زنگ هاي قشنگ...

 

مي خوانمت بازي ،‌ خنده و شادي...

 

مي خوانمت شادي و گريه...

 

و مي خوانمت اي معلم عزيزم...

 

معلمي كه ...

 

شايد هركه را از ياد ببرم، معلم خوبم را هيچ وقت فراموش نمي كنم..او كه هميشه مديون

 

زحماتش هستم و تنها غصه ي من اين است كه چه كنم و چطور محبت هايش را جبران كنم؟

 

و مي ترسم از اينكه از من ناراحت شود...

 

 

او كه مهربان ترين معلم دنياست و دلسوزترين كسي كه ديده ام...

 

و كاش مي شد روزي همه قدر معلم هايمان را بدانيم...

 

و تا دنيا دنياست ، تا آسمان هست،‌ آب هست ،‌ خاك هست ،‌ دوستش خواهم داشت...

 

اميدوارم روزي را ببينم كه همه ي بچه هاي كلاس ما بتوانند قدر معلم هايشان را بدانند..

 

خدايا به من كمك كن تا آنچه را كه مي خواهم انجام دهم و بتوانم قدر بهترين معلمم را

 

حال بدانم.....

 

 

معلم عزيزم بابت همه ي شيطنت ها و همه ي چيزهايي كه باعث ناراحتي شما شد، مرا

 

ببخشيد....دستتان را صميمانه مي بوسم............

 

ياعلي

 

 

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سوم آبان 1386 | موضوع: