|کلبه کوچولوها![]() ![]() |
شیشه ی عطر بهار لب دیوار شکست..
و هوا پر شده از بوی خدا..
همه جا آیت اوست..
دیدنش آسان است..
نوروز مبارک..

خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،
برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد،
سالی دیگر گذشت...
روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد
دوستان عزيز و همراهان هميشگي كلبه كوچولوها سلام..
بازم ممنون كه مطالب من رو مي خونيد...
امروز مي خوام براتون خاطره يك اردوي زيبا رو بنويسم...
طي صحبت هايي كه هفته گذشته در موسسه شده بود ، قرار بود جمعه اردو داشته باشيم ..
7 صبح روز جمعه 16 اسفند 1387 ، قرار همه بچه ها درب موسسه...
و نكته قابل توجه اينكه همه دير آمدند..
در اين اردو آقاي بازياري ، آقاي ارسنجاني و خانواده ، خانم زحمتكش ( يكي از اساتيد ) و همسرشون و چند استاد ديگر كه متاسفانه ما نمي شناختيم ، با ما همراه بودند..
آقاي بازياري با ماشين خودشان آمدند... من كه خيلي تعجب كردم... البته قبلا گفته بودند اما ما باور نمي كرديم...من و شيوا به محض ديدن اين صحنه ، از اتوبوس پياده شديم و علت را از ايشان پرسيدم..اما ايشان گفتند كه حتما مي خواهند با ماشين خودشان بيايند و ديگر هيچ نگفتيم!!!!!
بعد از 1 ساعت و ربع تاخير ، بالاخره رسيديم..
آقاي ارسنجاني گفتند فقط دو قدم مانده كه آن هم پياده مي رويم.. اما همين دو قدم ، به 2000000 قدم تبديل شد...
آقاي بازياري با ماشين جلو حركت مي كردند ما هم به دنبال ايشان مي رفتيم..البته من و شيوا براي اينكه از همه جلوتر باشيم ، فقط مي دويديم!!!!و بعد از طي يك مسير طولاني بالاخره به مقصد مورد نظر رسيديم..
باغي از مركبات ...
يك آلاچيق زيبا كه در ارتفاع چند متري از سطح زمين ساخته شده بود و بسيار جالب بود..
و يك ماشين به قول شيوا مدل بالا!! ( يك ژيان نارنجي ) كه نه در داشت و نه سقف و يك سگ به آن بسته شده بود..
در اولين لحظه ما متوجه سگ دوم نشديم..اما به محض اينكه بچه ها جيغ زدند ، فهميديم.. آقاي بازياري با شجاعت تمام جلو مي رفت تا به همه ثابت كند دليلي براي ترسيدن نيست..
سگ اول كه به ژيان بسته شده بود ، مادر سگ دوم بود..مي گفتند سگ اول خيلي خطرناك هست و نبايد به آن نزديك شد.. و سگ دوم هم بسيار آرام بود..آقاي بازياري مي گفت اين سگ مشكل شخصيتي دارد..چون هروقت ما به آن نزديك مي شديم ، فرار مي كرد.. من و شيوا كه كلي دنبالش كرديم و خنديديم!!!
من و شيوا بيشتر وقت خود را به گردش اختصاص مي داديم..گردش در اطراف باغ و واقعا لذت بخش بود..
كمي هم واليبال بازي كرديم..رشته شيوا بسكتبال بود... من ، پريسا و مهلا سعي مي كرديم شيوا را مجبور كنيم تا واليبال بازي كند..اما او علاقه اي نداشت..
آقاي بازياري هم كه همچنان در ماشين به سر مي برد و مدام مي رفت و مي آمد...ما به محض شنيدن صداي ماشين از دور مي فهميديم كه آقاي بازياري دارد مي آيد و پس از چند لحظه انتظار داشتيم دوباره بروند!!!ايشان در ماشين خود يك سوپر ماركت بزرگ از چيپس و پفك درست كرده بودند كه اصلا تمام نمي شد...
ظهر ، ناهار را با فرزانه ، زهره ، زهرا ، شيوا ، نيلوفر و دوستان ديگر در زير آلاچيق خورديم..
نيلوفر سالاد الويه آورده بود... آقاي بازياري هم كه از سالاد الويه متنفر است... شيوا آقاي بازياري را صدا مي زد و مي گفت بفرماييد سالاد الويه... آقاي بازياري هم مي گفت: شيوا مي كشمت!!!!
نيلوفر هم كه مثل هميشه با كوله باري از سوال آمده بود.. و آقاي بازياري به محض ديدن او فرار مي كرد!!!خيلي جالب بود..
بعد از ناهار ، قرار شد بريم كوهنوردي..
من و شيوا از همه جلو تر مي رفتيم و هر از چند دقيقه آقاي ارسنجاني صدا مي زدند كه آرام تر برويد..
نيمه هاي راه ، بسياري از بچه ها خسته شدند و بازگشتند و تعداد كمي ماندند..و كمي بعد ، آقاي ارسنجاني و بقيه بچه ها هم خسته شدند و نشستند..
اما من و شيوا مصمم به مسير خود ادامه داديم و اينقدر رفتيم كه ديگر بچه ها را نمي ديديم..
آقاي ارسنجاني بلند ما را صدا مي زدند اما چون صداي ما به ايشان نمي رسيد ، مي گفتيم يك .. دو ... سه .. و شيوا بلند جيغ مي زديم تا صداي ما را بشنوند!!!
كم كم به قله كوه نزديك مي شديم..وقتي خسته مي شديم ، كلي به خودمان اميد مي داديم..ما ديگر نه آقاي ارسنجاني و بچه ها را مي ديديم نه صداي آن ها را مي شنيديم..
من در دلم آيه الكرسي مي خواندم و بالاخره لحظه زيبا فرا رسيد..لحظه اي كه من و شيوا به قله كوه رسيديم..
هوراااااااااااااااااااااااااااا..
حالا نمي دانستيم چطور اسممان را ثبت كنيم..
شيوا گفت من يك دستمال كاغذي دارم و آن را ميان بوته اي از خار گذاشت..و بعد فكري به ذهنمان رسيد...
دو قطعه سنگ آن جا بود.. من با يك سنگ كه سر نوك تيزي داشت ، اسممان را روي آن دو نوشتم و اين خيلي جالب بود..
بعد خانم زحمتكش و همسرشان كه مسير را ادامه مي دادند ، ما را صدا زدند و گفتند ديگر جايي نرويم تا به ما برسند..ما هم صبر كرديم و در اين مدت ، كلي عكس گرفتيم..
همسر خانم زحمتكش اطلاعات زيادي داشتند.. ما در مسير برگشت ، كلي چيزهاي خوب ياد گرفتيم..
و بالاخره به آقاي ارسنجاني و بچه ها رسيديم كه راحت نشسته بودند....آقاي ارسنجاني گفتند اين كوه مار جعفري دارد..من كه همان جا قلبم تند تند مي زد..من و شيوا چه ريسك بزرگي كرديم كه اين مسير را به تنهايي رفتيم..
خلاصه اينكه برگشتيم..... آمديم پيش آقاي بازياري... ايشان هنوز در ماشين بودند...يكي از بچه ها يك گربه نوروزي آورده بود و به آقاي بازياري داد....
بچه ها اول شطرنج بازي مي كردند اما بعد تصميم گرفتند به سراغ خرس وسط بروند..خانم ابراهيمي هم شاداب و پرانرژي با بچه ها همراه شدند... اما من و شيوا با آن ها نرفتيم..
بعد به آقاي بازياري گفتيم مي خواهيم آتش روشن كنيم..ايشان هم گفتند خودشان مي كنند..ما هم از خدا خواسته ، منتظر روشن شدن آتش بوديم..
آقاي بازياري كه در ماشين نشسته بود.. اما بنده خدا نفيو آقاي بازياري مجبور بودند شاخه ها را ببرند و بياورند..و پس از چند لحظه آتش روشن شد..من و شيوا هم كه مشتاق ، به سوي آتش دويديم.
به آقاي بازياري گفتيم از ماشين پياده شوند اما قبول نكردند..و ما بيشتر عصباني مي شديم!!!!اما وقتي در ماشين بودند ، چند عكس از ايشان گرفتيم!!!!![]()
نفيو آقاي بازياري و كمال (پسر آقاي ارسنجاني ) هم كمك مي كردند و شاخ و برگ مي آوردند..
نمي دانيم چه شد اما آقاي بازياري ناگهان با عصبانيت رفتند... ما واقعا نفهميديم چرا اما خيلي ناراحت شديم...
و كم كم ساعت 6 بعد از ظهر و ما آماده رفتن به خانه..آقاي ارسنجاني همه را صدا زدند و بچه ها را شمردند..ما وسايلمان را جمع كرديم و به كنار اتوبوس رفتيم..
در اتوبوس از آقاي ارسنجاني قول گرفتيم دوباره ما را به اردو ببرند..و ايشان قبول كردند..چه خوب.......و ساعت 7 و نيم شب بود كه ما به درب موسسه رسيديم..
و من از خانم ابراهيمي و آقاي ارسنجاني تشكر كردم و با آن ها خداحافظي كردم...و بابا به دنبال من آمد و من به خانه آمدم..
آن شب مهمان داشتيم.. اما من خوابم برد!!! چون خيلي خسته بودم..
و چند روز به شدت خسته بودم و نمي توانستم بدوم يا سريع راه بروم ... ( عواقب كوهنوردي!! )
اما اردوي واقعا زيبايي بود..
بودن در كنار شيوا و دوستان ديگر..
حضور مدير خوبي چون آقاي ارسنجاني..
و اساتيد خوبي چون آقاي بازياري..
و همه كساني كه در اين اردو با ما بودند..
خدا را شاكرم..
اميدوارم شما هم هميشه به اين اردوهاي زيبا برويد.. چون مي توان از آن ها تجربيات زيادي كسب كرد..
اين هم چند عكس از اردوي ما...
سگ مادر در کنار ژیان نارنجی:

سگ دختر:

شیوا در حال ناز کردن سگ:

اطراف باغ:

نشانه های من و شیوا در قله کوه:

اسم شیوا روی سنگ:

اسم من روی سنگ:

در راه کوهنوردی:

گربه نوروزی:

آتش:

با آرزوي موفقيت براي شما..
شاد باشيد![]()