تبليغاتX

کلبه کوچولوها
|کلبه کوچولوها

 چو باران باش

چو باران باش ،

رنج جدا شدن از آسمان را در سبز کردن زندگی تجربه کن

زندگی مثل یه جاده است

و من و تو مسافرهای این جاده هستیم

، قدر لحظه ها رو بدونیم ، شاید فردا نباشیم

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388 | موضوع:
 خاطره اردو و روز معلم در زبانکده
به نام پروردگار مهرباني ها

سلام...

مي دانم كمي دير است... اما با تاخير مي خواهم از خاطره اردوي 11 ارديبهشت ماه

كه باز هم از طرف زبانكده برگزار شد و جشن روز معلم در زبانكده بنويسم..

اردويي به ياد ماندني... اردويي كه... بگذاريد راحت تر بگويم بهترين اردو براي من...

مثل هميشه قرار بچه ها 7 صبح بود درب موسسه... و بازهم مثل هميشه همه دير آمدند.

از كلاس ما فقط 5 نفر بودند و از كلاس شيوا فقط او! در کل 20 نفر بوديم.. چقدر كم!!!

آقاي اكبرزاده مي گفتند كه هرنفر در يك رديف بنشيند كه زياد به نظر برسيم!!!

از اساتيد خانم شكري پور ، خانم زحمتكش و همسرشان و خانم اهتمام با ما بودند..

آقاي اكبرزاده و آقاي ارسنجاني و خانواده هم كه جاي خود دارند..

ما هنوز منتظر آمدن آقاي بازياري بوديم. من مي گفتم مي آيد. شيوا مي گفت نمي آيد.

و تا لحظه اي كه آمدند ، هزار بار به درب موسسه رفتيم و گفتيم مي آيد ، نمي آيد!!!!

بعد از اينكه آمدند ، بحث عوض شد.

ما مي گفتيم با ما مي آيند.. مهلا و چند تا از بچه هاي ديگه مي گفتند با ماشين خودشان

مي آيند و بالاخره با ما آمدند و من هر دوبار را پيروز شدم!!

آقاي بازياري كه آمدند ، همه سلام كردند. ايشان رديف اول نشستند و ما رديف آخر بوديم.

كيميا از ايشان مي ترسيد. علارغم اينكه به او گفته بودم آقاي بازياري خيلي مهربان

هستند، بازهم مي گفت مي ترسم و من هم يكي دوبار او را به جلو بردم تا كمتر بترسد!!!

بالاخره رسيديم.  اين بار هم اردو در يك باغ بود...

انتظار داشتيم دوباره ژيان قديمي يا سگ هاي اردوي قبل را ببينيم.

اما انگار اين بار فرق مي كرد..

يك باغ خيلي بزرگ و سر سبز و قشنگ.... داراي يك استخر متفاوت و زیبا...

تازه به ياد آورديم كه چيزي نياورديم كه روي آن بنشينيم و مجبور شديم از آقاي ارسنجاني

خواهش كنيم و ايشان هم با مهرباني تمام به ما يك قاليچه دادند...

من ، شيوا ، فريبا ، مهلا ،‌ سعيده و زهرا با هم بوديم.. چه جمع زيبايي...

من و شيوا كه طاقت نمي آورديم و مدام درحال گردش در باغ بوديم..

شايد حدودا 100 بار باغ را دور زديم. من كه ديگر سرگيجه گرفته بودم...

اول كمي خوراكي خورديم تا انرژي بگيريم!!! بعد به سراغ بازي رفتيم..

آقاي اكبرزاده توپ آورده بودند.. توپ فوتبال و ما با توپ فوتبال واليبال بازي مي كرديم..

شيوا كه اصلا واليبال بلد نبود. فقط به ما نگاه مي كرد.

آقاي بازياري هم بهش مي گفت تنبل!!!

توپ خيلي سنگين بود و دست من به شدت درد گرفته بود.

يه كم كه بازي كرديم ، پگاه ، سپيده ، مريم ، سيما و مهسا هم به جمع ما پيوستند..

آن ها موافق واليبال نبودند.  مي گفتند خرس وسط بازي كنيم.

بازهم شيوا خانم رفت كنار ايستاد من را فرستاد وسط!!!

البته من جزء نفرات آخر بودم كه باختم ولي خب بالاخره باختم و برنده سپيده شد...

تا ظهر يا دور مي زديم يا خرس وسط يا خوراكي يا ...

آها يه كار ديگه هم كرديم...

آقاي بازياري آتش روشن كردند. خيلييييييييييييييي قشنگ بود.

بعد به من گفتند برو چوب بيار. اگه نياري 5 نمره ازت كم مي كنم!!!

منم رفتم يك شاخه خيلي خيلي خيلي كوچولو آوردم. گفتند حالا 7 نمره كم مي كنم!

منم سريع دويدم رفتم يك شاخه خيليييييييييييييييي بزرگ آوردم كه نشون بدم مثلا بلدم!

يكم از وقتمان هم در استخر گذشت.. استخري كه نه آب داشت نه....

فقط در آن قدم مي زديم و در قسمت آخر كه آبي بود به رنگ سياه، به دنبال قورباغه

مي گشتيم.

بالاخره خانم برباره هم آمدند. من و شيوا دويديم رفتيم پيششون و باهاشون سلام عليك

كرديم. بعد هم قرار شد باهم والیبال بازی کنیم.

وايييييييييييي نمي دانيد چه بازي هايي بود... خرس وسط با خانم برباره....

اينقدر خوب بود كه خدا مي دونه... خانم برباره خيلي انرژي داشتند...

همه خسته شده بودند اما ایشان با تمام انرژي بازي مي كردند.

بعد هم كه ظهر شد. نوبت نماز و ناهار...

بعد از ناهارِ دست جمعي دوباره به قدم زني مشغول شديم..

اين بار آقاي بازياري برایمان تدارک یک بازی را دیدند.

جايزه هر نفر هم كه برنده مي شد ، 2 هزار تومان بود.

بعد هم برایمان شعر خواندند..

بعد از بازي دوباره خرس وسط و بعد از آن هم آب بازي...

گروه اول شيوا و كيميا و گروه دوم پگاه و سپيده...

كم كم شدت گرفت و عواقب آن به ما هم رسيد. همه شده بوديم موش آب كشيده!!!

مخصوصا شيوا.... شيوا كه كاملا خيس بود و نشسته بود به طرف آفتاب كه خشك بشه!

بعد هم با کمک های من کمی تا حدی خشک شد!!

بعد از آب بازي با خانم ابراهيمي و همه بچه ها رفتيم پياده روي بيرون از باغ...

يك محيط خيلي قشنگ... پر از سبزه و گل...

و در آخر مسير هم يك چشمه ي كوچولو اما خيلي جالب كه اونجا با اجازه از همه دوستان

خيس خيس خيس شديم و برگشتيم...

قرار بود برگرديم اما ما مي گفتيم مي خواهيم بيشتر بمانيم...

بالاخره لحظه خداحافظي از آن باغ قشنگ فرا رسيد...

وسايل رو جمع كرديم و رفتيم پيش آقاي ارسنجاني..

آقاي بازياري داشتند از علاقشون به معلمي به اساتيد مي گفتند و من هم در آن

ميان گفتم:

معلمي شغل نيست ، عشق است ... اگر به عنوان شغل انتخابش كرده اي ، رهايش كن

و اگر عشق توست ، مباركت باد... ( روز قبل از روز معلم بود ديگه!! )

بعد هم آقاي بازياري و آقاي ارسنجاني كمي در اين باره صحبت كردند!!

سوار اتوبوس شديم اما... آقاي بازياري نيامدند.

خانم ابراهيمي گفتند كه بچه ها يك شاخه درخت را چيدند و آقاي بازياري دارند خسارت

را مي دهند. خيلي ناراحت شديم...

بعد آقاي بازياري آمدند و قرار بود شام مهمان ايشان باشيم...

رفتيم يك باغ ديگر... آنجا خانم اهتمام مسابقه گذاشتند بين دو تا گروه.

كه البته ما برنده شديم و 2 هزار تومان برديم!!

بعد هم شام خورديم و به درب موسسه آمديم كه بابا آمده بود دنبال من..

خيلي خسته بودم... دوست داشتم فقط بخوابم!!

راستي يادم رفت بگم كه كيميا ديگر از آقاي بازياري نمي ترسد!

 و اين هم از اردوي ما... اردويي سرشار از شادابي .. انرژي ... و زيبايي..

اردویی که با حضور اساتید خوبم و دوستان عزیزم به خصوص شیوا جون دوست گلم

خیلی خیلی خوش گذشت.. جای همگی شما سبز بود..

 اردويي كه باعث شد خستگي امتحانات مستمر را فراموش كنم و با انگيزه و انرژي

دوباره براي امتحانات آماده شوم...

همینجا از زحمات آقای ارسنجانی و اساتید خوبم به خصوص آقای بازیاری که خیلی

زحمت کشیدند ، تشکر می کنم.


اما شنبه روز معلم بود و يكشنبه روزي بود كه ما در زبانكده كلاس داشتيم..

مي خواستيم يك جشن خيلي بزرگ بگيريم..

راستش را بخواهيد ، از چند ماه قبل برنامه ريزي شده بود اما من مطمئن نبودم كه بچه ها

كمك كنند و تا جايي كه مي توانستم ، خودم را آماده كرده بودم تا اگر آن ها همكاري نكنند ،‌

خودم هم كه به تنهايي شده ، يك جشن كوچك براي اساتيد بگيرم.

اما دوستان گلم خيلي به من كمك كردند.

پگاه ساعت 3 بعد از ظهر كلاس داشت و من 7 شب..

اما چون آن ها در كلاسشان برنامه جشن نداشتند ، قرار بود به كلاس ما بيايد.

اول اينكه من و چند تا از بچه هاي ديگر پول هايمان رو روي هم گذاشتيم و يك هديه خريديم.

قرار بود كيك ببريم. من و پگاه دو تا كيك درست كرديم .

پگاه و سپيده بعد از كلاس به خانه ما آمدند و با هم كيك ها را تزئين كرديم ، بادكنك ها را باد

كرديم و وسايل را آماده كرديم تا به موسسه برويم.

حدود ساعت 6 و نيم بود كه به موسسه رفتيم.

كلاس آقاي بازياري ساعت 6:45 تمام شد و من مسئوليت سنگيني داشتم . آن هم اين بود

كه به كلاس بروم و ايشان را غير مستقيم به دفتر بفرستم تا كلاس را آماده كنيم.

اما من به شيوه بسيار مستقيم اين كار را كردم!!!

بعد همه بچه ها به كلاس آمدند. كلاس را تزئين كرديم. گل ها را روي ميز گذاشتيم.

كيك ها .. بادكنك ها و هديه ها... بستني و رولت هم داشتيم.

پگاه ، سپيده و مهسا هم مهمان كلاس ما شدند.

من با خانم برباره هماهنگ كرده بودم كه وقتي آقاي بازياري به كلاس آمدند ، همه اساتيد

ديگر هم بيايند تا براي همه جشن بگيريم.

آقاي بازياري که خوشحال شدند و ما هم از شادی ایشان واقعا خوشحال بودیم.

به هركدام از اساتيد هم يك شاخه گل رز داديم. بعد هم كيك خوردن..

نكته جالب اين است كه ما فراموش كرديم كيك را به آقاي بازياري تعارف كنيم!!!

همه مي خوردند و ايشان هم فقط نگاه مي كردند و چيزي نمي گفتند.

وقتي به ياد مي آوردم ، خيلي خجالت مي كشم. خيلي زياد...

من همان روز يك شعر در وصف همه بچه هاي كلاس و استاد گفته بودم و خواندم.

راستش كمي خجالت مي كشيدم. مي گفتند بخوان . مي گفتم مي ترسم از من بخندند .

بعد آقاي بازياري به همه گفتند بخنديد!!! همه كه خنديدند ، گفتند حالا بخوان!!!!!!!!

بادكنك ها را هم همه تركاندند. يك بادكنك مانده بود كه از همه بزرگتر بود.

من مدام با آن بازي مي كردم. آخر كلاس داشتم به آقاي بازياري مي گفتم كه اين را

هم به عنوان هديه ببرند كه يك دفعه فريبا آن را در دستان من تركاند.

من هم ترسيده بودم و هم خيلي ناراحت شده بودم و شروع كردم به گريه كردن!!!

بعضي از بچه ها فكر مي كنند من براي خودشيريني اين كارها را كردم در صورتي كه

من هرگز چنين قصدي نداشته و نخواهم داشت و همه تلاشم را خواهم كرد تا ديگران را

خوشحال و شاد ببينم.

يكي از دلايلي كه گريه كردم، اين بود كه در ميان آن همه شادي بعضي از دوستانم

حرف هايي به من زدند كه هرگز انتظار شنيدنشان را نداشتم و بسيار ناراحت شدم.

اما سعي مي كردم شادي ام را حفظ كنم تا شادي ديگران خراب نشود.

گرچه از حرف هايشان بسيار دلم شكست...

مطمئننا بعدها كه اين خاطرات زيبا را مرور مي كنم ،‌ از لحظات شاد و غمگين خواهم خنديد

و گريه خواهم كرد.

 موفق باشيد

این هم از عکس های اردو:

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 | موضوع: