تبليغاتX

کلبه کوچولوها
|کلبه کوچولوها

 توكل
داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست ، تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب، بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود. اصلا دید نداشت. ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...

همان طور که از کوه بالا می رفت، پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید...

همچنان سقوط می کرد ، در آن لحظات تمام رویدادهای خوب و بد زندگیش را به یاد آورد. فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است...
ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظه سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند...

- خدایا کمکم کن

ناگهان صدای پرطنینی از اسمان شنیده شد:


- چه می خواهی؟
- ای خدا ، نجاتم بده...
- واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
- البته که باور دارم..
ـ اگر باور داری ، طنابی که به دور کمرت بسته است را پاره کن..

مرد با خود فکر کرد اگر آن را رها کند ، سقوط می کند و مرگ در انتظار او خواهد بود.. پس آن را پاره نکرد...

صبح روز بعد گروه نجات یک کوهنورد یخ زده را یافتند که با دست هایش محکم طناب را گرفته بود. در حالی که فقط یک متر از زمین فاصله داشت...

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه سی ام مهر 1388 | موضوع:
 دست گل زیبای من...

امروز پنجشنبه ۲۳ مهرماه یک دسته گل خیلی بامزه به آب دادم..

وقتی به زبانکده رفتم ، به برد نگاهی کردم و دیدم کسی جمله ننوشته..

چون هرجلسه من یک جمله کوتاه انگلیسی می نویسم...

از دوستانم پرسیدم کسی ماژیک دارد؟؟

( نکته جالب این بود که این اولین باری بود که من با خودم ماژیک نبرده بودم )

یکی از بچه ها ماژیکش را به من قرض داد و من شروع کردم به نوشتن..

خیلی خوب و زیبا نوشتم ..

اما پس از چند لحظه با خودم فکر کردم نکند پاک نشود!!!!

و پاک نشد..

قلبم تند تند می زد..

این دومین باری بود که چنین اشتباهی می کردم...

دویدم و رفتم حیاط موسسه و مهلا را صدا زدم..

- مهلا تو رو خدا بیا داخل ... تخته پاک نمی شه!!!

مهلا ، من و الهام می دویدیم ...

و هر راهی را امتحان می کردیم ، پاک نمی شد که نمی شد...

از آقای بازیاری و فرزانه خواستم ماژیک هایشان را به ما قرض دهند تا روی آن دوباره

بکشیم و پاک کنیم..

و با تلاش های بسیار زیاد ما سه نفر و استفاده از راه های بسیاری بالاخره پاک شد..

خدا رو شکر..

خیلی ترسیده بودم!!!!!!!!!! و خجالت می کشیدم به خانم پاکدامن بگویم...

بعد هم با تمام خجالت ماژیک ها را به دوست خوبم فرزانه جان که ایشان این ترم

استاد شدند ،

و استاد بزرگوارم آقای بازیاری برگرداندم..

اما خیلی جالب بود..

ما که فقط می دویدیم!!!

خدایا ممنون که کمکم کردی...

یک دنیا ممنون...

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 | موضوع:
 ما تعبیر رویای فردای دیروزیم !!

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد بلکه کسی است که با

مشکل هایش مشکلی ندارد

ما تعبیر رویای فردای دیروزیم !!ا

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 | موضوع:
 بدون شرح

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!

دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط زهرا در یکشنبه پنجم مهر 1388 | موضوع: