|کلبه کوچولوها![]() ![]() |
و دوباره سال تحصیلی جدید...
پروردگارا ، درهای رحمتت را به رویمان بگشا
و
گنجینه های دانشت را بر ما بگستران

آغاز سال تحصیلی جدید را تبریک می گویم
و به مدرسه سلام می گویم

پی نوشت: جای همگی دوستان سبز.. سفر بسیار خوبی بود و کمک کرد من برای
شروع سال تحصیلی جدید روحیه بگیرم و آماده شوم....
برای پرواز کردن اول باید ایستادن ، راه رفتن و بالا رفتن را آموخت .
پرواز کردن با پرواز کردن آغاز نمی شود

وظیفه ما پیش از هر چیز آن است كه خود را با دیگری اشتباه نگیریم
پی نوشت: چند روزی مسافرت خواهم بود. کلبه کوچولوها را تنها نگذارید...
به نام خدا
این روزها من ۲ کلاس متفاوت در زبانکده می روم. صبح ها و بعد از ظهر ها...
پنجشنبه زمانی که در کلاس های صبح نشسته بودیم ، دو تا از بچه های کلاس های
کودکان آمدند..
ما فکر کردیم حتما می خواهند معنی کلمه یا سوال خاصی بپرسند اما یک کارت صورتی
خیلی قشنگ با یک طرح گل خیلی زيبا و فانتزی به ما دادند..
نمی دانستیم برای چیست و نپرسیدیم!!
وقتی نگاه کردیم ، دیدیم یک دعوت نامه است..
یکشنبه ما به دیدن بازی بچه های ترم Happy Street دعوت شديم.
خيلي جالب بود..
صندلي ها را به طور خيلي منظمي در آخر كلاس چيده بودند تا وقتي مامان هايشان
مي آيند، آنجا بنشينند..
كلاس واقعا مثل يك سالن نمايش شده بود..
من ، فرزانه و افسون هم براي ديدن اين نمايش زيبا رفتيم و در كنار خانم برباره ،
خانم زحمتكش و خانم اهتمام ايستاديم تا به اتفاق آن ها نمايش را ببينيم..
موضوع نمايش يك پادشاه بي حوصله بود كه بچه ها سعي مي كردند شادش كنند..
اينقدر زيبا اين نمايش را اجرا كردند كه ما در آخر چند بار برايشان دست زديم..
خيلي خوب صحبت مي كردند .. تلفظشان عالي بود.. من براي لحظاتي فكر مي كردم
آيا اين ها واقعا Happy Street مي خوانند؟؟
و با خود گفتم اين ها روزي از بهترين دانشجوهاي موسسه و شايد از اساتيد خوب
خواهند بود..
و در آخر از خانم شكري پور ( استاد خوبشان ) تشكر كرديم...
هرگز اين روز را فراموش نمي كنم..

امشب سجاده دست ها تا علی نشانه می رود و قدر به قدرش باران می بارد.
امشب خدا به قدر هر باران قدر می دهد..
دلت به نم نم می بارد یا به شرشر؟
پیاله خالی نگاهت به کجاست؟
بک یاالله ... بمحمد ...
پیاله ات را ۱۵ بار پر کن ..
بعلی ..
بفاطمه ..
امشب خدا باران می خواهد!
تو ابر می شوی؟

در این شب های عزیز ،
من را هم از دعای خیر خود بهره مند فرمایید.
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست...

اينجا باز هم جشن و شادي است..
كلبه کوچولوها تابستان ها خیلی شاد است. به خاطر تولد دوستان خوبش..
و به خاطر شادي همه آن هايي كه دوستشان دارد..

امروز 14 شهريور ماه تولد معلم خوب و عزيزم « سركار خانم جنت خواه » است..
و من جشن مي گيرم..
تا بگويم كه هرگز فراموششان نمي كنم..
و هميشه همان خواهر خوب من ، همان دوست مهربان من و هم معلم دلسوز من
خواهند بود..

متاسفانه بايد خدمت همه دوستان عرض كنم كه الان نمي توانيد كيك بخوريد.
چون در ماه مبارك رمضان هستيم..
پس دوستان عزيز لطف كنيد شب تشريف بياوريد!!







تا آن زمان به افتخارشون دست مي زنيم..
![]()
![]()
![]()
تولد تولد تولدتون مبارك
مبارك مبارك تولدتون مبارك
![]()
![]()
![]()
خيلي حرف ها براي گفتن دارم...
اما تنها چيزي كه در اين لحظه مي توانم بگویم این است كه صميمانه اين روز را
تبريك مي گویم..
اين را بدانيد كه هيچ وقت فراموشتان نمي كنم
و هميشه قلبا دوستتان دارم..
آرزو می کنم که خیلی زود دوباره شما را ببینم...

اميدوارم توانسته باشم در كلبه كوچك خاطراتم براي لحظاتي گل لبخند را بر چهره
مهربانتان بنشانم..
هميشه شاد و پيروز باشيد
این هم چند هدیه خیلی ناقابل تقدیم به شما ...




و این هم لینک چند کارت پستال فلش که متاسفانه نتوانستم در وبلاگم بگذارم...
http://www.pix2pix.org/show.php?ID=404
و این هم چند لینک دیگر...
http://pix2pix.org/my_unzip/120862912615.jpg
http://pix2pix.org/my_unzip/12086293209.jpg
http://pix2pix.org/my_unzip/12086293207.jpg
پي نوشت: از همه شما دوستان خوبم ممنونم كه با نظرات زيبايتان من را ياري مي كنيد.
در اين ماه عزيز من را هم از دعاي خير خود بهره مند فرماييد.
آرزویتان دعایتان است. هم اکنون توفیق آرزویتان را مجسم و تحقق آن
را احساس کنید تا آرامش دعایی مستجاب شده را تجربه کنید.
ژوزف مورفی

عباداتتان قبول
التماس دعا
روز جهانی وبلاگ بر همه وبلاگ نویسان عزیز مبارک باد
6 روز مي گذرد و من بالاخره تصميم گرفتم بنويسم ...
از آن ساعات ، از آن روز و از آن خاطره..
كمي سخت است..
نمي خواهم بگويم خيلي شاد بوديم.
نمي خواهم بگويم خيلي خوش گذشت
و نمي خواهم بگويم كه بهترين اردوي دنيا بود...
اما اين را هم نمي خواهم بگويم كه بدترين بود.
اين اردو تركيبي بود از غم و شادي ...
نمي خواهم از غم ها بنويسم.
چون قرار است روزي وقتي بزرگ مي شوم ، به آرشيوم برگردم و دوباره اين
مطالب را بخوانم.
طبق اعلام قبلي ، چهارشنبه 28 مردادماه 1388 ساعت 6 صبح درب موسسه بوديم.
اين بار بچه ها دير آمدند ...
و آقاي ارسنجاني به همراه خانوادشان زودتر از همه درب زبانكده حضور داشتند و
برنامه ها را هماهنگ مي كردند.
راستش چند روزي بود كه آقاي ارسنجاني را شاد نمي ديدم.
خسته بودند اما به خاطر ما سعي مي كردند ناراحتيشان را نشان ندهند.
من چند بار با ايشان صحبت كرده بودم و به ايشان گفته بودم كه انشاالله اگر اردو برويم ،
حتما بهتر خواهند شد. چون هم در بین بچه ها هستند و هم در طبیعت ...
همه بچه ها و اساتيد تا ساعت 6 و نيم آمدند...
آقاي بازياري كه حضورشان هميشه شادي بخش است ، خانم پاكدامن يا بهتر بگويم
خانم هاي پاكدامن ، خانم اهتمام ، خانم قزلباش ، خانم اسماعيلي ، خانم قنبري كه
به همراه همسر و دختر كوچك عزيزشون آمده بودند و چند نفر ديگر كه متاسفانه
من نمي شناختم.
قبل از اينكه آقاي بازياري سوار اتوبوس شوند ، خانم ابراهيمي چند پلاستيك بزرگ
پر از چيپس و پفك آوردند و گفتند كه اين ها را آقاي بازياري آوردند ...
همه بچه ها هم مي گفتند آقاي بازياري سوپرماركت باز كردند؟؟؟
از همان لحظات اول شعار من و شيوا اين بود:
اردوي ماندگار ، چهره هاي ماندگار ، لحظه هاي ماندگار ، عكس هاي ماندگار!!!!!!
بعضی از بچه ها فراموش کرده بودند رضایت نامه بیاورند.
من هم تنها کسی بودم که یک دفترچه کوچک همراهم بود..
بعد از اردو یک برگ هم از دفترچه ام نمانده بود!!!
من خودم رضایت نامه ام را قبلا داده بودم..
جالب اینجا بود که بچه ها همه رضایت نامه هایشان روی یک برگه بود و با یک خودکار
نوشته شده بود!!!!
بعد هم برگه ها را دادند به من و گفتند ببرم!! من که خجالت می کشیدم..
می ترسیدم بگویند چرا همه یک شکل است؟؟!!!
بگذریم .... در اين اردو اغلب دوستانم بودند و اين واقعا خوب بود..
به عكس اردوي قبل ، اين بار تعداد بچه ها بيشتر بود و آخر اتوبوس را بچه هاي جديدي
نشسته بودند كه متاسفانه بعضي را نمي شناختم...
اينقدر خوشحال بوديم كه نفهميديم كي رسيديم!!!
مقصد اول ما استهبان بود.
حدود ساعت 8 بود كه به آن جا رسيديم..
ما باز هم فراموش كرده بوديم با خودمان قاليچه ببريم!!!!!
و من و دوستم زهرا از آقاي ارسنجاني خواهش كرديم و ايشان هم با مهرباني
تمام به ما يك پتو دادند.
باغي كه ما رفته بوديم ، وسايل بازي مثل تاب و سرسره و الاكلنگ و ... هم داشت
و ما پس از گذاشتن وسايل ، اولين كاري كه كرديم اين بود كه به سراغ بازي رفتيم.
من و شيما مشغول تاب بازي بوديم كه پگاه من را صدا كرد .
قضيه اين بود كه چون 30 مرداد تولد من ، 3 شهريور تولد فرزانه و 4 شهريور تولد پگاه
و سپيده بود ، قرار شد ما 4 كيك درست كنيم و آن جا جشن بگيريم.
پگاه من را صدا زد و گفت آقاي بازياري مشغول بريدن كيك ها هستند..
وقتي كيك ها را بريدند ، برايمان دست زدند و ما كيك ها را به بچه ها تعارف كرديم.
لحظه خيلي خوبي بود . وقتي تولدم را تبريك مي گفتند ، خيلي خوشحال مي شدم
و بعد صبحانه خورديم و آن جا دوست خوبم زهرا جان به من يك هديه دادند.
دو عروسك خيلي قشنگ كه ما كلي با آن ها عكس گرفتيم..
در همان لحظه با من تماس گرفتند و گفتند كه قرار است كتابم چاپ شود و من همانجا
كلي جيغ زدم و به دوستانم قول دادم كه با چاپ اولين جلد ، به همه بستني مي دهم!
و بعد هم خرس وسط بازي كرديم..
و مثل هميشه شيوا خانم كنار ايستاد!!!
كمي بازي كرديم و تنقلات خورديم.
آقاي بازياري ما را صدا زدند و مي خواستند سفارش غذا براي ناهار را هماهنگ كنند.
ما مدتي را پيش ايشان بوديم و ايشان براي شيوا يك فال حافظ گرفتند ...
و بعد هم برايمان راني خريدند !!!
چند لحظه كه گذشت ، يك گروه ديگر هم وارد باغ شدند . بچه ها خيلي موذب بودند
اما هيچ كس اعتراضي نداشت ...
آقاي بازياري مي گفتند انگليسي حرف بزنيد كه نفهمند!!!!
كمي بازي كرديم و خسته شديم..
ناگهان بچه ها به من گفتند زهرا بيا كه دوستت خورد زمين! من نمي دانستم چه شده..
وقتي رفتم ، فهميدم كه مريم خورده بود زمين و دستش زخم شده و پايش درد مي كرد..
او را بردیم استراحت کند...
خانم قنبری خیلی نگران بودند. به من می گفتند حواست به مریم هست؟
می گفتم آره .. خیالتون راحت باشه ..
بعد از چند لحظه به من گفتند مریم کجاست؟
من هم که حسابی سرگرم بازی شده بودم ، دیدم نیست!!!
خانم قنبری گفتند این همون خیالتون راحت باشه هست دیگه!!!!
البته فرزانه پیش مریم بود و من از این جهت خیالم راحت بود..
آقاي بازياري هم كنار چادر ( كه فكر مي كنم خانم قنبري آن را برپا كرده بودند ) ،
نشسته بودند و ما هم روي يك سكو روبه روي ايشان..
حوصلمان سر رفته بود كه بعد از جرياناتي كه از گفتن آن ها صرف نظر مي كنم ،
از خانم قنبري خواستم كه باهم بازي كنيم..
خانم قنبري خيلي مهربان و صميمي هستند و ما واقعا با ايشان راحت بوديم..
ايشان هم منچ را آوردند..
من ، شيوا ، خانم قنبري و فرزانه ..
شيوا مي گفت من اصلا شانس ندارم اما خيلي خوب بازي كرد و به عكس فرزانه
اصلا 6 نمي آورد!!!
من هم فقط 6 مي آوردم و ديگر همه را خسته كرده بودم ...
اواخر بازي خانم پاكدامن به جاي خانم قنبري آمدند. وقت ناهار شده بود اما بازي اينقدر
حساس بود كه نمي خواستيم برويم اما هي مي گفتند بياييد ناهار!!
و بالاخره من بازي را بردم !!! و همه با خشم به من نگاه مي كردند و من هم براي
خودم دست مي زدم!!
بعد براي ناهار رفتيم..
زهرا كه اصلا نمي گذاشت من ناهار بخورم !! خيلي شيطنت مي كرد و من هم از
شيطنت هاي او مي خنديدم و چند بار غذا در گلويم گير كرد!!
همه دور هم جمع بوديم و اين واقعا لذت بخش بود..
بعد از ناهار ، شيشه هاي دوغ را برداشتيم و شستيم و آماده كرديم براي آب بازي..
جاي شما سبز.. خيليييييييييي خوب بود..
همه مثل موش آب كشيده شده بوديم..
و مدام روي هم آب مي ريختيم..
كيميا هم كه لطف كرد و آقاي بازياري را هم خيس كرد!!! بنده خدا آقاي بازياري
فقط نگاه مي كردند!!! و ما كلي خنديديم..
بازي را از اول كيميا شروع كرد. در آخر من و فرزانه دو شيشه آب رويش ريختيم!!!!
همه خيس خيس خيس بوديم و رفتيم روبه روي آفتاب نشستيم تا خشك شويم..
كه شيطنت هاي من اجازه نمي داد و يواش يواش آب روي زهرا مي ريختم..
او هم يكهو يك شيشه روي من خالي كرد و من هم كه دست پر بودم ، روي او يك
شيشه آب ريختم و در اين لحظه آقاي بازياري ما را بچه خطاب كردند !! و ما با خنده
و شادي نشستيم...
ولي چه خوب مي شد اگر باز هم ادامه داشت..
بعد دوباره يك بازي منچ بين آقاي ارسنجاني ، شيوا ، شيما و كيميا گذاشتيم ..
به من مي گفتند بيا ... من هم با شوخي مي گفتم اگه بيايم ، مي بازيد و آن وقت
ناراحت می شید!!!!!! اما شيما در بازي آن ها برنده شد...
گرچه در اين ميان آقاي بازياري هم خيلي اذيت كردند!! و مدام چيپس و پفك و همه
چيز مي انداختند تا بازي خراب شود ولي نشد!!! خيلي خنده دار بود..
و بعد از بازي هم كه اينقدر ما را خنداندند كه من ديگر نمي توانستم حرف بزنم و
اينقدر جيغ زديم كه گلو درد گرفتم!!
بعد سس را ريختند روي ظرف غذايشان و وقتي فرزانه عروسك حديث
( بچه خانم قنبري ) را انداخت كه به آقاي بازياري برسد ، در ظرف سس افتاد و
ما همه خنديديم. اگه حدیث بفهمد ، ....
اما نمي دانم اگر آقاي بازياري نبودند ، آيا ما اينقدر شاد مي شديم؟؟
خانم قنبري هم که اينقدر سرگرم ما شده بودند كه حديث را فراموش كرده بودند!!
مي گفتند من يك زماني يك دختر داشتم .. كجاست؟؟
و همه مي خنديديم !!!!
حدیث دوچرخه كوچكش را هم آورده بود و گاهي با آن بازي مي كرد..
وقتي به او مي گفتم سوارم مي كني ؟؟ مي گفت: نه تو بزرگي!!!!!
بعد از بازي و شادي و سرگرمي ساعت نزديك 5 بعد از ظهر بود كه وسايلمان
را جمع كرديم و سوار اتوبوس شديم تا به سوي ايج حركت كنيم.
من تا حالا ايج نرفته بودم و برايم خيلي جالب بود كه بدانم چطور است..
مي گفتند جاي خيلي قشنگي است.
و حدود 40 دقيقه بعد ، شايد هم كمتر ، ايج بوديم.
خيلي قشنگ بود. خيلي قشنگ ...
واقعا طبيعت چقدر زيباست ....
همان جا بود كه گفتم خدايا ، طبیعت زیبایت را می بینم و به بزرگی ات پی می برم...
خيلي قشنگ بود..
هرچه بگويم ، كم گفتم و من مدام عكس مي گرفتم تا اين لحظات زيبا را از دست ندهم.
متاسفانه آقاي بازياري با ما نيامدند و بالا ماندند.
و جالب اينجا بود كه ناگهان آقاي اكبرزاده هم آمدند و به جمع ما پيوستند.
آبي كه از كوه مي آمد ، چقدر پاك و صاف بود. صداي آبشار خيلي زيبا بود..
آنجا ديگر خيلي آب بازي كرديم..
خانم ابراهيمي هم كلي آب رويمان ريختند..
و همه پاهايمان را در آب گذاشتيم ... چقدر آن لحظه احساس آرامش داشتم..
خيلي خوش گذشت ..
به نوعي كوه نوردي و پياده روي هم بود و اين واقعا عالي بود..
من ، شيوا ، زهرا و مريم آخر از همه با آقاي ارسنجاني بوديم..
ايشان هم اجازه مي دادند بايستيم و از مناظر طبيعي عكس بگيريم و آب بازي كنيم..
زهرا هم يك عالمه آب روي آقاي ارسنجاني ريخت!!!
بعد يك جايي رفتيم كه يك حوض خيلي بزرگ بود.
آنجا همان جايي بود كه آب از كوه مي آمد.
و ما با اجازه از آقای ارسنجانی آب خوردیم...
يك مسجد تاريخي هم بود كه تابلو زده بودند: مسجد سنگي و چهارطاقي ايج
گرچه زياد اثري نمانده بود اما جالب بود. آن هم در ميان كوه ها..
آن جا ما يك عكس دست جمعي با آقاي ارسنجاني و خانم ابراهيمي گرفتيم..
آقاي ارسنجاني من را گاهي زر زر و گاهي زري صدا مي زدند و اين خيلييييي خوب بود..
من احساس صمیمیت و راحتی می کردم...
کاش همه من را با اسم صدا می زدند!!
و ما دوباره آخرين نفر با آقاي ارسنجاني برگشتيم كنار اتوبوس..
آنجا بود كه شيوا گفت من يك ترقه با خودم آوردم كه فقط نور دارد.
من هم كه خيلي مي ترسم .. اما گفتیم اشكالي ندارد.
كيميا و شيوا رفتند و قرار شد من فيلم بگيرم.
اينقدر جيغ زديم كه خدا مي داند!
كنار جاده هم آقاي اكبرزاده و يك آقاي ديگر ( كه با ما آمده بودند و ما ايشان
را نمي شناختيم ) ، واليبال بازي مي كردند.
ساعت نزديك به 8 شب بود كه قرار شد راه بيفتيم.
ما از آقاي ارسنجاني خواستيم كه ما را براي شام به پارك ببرند اما ايشان ما
را به يك باغ بردند. همان باغي كه دفعه قبل شام رفتيم.
در راه هم در يك مسجد توقف كرديم براي نماز..
تا ساعت 11 كه شام حاضر شد ، ما با آقاي ارسنجاني صحبت كرديم و ايشان
صحبت هاي خيلي خوبي برايمان كردند.
ساعت 11:40 بود كه درب موسسه رسيديم و من از خانم ابراهيمي تشكر كردم
اما ديگر آقاي ارسنجاني را نديدم و آقاي بازياري هم از آن باغ با ما نيامدند.
و بابا آمده بود دنبال من و من با همه دوستانم خداحافظي كردم و به خانه رفتم.
ممنونم از آقاي ارسنجاني كه اين جمع صميمي را به طبيعت بردند تا به بزرگي هاي
خدا پي ببرند...
و آقاي بازياري كه بزرگواري های ايشان قابل وصف نيست. ممنون كه شادي را به ما
هديه كرديد.. ممنون به خاطر همه چیز ...
و از همه اساتيد خوبم..
همه آنان كه لحظه لحظه اردو را برايم رقم زدند.
خيلي خوشحالم كه در اين جمع حضور داشتم. جمعي پر از مهر ، صفا و صميميت..
با دل هايي به وسعت آسمان و قلب هايي به پاكي باران...
همان جمعي كه اعضاء آن با شادي هم خوشحالند و با غم هاي يكديگر مي گريند..
درس هاي بزرگي ياد گرفتم...
حرف هاي بزرگي شنيدم..
خدايا ..
ممنون كه كمكم كردي كه اين خاطره را بنويسم..
كمك كن دل كسي را نشكنيم و در مورد ديگران زود قضاوت نكنيم..
و كمكم كن تا خوب باشم و خوب بمانم...
پروردگارا ، درهاي رحمتت را به رويمان بگشا...
این هم بعضی از عکس های اردوی ما ...
باغ استهبان و بچه ها مشغول بازی ..


این یک آلاچیق در باغ استهبان است که متاسفانه داخلش را هنوز درست نکرده بودند
که ما بتوانیم آنجا بنشینیم..

عروسک حدیث ( دختر خانم قنبری که فقط ۲ سال و نیم داشت )

منظره بیرون باغ ...

مناظر زیبای ایج ...


















